همسفر مریم
در ابتدای کلام هزاران هزاربار شاکر خداوندی هستم که مسیر هدایت را برای انسانها مشخص و هموار نموده و اختیار انتخاب را نیز به آنها داده است؛ اگرچه گاهاً ما مسیر را اشتباه انتخاب میکنیم، اما باز با آغوشی گشاده چون مادری مهربان ما را در آغوش میفشارد و میبخشد.
خدا را شاکرم که راه من هم به این مکان باز شد و با آموزشهای کنگره همنوا شدم؛ زمانیکه به کنگره آمدم حال آشفته و پراز نگرانی داشتم، مسیر زندگی را مدتها اشتباه طی کرده و بعضی اوقات رفتاری دور از شأن خود انجام میدادم تا جایی که حال پریشان و رفتار پر از نقص و دور از آموزههای دینی و عرفی پیدا کرده بودم. ابتدا به مشاور و روانشناس مراجعه کردم و هربار با انبوهی دارو و قرصهای ضدافسردگی به خانه برمیگشتم.
نه مشاور و روانشناس و نه خودم حواسمان نبود که مشکلی که مدتها در جسم و جان من لانه و رشد کرده را نمیشود به یکباره و با یکی، دو دوره قرص حل نمود. به داروها را نامرتب استفاده میکردم، گاهی بهتر و گاهی بدتر میشدم تا اینکه به جهت درمان اعتیاد مسافرم به کنگره آمدم. با دقت که نگاه کردم، متوجه شدم حال من از مسافرم خیلی بدتر است و پر از درد و نفرت شدهام.
آقای مهندس و راهنمای کنگره به ما آموختند که دردی که مدتها بهوجود آمده را باید پلهپله و تدریجی بنابر خواست و پذیرش فرد، کوشش و همت خودش میتوان درمان نمود. من هم با ورود به کنگره و پذیرش اینکه تفکر نکردهام و مسیر را اشتباهی رفتهام و با آموزشهای مداوم راهنما و سیدیهای مهندس شروع به بازسازی جسم و روان خود کردم و سفر خود را آغاز نمودم.
سفر خوبی داشتم و با آنکه اتفاقی برایم افتاد و دچار سقوط شدم اما باز خانم راضیه راهنمای بزرگوارم با نهایت تلاش و دلسوزی مرا احیاء نمود و من استارتی دوباره زدم.
اینک مطمئن هستم که با روش DST میشود تمام مشکلات، گرفتاری و بیماریهای روحی و روانی را در طی زمان بدون بازگشت برطرف نمود؛ البته به شرطی که با آموزش و تلاش مداوم توأم گردد.
از آقای مهندس بنیانگذار کنگره۶۰، خانواده محترمشان و راهنمای عزیزم خانم راضیه که ما را به حال خوب و رهایی از بند گرفتاریها و نگرانیها رساند و بستر پیشرفت را برایمان هموار کرد، بسیار سپاسگزارم و از خداوند بزرگ تن سالم و حال خوش را برایشان مسئلت مینمایم.
خداوند توفیق خدمت به خلق را به هرکسی عنایت نمیکند، جز به افراد خاص و برگزیده؛ مبارکتان باشد.
همسفر منیره
در کنگره۶۰، واژه «راهنما» تنها به معنای کسی نیست که مسیر را میشناسد؛ بلکه به کسی اطلاق میگردد که عاشقانه در این راه قدم گذاشته، در طوفانهای زندگی تجربه اندوخته و اکنون با عشق، دانایی و خدمت میکوشد تا دیگران را از تاریکی و ناامیدی بیرون بکشد. برای من راهنما همان کسی بود که در روزهای ناامیدی دستم را گرفت، لبخند زد و با اطمینان گفت: تو میتوانی به آرامش برسی.
در آغاز سفر، انسانی بودم آکنده از ترس، تردید و ناامیدی که راهنمای DST به من آموخت این مسیر، سفری است از نادانی به دانایی.
در جلسات آموزش DST فهمیدم که پلههای کاهش، برنامهای خشک و مکانیكی نیستند، بلکه درسی بزرگ از صبر، انضباط و زماندادن به زندگی است.
