مینویسم برای تو که راهنمایی، برای تو که رهجویی و برای همه ما که در برههای از زندگی، یا عصا بهدست گرفتهایم یا دست کسی را گرفتهایم تا از تاریکی عبور کند. به یاد دارم روزی را که برای اولینبار روبهرویش نشستی. هنوز بوی تردید میدادی، هنوز کلمات در گلویت گیر میکردند. آمده بودی که از درد بگویی؛ اما نمیدانستی از کجا شروع کنی. نکند قضاوتت کند؟ نکند فکر کند تو ضعیفی؟ نکند بگوید اینها که چیزی نیست، ببین من چه کشیدهام؟ اما او هیچ نگفت و فقط نشست؛ همانطورکه باران روی خاک تشنه، بیصدا و بیهیاهو مینشیند. فقط بود و با سکوتش همراهیات میکرد.
کمکم واژهها بیرون ریختند. اول قطرهقطره، بعد سیلآسا. گفتی از شبهایی که تا صبح بیدار ماندی و هیچکس نبود. گفتی از ترسهایی که اسم نداشتند؛ اما رهایت نمیکردند. گفتی از آدمهایی که رفتند و جایشان خالی ماند و هیچکس آن خالی را پر نکرد و او گوش داد. نه با آن گوشهایی که فقط صدا را میشنوند، بلکه با تمام وجودش گوش داد. با چشمهایش، سکوتش و نفسهایی که همریتم با نفسهایت برداشت. انگار برای تمام آن شبهایی که تنها گریه کردی، حالا کسی آمده بود تا شاهد باشد. شاهد زخمهایت، شاهد تنهاییات و شاهد تلاشهای خاموشت برای ادامه دادن. بعضی وقتها حرف میزد نه برای اینکه درس بدهد، نه برای اینکه بگوید اگر جای تو بودم. فقط میگفت: میفهمم. همین دو کلمه؛ اما انگار تمام درد را از روی شانههایت برمیداشت.
یادم میآید روزی گفتی: راهنما کسی است که راه را نشانت میدهد؛ اما تو راه را نشانم ندادی. تو با من راه رفتی و وقتی خسته شدم ایستادی. وقتی زمین خوردم کنارم نشستی و وقتی خواستم برگردم گفتی: ادامه بده. گفتی: هر جایی که هستی، من کنارت هستم راست میگفتی. راهنما کسی نیست که از فراز قله فریاد بزند بیا بالا. راهنما کسی است که برمیگردد پایین. تا جایی که تو ایستادهای، دستت را میگیرد و میگوید: با هم میرویم. این را هم میدانم که خودش هم روزی رهجو بوده. میدانم جای زخمهایش هنوز تازه است، میدانم هنوز شبهایی هست که او هم بیدار میماند؛ اما یاد گرفته با زخمهایش زندگی کند، یاد گرفته درد را به زنجیر کلمات بکشد، یاد گرفته از تاریکی عبور کند و چراغ را برای دیگران روشن نگه دارد.
اینجاست که بحث بین راهنما و رهجو از کلمات فراتر میرود. اینجا دیگر بحث نیست، پیوند است. دو انسان در دو سوی یک پل ایستادهاند و هر دو میدانند که این پل یکطرفه نیست. راهنما از آن سوی پل آمده، برگشته و دوباره رفته است. رهجو تازه اولین قدمها را برمیدارد؛ اما هر دو یک چیز را حس میکنند و آن تغییر کردن است. رهجو یاد میگیرد که زخمهایش پایان راه نیستند و میشود با درد زندگی کرد، بدون اینکه درد تو را ببلعد. یاد میگیرد که آسیبپذیری نشانه ضعف نیست؛ نشانه شجاعت است. یاد میگیرد که کمک خواستن از تواضع میآید، نه از ناتوانی و راهنما با هر بار دیدن تو، خودش را دوباره پیدا میکند. هر بار که تو از یک قدم کوچک میگویی، او یادش میآید که روزی خودش هم از همین قدمها برداشته است. هر بار که تو از امید میگویی، او امید را دوباره تجربه میکند. تو فکر میکنی فقط او به تو کمک میکند؛ اما نمیدانی که حضور تو، اعتماد تو و پیشرفت تو التیامبخش زخمهای قدیمی خودش هم هست.
بحث راهنما و رهجو بحث کلمات نیست؛ بحث حضور است. حضور بیقضاوت، حضور مشفق و حضور مداوم. بحث این است که کسی در تاریکترین لحظهات، چراغ را برایت روشن نگه دارد، نه به این امید که تو از تاریکی بیرون بیایی، بلکه به این امید که یاد بگیری در تاریکی هم میشود دید. تو یاد گرفتهای و دیگر آن آدم سردرگم روزهای اول نیستی، کلماتت نظم گرفتهاند و گریههایت سبکتر شدهاند. میتوانی به گذشته نگاه کنی بدون اینکه تیر بکشی. گاهی در چشمان کسی که هنوز در ابتدای راه است، خودت را میبینی. همان ترس، همان تردید و همان امید پنهان. آن وقت است که میفهمی چرخه ادامه دارد. راهنما روزی رهجو بوده، رهجو روزی راهنما میشود و این پایان ماجرا نیست؛ بلکه یک شروع تازه است.
مینویسم تا یادمان بماند که التیام، کار یک نفر نیست. التیام در همان فضای بین تو و من اتفاق میافتد، در همان لحظهای که حرف میزنی و من میشنوم، در همان سکوتی که هر دو میفهمیم و در همان نگاه مشترکی که میگوید: دیده شدی و این زیباترین کمک ممکن است. نه اینکه کسی بیاید و تمام مشکلاتت را حل کند، بلکه کسی که بیاید و کنارت بنشیند و دست روی شانهات بگذارد و بگوید: بیا با هم فکر کنیم. نه اینکه کسی باشد که همه جوابها را بداند، بلکه کسی باشد که بپذیرد هیچکس همه جوابها را نمیداند؛ اما میشود با هم جستوجو کرد.
تو به من یاد دادی که درد با تقسیم نصف میشود و من به تو یاد دادم که شادی با تقسیم دو برابر میشود. تو به من یاد دادی که گذشته را نمیشود عوض کرد و من به تو یاد دادم که آینده را میشود ساخت. ممنونم که بودی. ممنونم که هستی. ممنونم که در جهانی که هرکس به فکر خودش است، تو به فکر من بودی.ممنونم در جهانی که هرکس میدود تا برسد، تو ایستادی تا من هم برسم. ممنونم که به من نشان دادی آدمها برای هماند، نه در برابر هم. ممنونم که باورت به من، قویتر از تردیدهای من بود و حالا من اینجا ایستادهام و کامل و بینقص نیستم. هنوز زخمهایی دارم که کهنه نشدهاند؛ اما میتوانم بایستم و نفس بکشم. میتوانم به کسی که تازه از راه رسیده، بگویم: خوش آمدی، نترس من هم روزی جای تو بودم و این پایان بحث نیست، آغاز یک بحث جدید است؛ بحثی که در آن، دیگر راهنما و رهجو معنی ندارند، بحثی که در آن هر دو راهنما و رهجو هستیم و بحثی که در آن فقط دو انسان هستند و در برابر عظمت زندگی دست در دست هم دادهاند و میگویند: از اینجا به بعد باهم.
نویسنده: همسفر تینا رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم)
ویرایش: راهنما همسفر سمیه (لژیون نهم) دبیر سایت
ارسال: راهنمای ویلیام همسفر گندم رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
93