English Version
This Site Is Available In English

راهنما ستاره‌ای در دل شب

راهنما ستاره‌ای در دل شب

همسفر اعظم
چراغی در دل تاریکی
و آن‌گاه که چراغی‌ شدی برای من تا نور را به من نشان‌ دهی...
راهنمای عزیزم، گاهی مسیر زندگی چنان پر از تاریکی و سردرگمی است که انسان از خود واقعی‌اش فرسنگ‌ها فاصله می‌گیرد؛ اما حضورتان نوری بود که در دل تاریکی‌ها بر قلب خسته‌ام تابید و چراغ امید را در وجودم روشن کرد. یاد روزهایی می‌افتم که پر از ناامیدی بودم و نمی‌دانستم آیا می‌توان دوباره معنای زندگی را لمس کرد! تو با صبوری بی‌پایانت، با کلام دل‌نشینت و لبخند گرمت، به من یاد دادی که رهایی فقط دورشدن از تاریکی نیست؛ بلکه رسیدن به روشنایی درون است. به من آموختی که ایمان، تفکر، محبت و خدمت، ستون‌های آرامش‌اند.

من یادگرفتم شکست پایان نیست، مقدمه‌ فهمیدن است. هربار که لغزیدم، دستت را به سویم دراز کردی تا یادم بیاوری که سقوط، پایان راه من نیست. در وجود تو عشق بدون شرط را لمس کردم و دیدم مسافتی دور و دراز را پیمودی تا در لژیون با عشق حضور پیدا کنی و بی‌هیچ چشم‌داشتی، زمان و جانت را نثار کنی تا دیگران نیز لبخند رهایی را تجربه کنند.

در هفته‌ راهنما، با تمام وجودم می‌گویم: سپاس برای تمام لحظه‌هایی که شنیدی، راه را نشانم دادی و محبت کردی. تو برای من فقط یک راهنما نیستی؛ بلکه نماد عشق و دانایی هستی. دوستت دارم و همیشه مدیون نوری هستم که در جانم کاشتی. امیدوارم خداوند مسیرت را با نور دانایی، عشق و خدمت روشن‌تر از همیشه کند.
شاگردی کوچک از کنگره‌ دانایی و محبت.

همسفر ناهید
باران بی‌منت
راهنما، بارانی که بی‌منت همه را سیراب می‌کند و جانی دوباره می‌بخشد. هفته راهنما را به تمامی راهنمایان کنگره۶۰، به‌خصوص راهنمای عزیز و بزرگوارم، خانم فرزانه تبریک عرض می‌نمایم. راهنمای عزیزم، هرچه بگویم و هرچه بنویسم، احساس من به شما را نمی‌تواند بیان کند. با مرور گذشته، برایم روشن و شفاف است زحمات بی‌دریغتان که قابل وصف نیست.

شما همچون ستاره‌ای بودید در دل شب‌های تاریک من، آن‌قدر تاریک و بی‌نور شده بودم که حتی توان نداشتم خودم را ببینم‌؛ ولی اولین روز ورودم به لژیون، نگاه گرم و پرمهر شما برایم گرمی به‌خصوصی داشت و امیدی برایم حاصل شد که گویی هزاران در بسته تک‌ به‌تک برایم گشوده شدند. حال با گذشت آن روزها، تغییرات درونم به‌قدری برایم نمایان است که انکارکردنی نیست. این نتیجه زحمات و تلاش شماست که بی‌منت با جان و دل به انجام رسیده است. امیدوارم نور امیدی که به زندگی من بخشیدید، چند برابر شده و بازگشت آن به زندگی‌تان رونق ببخشد، إن‌شاءالله.