راهنما تنها در درمان جسم نقش ندارد. وقتی وارد وادی سلامت شدم، دریافتم که راهنمای تغذیه سالم نقش حیاتی در بازسازی جسم و ذهن دارد. سالها بیتوجهی به تغذیه، بیخوابی و پرخوری یا تغذیهی نادرست، جسمم را فرسوده و ذهنم را خسته کرده بود. راهنمای تغذیه به من آموخت که جسم، ابزار حرکت روح است و اگر این ابزار ناتوان باشد، روح نیز نمیتواند در آرامش رشد کند. او به من یاد داد که مصرف منظم، تغذیه متعادل، نوشیدن آب کافی و پرهیز از افراط نه تنها برای جسم؛ بلکه برای روح، خلقوخو و حتی افکار انسان نیز مفید است.
یکی از زیباترین بخشهای آموزش در کنگره برای من تماشای عشق بیمنت راهنمایان بود. روزی که برای نخستینبار وارد لژیون تازهواردین شدم، سرشار از ترس و تردید بودم؛ نمیدانستم چه بگویم یا چگونه رفتار کنم؛ اما راهنمای تازهواردین با لبخند و مهربانی دستم را گرفت، در چشمانم نگریست و گفت: اینجا مکانی امن است؛ همان جمله کوتاه چون نوری بر قلب تاریکم تابید. اکنون که مدتی از سفرم گذشته است، بهتر میفهمم که خدمت این عزیزان چقدر بزرگ و الهی است. آنان با عشق و صبوری، انسانهای گمشده را دوباره به زندگی بازمیگردانند.
اما بزرگترین راهنمای ما جناب آقای مهندس، بنیانگذار کنگره۶۰ که هربار سخنان ایشان را میشنوم، احساس میکنم از چشمهای زلال سیراب میشوم. گفتارشان مرا به درون خودم دعوت میکند. ایشان صرفاً روشی برای درمان اعتیاد ارائه نکردند؛ بلکه مکتبی برای زندگی سالم و انسانی بنیان نهادند. بیاموختند که جهان هستی بر پایه تعادل و قوانین دقیق عمل میکند و برای دستیابی به آرامش، باید با این قوانین هماهنگ شویم.
راهنما برای من تجلی تفکر، عشق، ایمان و خدمت است؛ انسانی که نه با سخن، بلکه با عمل، هزاران نفر را از تاریکی رهانیده است. من ایمان دارم که این مسیر راه خرد، عشق و حکمت الهی است.
درپایان با تمام وجود میگویم: اگر امروز در آرامشم، اگر دوباره میتوانم لبخند بزنم و طعم عشق و خدمت را بچشم، اینها را مدیون راهنمایم و آموزشهای کنگره هستم.
راهنما، قلب تپنده کنگره و ستون نجات انسان از تاریکی است.
با نهایت احترام و عشق، از جناب آقای مهندس، استاد امین، راهنمای عزیزم و همه راهنمایان DST، راهنمایان تغذیه و تازهواردین قدردانی میکنم.
باشد که ما نیز روزی چون آنان، چراغی در مسیر دیگران باشیم.
همسفر اعظم
در کویری سوزان که تا چشم کار میکرد خاکوخار بود؛ تشنه و درمانده با پاهای تاولزده و قلبی زخمدیده به دنبال جایی، راهی یا کسی میگشتم تا دستم را بگیرد و مرا از این بیابان بدون آب و علف نجات دهد.
تمام وجودم را ترس، ناامیدی و افکاری پریشان فرا گرفته بود. خسته بودم، بیرمق نشستم، ناگهان آسمان بر هم گریخت، ابری جلوی خورشید قد علم کرد و سایهای انداخت، بادی زوزهکشان بین خارها رقصید تا خود را به من رساند.
خدایا چه خبر شد! ندا آمد بلندشو و دوردستها را بنگر. ایستادم در آن دوردستها درختی سرسبز و تنومند ایستاده بود. با خود گفتم حتماً در آنجا آب یافت میشود، به راه افتادم تا به درخت رسیدم؛ با دیدن آن درخت زیبا و تنومند که پر از شاخهها و برگهای جوان بود به وجد آمدم، دستم را روی یکی از شاخهها گذاشتم، انگار او منتظر من بود! دستم را گرفت و من خودم را در وجودش گم کردم. گفت اگر میخواهی به آسانی به راهت ادامه بدهی بدون ترس و ناامیدی خودت را به من بسپار و فرمانبردار باش. به او اعتماد کردم و همچون فرزند در آغوش مادر آرام گرفتم، او مرا سیراب کرد. اعتماد به نفس پیدا کردم و روز بهروز تغییرات را در خودم احساس میکردم.
