آنچه سرنوشت انسان و جامعه را رقم میزند، پیش از هر چیز شیوه اندیشیدن ماست. نوع پرسشی که در برابر هر مسئله از خود میپرسیم، مرز میان تعالی و سقوط را مشخص میکند. برخی انسانها وقتی با مشکلی روبهرو میشوند، نخست به سهم خود میاندیشند: «من چه میتوانم بکنم تا این گره گشوده شود؟ چه کاری از دستم برمیآید تا این درد تسکین یابد؟» اینان سازندگان جهاناند؛ آنان که مسئولیت را پیش از منفعت میبینند. در مقابل، گروهی دیگر در همان لحظه نخست میپرسند: «چه نصیبی برای من دارد؟ چه سودی عایدم میشود؟» و همین تفاوت ظریف در پرسش، فاصلهای عمیق در سرنوشت میآفریند. خوبی و بدی شاید مفاهیمی نسبی باشند، اما بیتردید پیشرفت یا افول جوامع، در گرو غلبه یکی از این دو نگرش است. جامعهای که مردمانش خود را در برابر مشکلات مسئول بدانند، دیر یا زود راهی برای عبور از تنگناها خواهد یافت؛ اما جامعهای که هر کس تنها در پی بهره شخصی باشد، با کوچکترین رخنهای از درون فرو میریزد.
نابودی یک جامعه همیشه با حادثهای عظیم آغاز نمیشود؛ گاه جرقهای کوچک کافی است تا انبار اندیشههای پوسیده شعلهور شود و همهچیز را به خاکستر بدل کند. اگر بخواهیم جامعهای بسازیم، بنایی استوار و انسانی، پیش از هر چیز به معلمان راستین نیاز داریم؛ نه صرفاً آموزگاران اطلاعات، بلکه پرورشدهندگان اندیشه. معلمانی که بذر تفکر را در جان شاگردان میکارند و آنان را چنان تربیت میکنند که هر یک بتوانند گوشهای از نظام جامعه را سامان دهند. زیرا اگر آموزش از مسیر درست منحرف شود و محتوای آن تهی یا مخدوش گردد، پیامد آن شاید امروز آشکار نباشد، اما بیست سال بعد جامعهای خواهیم داشت که از درون تهی شده است. برای ویرانکردن یک ملت، کافی است چراغ آموزش را خاموش کنیم. رشد، بیمربی ممکن نیست. هر نهالی برای بالیدن به باغبانی دانا نیاز دارد و روح انسان نیز از این قاعده مستثنا نیست.
معلم میتواند در جان انسان معجزه بیافریند؛ زیرا روح انسان آمادگی هدایتپذیری دارد. اگر هدایت درست باشد، نیروهای روشن درون او تقویت میشوند و تاریکیها مجال کمتری برای اثرگذاری مییابند. آنگاه ذهن آرام میشود، تمرکز شکل میگیرد و توان یادگیری شکوفا میگردد. شاگرد زمانی سخن استاد را جانانه میپذیرد که درونش آماده و روحش نیرومند شده باشد. اما معلم راستین چه ویژگیهایی دارد؟نخست آنکه آنچه میآموزد باید با نیاز شاگرد پیوند داشته باشد. آموزشی که گرهی از زندگی نگشاید، هرچند زیبا باشد، در جان نمینشیند. دوم آنکه حقیقتمحور باشد؛ دانش اگر بر واقعیت استوار نباشد، همچون بنایی است بر شن روان. و سومین ویژگی، که شاید از همه مهمتر است، هنر سادهگویی است. معلم باید بتواند مفاهیم پیچیده را بیآنکه از عمقشان بکاهد، روشن و قابل فهم بیان کند. این توانایی نشانه تسلط است؛ زیرا کسی که عمیق فهمیده باشد، میتواند عمیق را ساده کند.
باید دانست که سادهکردن با سطحیکردن تفاوت دارد. سادهسازی یعنی رساندن مخاطب به عمق مطلب با بیانی روشن و منظم؛ اما سطحیکردن یعنی حذف لایههای اساسی و عبور شتابزده از حقیقت. اولی پلی است به ژرفا، دومی پرتگاهی به بیمحتوایی. نکتهای ظریف اما سرنوشتساز آن است که علاقه از دل فهم زاده میشود. انسان وقتی چیزی را میفهمد، از لذت آن فهمیدن سرشار میشود و این لذت، بذر علاقه را در وجودش میکارد. معلمی که بتواند فهم را بیافریند، در حقیقت عشق به دانستن را منتقل کرده است. و انسان آنچه را دوست بدارد، پاس میدارد و به آن آسیب نمیزند. پس اگر جامعهای پویا و سالم میخواهیم، باید به جای هر چیز دیگر، به پرورش معلمان حقیقی بیندیشیم؛ آنان که فهم میآفرینند، علاقه میکارند و اندیشه را بارور میکنند. زیرا از دل همین فهم و علاقه است که انسانهایی مسئول، خلاق و سازنده برمیخیزند؛ انسانهایی که به جای پرسیدن «چه چیزی عاید من میشود؟» میپرسند «چه چیزی میتوانم بیفزایم؟» و همین پرسش، آغاز روشنایی است.
منبع: کنگره۶۰ (سیدی مدرس)
نویسنده: راهنما همسفر مبینا
ارسال: همسفر ملک رهجوی راهنما همسفر مبینا (لژیون سوم) دبیر سایت
نمایندگی همسفران پردیس
- تعداد بازدید از این مطلب :
104