English Version
This Site Is Available In English

بزرگداشت هفته راهنما

بزرگداشت هفته راهنما

امروز چهاردهمین جلسه از دور سی و دوم از کارگاه آموزشی خصوص کنگره ۶۰ ویژه مسافران آقا به نمایندگی لویی پاستور با استادی ایجنت محترم مسافر علیرضا و  نگهبانی مسافر حسن و دبیری موقت اینجانب علی اکبر با دستور جلسه « هفته راهنما » ، در روز دوشنبه مورخ 27 بهمن ۱۴۰۴ راس ساعت 15:30 آغاز به کار نمود.
با احترام دبیر جلسه

خلاصه سخنان استاد
سلام دوستان علیرضا هستم یک مسافر
خداوند را شاکر هستم که به من فرصت خدمتگزاری در این جایگاه را عطا نمود. از نگهبان محترم و دبیر ارجمندشان هم تشکر می‌کنم. دستور جلسه، « بزرگداشت هفته راهنما » است.
چون شغل من در بیرون از اینجا نیز معلمی است و تجربه هفته معلم را دارم، به این فکر می‌کردم که بزرگداشت هفته معلم در بیرون چگونه برگزار می‌شود و در کنگره ۶۰ بزرگداشت‌هایی مانند هفته همسفر، هفته مرزبان و هفته راهنما چگونه برگزار می‌گردد.
همه شما می‌دانید که هفته معلم حالتی فرمالیته دارد؛ در رادیو و تلویزیون چند جا اعلام می‌شود که این هفته را گرامی می‌داریم و نهایتاً در مدرسه اگر تقدیر و تشکری باشد انجام می‌شود. من خودم چندین سال است که این را در بچه‌ها نمی‌بینم؛ واقعاً انتظاری نیست. کادو که چند سالی است وجود ندارد و حتی آن تقدیر زبانی و لسانی هم بسیار کمرنگ شده است.
اما در کنگره علت چیست که یک هفته بچه‌ها می‌آیند مشارکت می‌کنند و در مورد این موضوع صحبت می‌کنند؟ این موضوع مرا برد به گذشته خودم، به روزی که وارد کنگره شدم. قبل از ورودم، یکی دو سال آخر، وضعیت بسیار خرابی داشتم. مصرفم روزانه ۳ گرم کراک و در کنارش ۲ تا ۳ گرم شیشه بود. قرص فنوباربیتال هم می‌خوردم و قرص متادون مثل نقل و نبات همیشه در جیبم بود. از لحاظ جسمی به شدت ضعیف شده بودم؛ مصرف شیشه و کراک حدود ۲۰ کیلو از وزنم کم کرده بود و از ۹۰ کیلو به ۷۰ کیلو رسیده بودم. از نظر روانی بسیار به‌هم‌ریخته بودم و با همه اقوام، از خانواده خودم تا خانواده همسرم، درگیری پیدا کرده بودم و در آستانه فروپاشی کامل قرار داشتم.
به هر جایی مراجعه می‌کردم؛ پزشک، روانپزشک یا مسائلی مانند توسل و درمان‌های این‌چنینی، اما بی‌نتیجه بود. یادم نمی‌رود شب‌های قدر به مسجد امیرآباد می‌رفتم، تا صبح گریه و زاری می‌کردم و از خدا می‌خواستم مرا نجات بدهد، اما وقتی از آنجا خارج می‌شدم و به خانه می‌رسیدم، دوباره مصرفم را شروع می‌کردم؛ انگار نه انگار که دقایقی پیش از خدا خواهش و تمنا می‌کردم.
وقتی وارد کنگره شدم، تنها چیزی که مرا جذب کرد، راهنمایی بود که بالا آمد و اعلام کرد: «من راهنمای لژیون هفتم آکادمی هستم.» من این را از کنگره دیدم. حتی تا مدت‌ها فکر می‌کردم نگهبان آن جلسات آقای مهندس هستند؛ تا این حد از فضای کنگره پرت و خارج بودم. تنها چیزی که مرا جذب کرد، شمایل ظاهری راهنمایم بود. رهجوی ایشان شدم، اما یکی دو ماه اول حسم این بود که بگردم یک مورد یا آتویی پیدا کنم، بهانه‌ای بیابم و تناقضی به دست آورم تا شروع به ایراد گرفتن کنم؛ کلاً طرز فکرم این‌گونه بود.
بعد از دو سه ماه به خودم آمدم و دیدم آن شرایط خراب و ناجوری که داشتم دیگر وجود ندارد. بعد از چهار ماه به فکر درمان سیگار افتادم؛ چیزی که حتی فکرش هم در مخیله‌ام نمی‌گنجید. همه این‌ها صددرصد از آموزه‌های کنگره بود، هرچند من واقعاً پرت بودم و نمی‌دانستم جریان چیست، اما عشق به راهنما باعث شد در این مسیر قرار بگیرم. علاقه‌ای که به ایشان پیدا کرده بودم و اینکه می‌دیدم حرف و عملشان یکی است، برایم نقطه امیدی بود. وقتی می‌گفت زود بیایید، خودش زودتر از همه می‌آمد؛ وقتی خدمتگزار بودیم، خودش بیشتر خدمت می‌کرد.