او راهنما بود و راه را نمایان میکرد و من رهجو و جویای راه.
همسفر فاطمه
راهنما؛ یعنی عشق و ایثار، مهربانی و محبت، از خود گذشتگی و فداکاری.
راهنما؛ یعنی دورشدن از گذشته و امیدوار بودن به آینده.
سلام، سلامی به گرمی خورشید و بزرگی دریای بیکران خدمت راهنمای عزیزم خانم راضیه.
روزی که وارد لژیون شدم، با اولین سلام و اولین نگاه پیامی از شما دریافت کردم؛ پیامی که چراغ راه زندگیام شد و مرا به سوی نور و روشنایی و گرفتن آموزش، هدایت کرد. شما آینهایی به تمام نما، عشق، محبت، ایثار، مهربانی و از خودگذشتگی برای من شدید.
آنچه باور است، محبت است و آنچه نیست ظروف تهی است. راهنمای عزیز و مهربانم، من در کنار شما محبت و عشق را آموختم و آن ظروف خالی و پوچ گذشتهام را پشتسر گذاشتم و امروز سعی میکنم زندگیام را با آموزشهای نابی که از شما میآموزم، بسازم. شما راه و رسم درستزیستن را به من آموختید.
وقتی در تنهایی به شما فکر میکنم، آن لبخند مهربان، آرامش و دلسوز شما در ذهنم حک میشود. امروز بهانهای است تا بوسهای نثار دستانتان و تبریکم را تقدیم شما کنم. در پناه حق باشید و عمرتان جاویدان.
همسفر طاهره
وقتی برای اولینبار با کنگره۶۰ آشنا شدم که به نمایندگی زارع در میبد رفتم که مدت بودنم در آنجا زیاد نبود؛ ولی در همین مدت کم با راهنمای به تمام معنا بزرگ و مهربان آشنا شدم. آنقدر دوستشان داشتم که همه وجودم جاری بود از عشق و محبت و با دیدن ایشان سرشار از انرژی و امید میشدم. همه این انرژیها از راهنمایم خانم شهین در نمایندگی زارع بود و با اینکه سالها میگذرد یاد و خاطره ایشان همیشه همراه من است.
وقتی دوباره به این مکان برگشتم متوجه شدم که خانم شهین دیگر حضور ندارند، بسیار برای نبودشان ناراحت شدم. حسرت من این بود که دیگر نمیتوانستم رهجوی ایشان باشم. هنگامیکه مسافرم قصد دوباره سفرکردن داشت، متوجه شدم دوستانم به نمایندگی وکیلی یزد رفتند و به پیشنهاد مسافرم برای درمان اعتیاد به نمایندگی وکیلی رفتیم. روز اول که وارد نمایندگی وکیلی یزد شدم جشن همسفر بود، با چهره خندان دوست عزیزم خانم معصومه راهنمای تازهواردین روبهرو شدم و با آغوش گرم ایشان سبک و آرام شدم.
با دیدن راهنمایان خانم فهیمه، خانم زینب، خانم فاطمه و خانم راضیه که از قبل افتخار آشنایی با همه این عزیزان را داشتم، موجی از شادی در دلم جرقه زد.
بعد از سه جلسه تازهواردین وارد لژیون خانم راضیه عزیز شدم که از قبل در لژیون خانم شهین با ایشان آشنا بودم که بسیار سختکوش و استوار بودند و همان روزها هم از اطلاعات و آگاهی فراوان برخوردار بودند.
وجودم تاریک بود ایشان نور به من بخشید و از عشق در من دمید، از مهر برایم گفت و تمام وجودش را با عشق برایم گذاشت. من از تاریکیهایم گفتم، او مرهمی شد بر دردهایم، با نور دانش مرا نوازش داد، در آغوش گرفت، همراه و همنوا شد و دل زنگزدهام را جلا بخشید. او خورشید بود و من نقطهای تاریک، من قطرهای بودم و به دریا پیوستم و آنچنان گرم محبت و عشق او گشتم که چهره مهربانش درون قلبم نقش بست. هرچه بگویم کم گفتم؛ چراکه دنیایم با شما نقش بست، نامتان بر زبانم و یاد شما بر جانم است.
