دلنوشته یک مسافر در باب هفته راهنما
سلام دوستان زهرا هستم یک مسافر
چگونه میتوانم واژهها را به زنجیر بکشم تا حق سپاس از تو را ادا کنم؟ تو که در تاریکی دستانم را گرفتی و بیآنکه قضاوتم کنی، نوری بر مسیر خاموشم تاباندی.
روزهایی را به یاد دارم که پاهایم توان رفتن نداشت، دلگیر از خود، خسته از راه، و ناامید از فردا. اما تو آمدی، بیادعا، با لبخندی که امید میبخشید و کلامی که چون نسیم صبحگاهی روحم را نوازش میداد.
تو به من یاد دادی که رهایی، تنها یک واژه نیست، بلکه مسیری است که باید آن را باایمان، صبر و عشق پیمود. آموختم که سقوط، پایان نیست و هر بار که زمین بخورم، فرصتی است برای برخاستن. در کنار تو، دردهایم رنگ آرامش گرفتند و تاریکیهایم به صبح پیوستند.
راهنمای گرامیام، خانم نوشین عزیز
اگر امروز از اعماق رنجهایم برخاستهام، اگر جرئت کردهام که به آسمان نگاه کنم و لبخند بزنم، همه از نوریست که در وجودم کاشتی. تو تنها یک راهنما نبودی، تو فانوس راه من شدی.
در هفته راهنما، از تو، از حضورت، از صبرت، از قلب بزرگی که بیدریغ بخشیدی، بیکران سپاسگزارم. باشد که روشنایی راهی که برای من افروختی، همیشه در مسیر زندگیات بدرخشد.
ارادتمند شما رهجو : راهنما مسافر زهرا
نگارنده: مسافر زهرا - لژیون دوم نمایندگی میخک مشهد
بازبینی و ارسال :همسفر فاطمه
- تعداد بازدید از این مطلب :
24