آرام‌آرام به کسانی نگاه کردم که قبلاً از لژیون ما راهنما شده بودند یا در حال خدمت بودند و دیدم بعد از پنج شش ماه اتفاقات زیبایی برای من در حال رخ دادن است؛ دیگر به فکر مصرف مواد نبودم، بسیاری از مسائل حل شده بود و تازه چیزهایی یاد می‌گرفتم که در عمرم در مدرسه و دانشگاه نشنیده بودم و همین مطالب داشت مسائل مرا حل می‌کرد.
ورود اصلی من به اعتیاد، جنگ من با خداوند بود. سال ۸۳ برادرم را در یک لحظه از دست دادم؛ انسانی که زندگی و فرزند داشت و سالم بود، ناگهان از دست رفت. از همان‌جا با خدا دشمن شدم و می‌گفتم این چه عدالتی است. همین دشمنی با خدا مرا به سمتی برد که دست به هر کاری بزنم تا به خودم بقبولانم دارم با خدا لجبازی می‌کنم.
حالا تصور کنید کنگره چنین فردی را به جایی رسانده که توانستم بمانم، درمان شوم و بعد از درمان هم چیزهای جدیدی یاد بگیرم. متوجه شدم جایگاهی هست بعد از درمان که اگر آن را تجربه نکنی، انگار دیواری که رطوبت کشیده فقط یک لایه نازک ملات رویش بکشیم؛ غافل از اینکه این ترمیمی سطحی است و دوباره بیرون می‌زند. باید منشأ رطوبت را پیدا کرد و آن را اصلاح نمود. در کنگره ۶۰ این جایگاه، جایگاه راهنمایی است.
این را به عنوان تجربه می‌گویم برای همه دوستان سفر اولی و سفر دومی: اگر در ذهنتان رسیدن به تجربه جایگاه راهنمایی نباشد، داستان همان لوله ترکیده‌ای است که روی آن را فقط پوشانده‌ایم.
وقتی دوستان من جایگاه راهنمایی را تجربه می‌کنند، تازه متوجه می‌شوند که اگر بخواهیم رهجو دروغ نگوید، اول باید خودمان دروغ نگوییم؛ اگر قرار است رهجو حسادت نورزد، اول خودمان نباید حسادت کنیم؛ اگر قرار است رهجو ببخشد، اول خودمان باید ببخشیم؛ اگر قرار است رهجو خشمش را کنترل کند، اول باید خودمان خشممان را کنترل کنیم.
این مسیر را آقای مهندس با درایتی که داشتند به ما آموزش دادند و آن را در اختیار منِ علیرضا قرار دادند تا لااقل در این ۵۰ یا ۷۰ سالی که قرار است زندگی کنم، اثر نابی از خود به جا بگذارم و حواسم به خودم باشد. این چهار سال، چهار سالی است که خداوند برای من قرار داده و امیدوارم بتوانم آن را بفهمم. هنوز هم درباره‌اش صحبت می‌کنم، آموزش می‌گیرم و قطعاً کامل هم درک نکرده‌ام.
اصلاً هم نباید به این فکر کنیم که خیرش در زندگی بیاید؛ دوست ندارم درباره این چیزها صحبت کنم. اما آموزش‌هایش به قدری ناب است که به نظر من عزیزانی که در حال سفر هستند، حتماً باید در ذهنشان تجربه این جایگاه باشد؛ اگر نباشد، مانند درختی است که شاید ریشه و برگ خوبی داشته باشد، اما ثمره ندارد.
مجدداً از صمیم قلب به همه راهنماهای کنگره، به آقای مهندس، به خانم هانی بزرگوار، به همه راهنماهای اولیه و به تک‌تک عزیزانی که در این شعبه زحمت می‌کشند، مخصوصاً راهنمایان تازه‌واردین که نوک پیکان کنگره در اختیار این عزیزان است ـ چون اگر جذب این عزیزان نباشد، اصلاً لژیونی تشکیل نمی‌شود ـ تبریک می‌گویم و برای همه آرزوی تجربه این جایگاه را دارم.

از اینکه به صحبتهای من گوش دادید سپاسگزارم

 

ضبط و تایپ: مسافر نوید
عکس: مسافر نوید
ویرایش و ارسال: مسافر نوید(گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .