English Version
This Site Is Available In English

راهنمای همسفر یک تکیه‌گاه است‌

راهنمای همسفر یک تکیه‌گاه است‌

سلام دوستان، زهرا هستم همسفر

به نام خداوندی که عشق و محبت را آفرید. خدایی که ایثار و دوست داشتن را آفرید. لحظه‌ها را ثانیه به ثانیه می‌شمردم و در پس هر ثانیه بیهودگی‌های زندگی‌ام را ورق می‌زدم. نه تنها شب‌ها حتی روز‌هایم نیز تاریک بودند. نه کورسوی امیدی بود نه دست گرمی که دستان سرد و لرزانم را گرم کند و نه آغوشی که در پناهش مانند یک کودک به خواب رفته در آغوش راهنما آرام بگیرم.

همچون ساعتی شنی بودم ساعتی که نفس‌های آخرش را می‌کشد و منتظر است تا کسی پیدا شود و آن را برگرداند و آن‌گاه بود که آمدی.

چراغی در دست گرفتی و مرا به سرزمین نور و عشق هدایت کردی بدون هیچ چشم داشتی. در تمام لحظات همچون کوه کنارم ایستادی تا بیاموزم اندیشیدن را، امید را، راه را، رسم زندگی، ایستادگی، محبت و عشق را.

سلام دوستان، فاطمه هستم همسفر

هفته راهنما را به همه راهنماهای عزیز تبریک می‌گویم. راستش وقتی اولین بار وارد کنگره شدم، دلم پر از خستگی بود. پر از دلخوری، نگرانی، بی‌خوابی و یک عالمه سوال بی‌جواب. شاید ظاهراً مصرف‌کننده نبودم، اما روحم خسته‌تر از آن چیزی بود که کسی ببیند. آن روزها فقط دنبال جایی بودم که یکی حرف‌های دلم را بفهمد. بدون قضاوت، بدون سرزنش.

خدا را شکر، این حس را کنار راهنمایم و‌ هم لژیونی‌های عزیزم یافتم‌. راهنمای همسفر برای من فقط یک مسئول لژیون نیست، یک تکیه‌گاه است‌. کسی که وقتی از ناامیدی حرف می‌زنم، با آرامشش به من امید می‌دهد. وقتی می‌خواهم کنترل کنم، یادم می‌دهد رها کنم. وقتی پر از ترس آینده می‌شوم، یادم می‌دهد فقط سهم خودم را درست انجام دهم. خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم من نیز مقصرم، شاید من کم گذاشتم، من بلد نبودم، اما راهنمایم کمکم کرد بفهمم من هم باید درمان شوم. یاد گرفتم حال خوبم وابسته به حال کسی دیگر نباشد. یاد گرفتم محبت کنم، اما وابسته نباشم. صبوری کنم، اما خودم را فراموش نکنم.

شاید هیچ‌وقت نتوانم زحماتش را جبران کنم، اما می‌تونم با عمل به آموزش‌هایش، با آرام‌تر شدنم، رشد کردنم، نشان بدهم که حرف‌هایش به دلم نشست.

از خدا می‌خواهم به همه راهنماهای عزیز، سلامتی، توان و برکت عطا کند تا همچنان چراغ راه انسان‌های در جستجوی نور باشند.

سلام دوستان، فروزان هستم همسفر

به نام خداوندی که خالق عشق و محبت است. روزهای بدی را می‌گذراندم. انگار در گودالی عمیق بودم، نه دست آویزی نه نورامیدی. ناامیدی مرا از پای در آورده بود. آن‌گاه بود که آمدی. انگار چراغی در دستانت بود و مرا به سوی نور راهنمایی کردی و حتی می‌توانم بگویم دستم راگرفتی و از آن گودال تاریک بیرون کشیدی.

من‌ که هیچ چیز به غیر از سیاهی آن گودال را نمی‌دیدم چشمم به دنیا باز شد. آمدی و بی هیچ توقعی مرا به سوی امید و روشنایی راهنمایی کردی. آنقدر سخنانت به دلم نشست که تمام ناامیدی‌ها رخت بربست.

راهنمای عزیزم هیچ واژه‌ای در مقابل از خود گذشتگی شما لایق نمی‌باشد و من آرامش امروزم را مدیون شما هستم.

رابط خبری: همسفر حکیمه رهجو راهنما همسفر سمانه (لژیون هشتم)
ارسال: همسفر سارا رهجو راهنما همسفر سمیه (لژیون چهارم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی باغستان کرج

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .