چه روزهای عجیبی گذشت، روزهایی که نمیدانستم در کجای جهان ایستادهام. در تاریکی خویش غوطهور بودم و در احساسی آمیخته با غرور، دژی مستحکم برای خود ساخته بودم. ماهها و سالهای بسیاری به همین منوال سپری شد تا آنکه روزی نوری در میان تاریکیهای وجود من درخشید. نوری که از دل کنگره۶۰ بر من تابید. راهی گشوده شد و سراسر وجودم درگیر پرسشهایی عمیق گردید: من کجا هستم؟ چه باید بکنم؟ چرا من؟
باز هم همان غرور قدیمی در وجود من طنین میانداخت. مگر من چه کسی بودم که انتخاب شدم تا همسفر باشم؟ با دلی آمیخته به تردید و غرور وارد لژیون شدم. چند ماه گذشت و آرامآرام به آرامش رسیدم. تازه دریافتم که من هیچ نیستم، تازه جهان را شناختم، جهانی که معنای آن سالها در تاریکی مطلق وجود من پنهان مانده بود. روزی فرمانی صادر شد که باید با تاریکی درون خود بجنگم.
قدم در دنیایی تازه گذاشتم. جنگیدم، اجازه گرفتم و مسیر برای من هموار شد. نیکوتین، آن بند پنهان در وجودم فریاد میزد: این راه تو نیست، بازگرد؛ اما من در درون خود فریاد زدم: بس است، دیگر بس است. صداها آرام گرفتند و نیروی اهریمنی در وجود من بهتدریج رنگ باخت و بیجاذبه شد. دیگر نمیخواستم در بند نیکوتین باشم و اسیر سایهها بمانم. با تمام توان قدم برداشتم و وادیها برای من آغاز شدند.
حرکت با راهنمایان؛ یعنی شروعی نو و تولدی دوباره. من خواستم و توانستم. خواست من، قطع مصرف نیکوتین و آغاز سفری تازه از دل تاریکیها به سوی نور بود. در آن زمان با همسفر سوگل راهنمای لژیون ویلیاموایت آشنا شدم. ایشان پذیرفتند که راهنمایی مرا در سفر نیکوتین بر عهده بگیرند. این آشنایی سرآغاز سفری دشوار؛ اما شیرین بود، سفری از تاریکی به روشنایی.
همسفر سوگل با تمام وجود برای من وقت میگذاشتند. با وجود آنکه خود درگیر بیماری بودند، هرگز گلایهای نکردند. همواره با عشق، زیباییها را به من نشان میدادند. راهنمایی که خود این مسیر را پیموده و از سختیهای آن آگاه بود؛ اما عاشقانه در کنارم ماند تا من نیز طعم این زیبایی را تجربه کنم. سرانجام فرمان قطع مصرف در تاریخ ۳۰ خردادماه صادر شد. دقیقاً یک روز پس از تولد من بود.
همواره در ذهن من این پرسش باقی مانده است که چه رمزی در این همزمانی نهفته است. گویی تولدی دیگر در انتظارم بود، تولدی در نور. با دستان پرمهر آقای مهندس دژاکام نشان رهایی ویلیاموایت به شال من متصل شد. آن لحظه آغازی بود برای زندگی در جهانی بدون نیکوتین، آغازی برای سلامتی، آرامش و عشق به زندگی. در پایان، از همسفر سوگل راهنمای ویلیاموایت صمیمانه و عمیقاً سپاسگزارم. میایستم، دستانشان را میبوسم و سر تعظیم در برابرشان فرود میآورم؛ چراکه ایشان راهی بودند برای رهایی من، راهی از تاریکی به سوی نور.
نویسنده و رابط خبری: مسافر نیکوتین سمانه رهجوی راهنمای ویلیاموایت همسفر سوگل (نمایندگی صالحی)
ارسال: نگهبان سایت راهنمای ویلیاموایت همسفر هایده (نمایندگی فردوسی مشهد)
گروه همسفران ویلیاموایت کنگره۶۰
- تعداد بازدید از این مطلب :
75