راهنمای عزیزم، نمیتوانم تصور کنم که روزی شما را نبینم، چشمانم پر از اشک اجازه و امان نوشتن را نمیدهد و وقتی زمزمههای مسافرم را میشنوم که میگوید باید برگردیم، با دلی پر از آه و چشمی پر از اشک میگویم کجا؟ من چگونه از این همه عشق و محبت بگذرم؟ مگر میشود قطره را از دریا جدا کرد؟ چگونه از این همه دلبستگیها بگذرم؟ من سفرم پایان نگرفته، هرچه میدوم تشنهتر میشوم!
ای مهربانترینم، جانم به فدایت، من قدردان شما نبودم؛ اما از عمد نبود و من دانش آن را نداشتم. شما همان فرشتگان سفیدبالی هستید که در آسمانها سیر میکنید تا به زمینیها کمک برسانید.
راهنمای عزیزم خانم راضیه، روز راهنما را در رأس به آقای مهندس و شما و تمام راهنمایان کنگره۶۰ بهخصوص تمام راهنمایان نمایندگی وکیلی یزد تبریک ویژه میگویم انشاءالله که همیشه زنده و پایدار باشید.

همسفر مهناز
روزهای زیادی از عمرم را در جستوجوی درک خودم میگذراندم و در میان هجوم تاریکیها گم شده بودم. مدتها در تلاش برای یافتن مسیرم به سوی روشنایی گرفتار میشدم، بدون اینکه متوجه شوم چگونه در این راه پر پیچوخم حرکت میکنم! طوفانهای زیادی به راهم آمدهاند که دردها و غمهای تلخی را به یادگار گذاشتند. در دل خود بارها به این اندیشه افتادم که این همه مشکلات نتیجه بخت و اقبال بد من است و گویی ناامیدی در قلبم مسکن گزیده بود.
هرگز به یاد ندارم که هدف خاصی را دنبال کرده باشم؛ زیرا بر این باور غلط بودم که در این دنیای پر از آرزوها سهمی ندارم، اما پس از ورود به کنگره و گذراندن چند ماه، به این نتیجه رسیدم که در برابر تاریکیها بیدفاع هستم و مانند یک کودک به دنبال مادری میگردم که مرا در آغوش بگیرد. احساس میکردم مسیر زندگیام بیش از حد پیچوخم دارد و تا اینجا که آمدهام، همه از بخت بلند من بوده است و دیگر نمیتوانم ادامه دهم.
با دلسپاری به راهنمایم که مرا پذیرفت و با دردها و غمهایم ارتباط برقرار کرد، حس مفیدبودن و آگاهی از خود را پیدا کردم. او به من آموخت که از شکستهای زندگی درس بگیرم و با پذیرش اشتباهاتم، قدمهای مطمئنی بردارم. هر قدمی که برداشتم، نه از سر اقبال، بلکه با آگاهی و روشنایی بود و مانند چراغی راه مرا روشن نگه میداشت.
متوجه شدم که نیاز دارم فردی مرا بفهمد و همواره در گوشهای از زندگیام مورد مراقبت قرار دهد. به کسی احتیاج داشتم که فارغ از همه دغدغهها، بتوانم با او سخن بگویم و از چالشهای کردارهایم آگاهم کند. خدا را شکر میکنم که راهنمای مهربانم در کنارم قرار گرفت و با سخنان محبتآمیز، مشورتهای بهجا و نصیحتهای مادرانه، مرا حمایت کرد و دلم را از آشوبها دور نگه داشت؛ چراکه با این حمایت، توانستم قدمهای استواری در مسیر زندگیام بردارم.
تا آخر عمرم مدیون محبتها و آموزشهای انسانی هستم که مرا دوست دارد و بیهیچ قید و شرطی برای رشد من تلاش میکند. راهنمای عزیزم، برایتان آرزو میکنم قلبی به وسعت آسمان، به زلالی آب، به روشنی روز و به زیبایی شبنم صبحگاه داشته باشید.
ویرایش: رابط خبری همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون چهارم)
عکاس: همسفر ناعمه
ارسال: همسفر زهرا دبیر سایت
همسفران نمایندگی وکیلی یزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
281