همسفر مریم
از درجا زدن تا حرکت در مسیر تغییر
گاهی انسان سال‌ها درجا می‌زند، بدون این‌که خودش متوجه باشد. من هم قبل از ورودم به کنگره۶۰، در ظاهر زندگی می‌کردم؛ اما در باطن سردرگم و بی‌قرار بودم. حالم خوب نبود و بیشتر از مشکلاتم فرار می‌کردم، نه آرامش داشتم و نه برنامه‌ای روشن برای آینده. با ورودم به کنگره فهمیدم تغییر یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد؛ اما مهمتر از آن، فهمیدم برای حرکت در مسیر تغییر به راهنما نیاز دارم، کسی که مسیر را رفته باشد و بتواند چراغ راه باشد.

درابتدا فقط می‌شنیدم؛ اما کم‌کم یاد گرفتم گوش بدهم، یاد گرفتم صبر داشته باشم، آموزش ببینم و قدم‌ به‌قدم جلو بروم. فهمیدم مسئول رفتار و تصمیم‌های خودم هستم و اگر قرار است حالم بهتر شود، باید خودم تغییر کنم؛ اما این یادگیری بدون هدایت راهنما برایم ممکن نبود. تغییر؛ یعنی بپذیرم اشتباه داشتم، دست از لج‌بازی بردارم، یعنی به‌جای توجیه‌کردن خودم، آموزش ببینم و عمل کنم؛ یعنی وقتی راهنمایم تذکر می‌دهد، آن را نشانه توجه و دلسوزی بدانم، نه سخت‌گیری.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم اگر از درجازدن بیرون آمده‌ام و وارد مسیر حرکت شده‌ام، به برکت آموزش‌ها و صبوری راهنمایم بوده است. او به من یاد داد آرام‌آرام؛ اما پیوسته حرکت کنم، حتی وقتی خسته‌ام و نتیجه را فوری نمی‌بینم. در هفته راهنما، بیش از همیشه درک می‌کنم که حضور راهنما در کنگره فقط یک مسئولیت یا جایگاه نیست؛ نعمتی است بزرگ، نعمتی که کمک می‌کند انسان خودش را پیدا کند، رشد کند و از تکرار اشتباهات گذشته فاصله بگیرد.

امروز آرام‌تر شده‌ام و تصمیم‌هایم آگاهانه‌تر است و امید بیشتری به زندگی دارم. این آرامش، اتفاقی به دست نیامده؛ نتیجه آموزش، عمل و راهنمایی‌های دلسوزانه است.
به مناسبت هفته راهنما، از راهنمای عزیزم سپاسگزارم که با صبر، تجربه و محبتش کمک کردند از سکون بیرون بیایم و حرکت را یاد بگیرم. خداوند را شکر می‌کنم که در این مسیر و زیر سایه چنین راهنمایی قرار گرفته‌ام.

همسفر مهدیه
دلنوشته برای راهنمای روشن دلم.
در میان غبار و تاریکی روزهایی که امید در گوشه‌ای از دلم خفته بود، دستی آرام به سویم آمد؛ نه برای کشیدن، بلکه برای بیدارکردن.
تو بودی که با کلامت، با نگاهت، با حضورت، به من یاد دادی که نور همیشه هست؛ فقط باید چشم‌ها را از سایه‌ها برداشت و به سوی آسمان نگاه کرد. تو به من نشان دادی که مسیر روشنایی را نمی‌شود پیمود مگر با ایمان، صداقت و عشق. واژه‌هایت چراغ راه شدند و حضورت مرهم زخم‌های خاموش دل.

اکنون هرقدمی که برمی‌دارم، رد نور تو همراه من است. ای راهنمای من! از تو آموختم که انسان‌بودن؛ یعنی امید، نجات و بودن برای دیگری. از آینه‌ وجودت، انعکاس روشن زندگی را دیدم و دیگر تاریکی معنایش را برایم از دست داد. در میان غبار و تاریکی روزهایی که امید در گوشه‌ای از دلم خفته بود، دستی آرام به سویم آمد، نه برای کشیدن، بلکه برای بیدار‌کردن. تو بودی که با کلامت، با نگاهت، با حضورت، به من یاد دادی که نور همیشه هست و به من آموختی که هر سایه، نشانی از نوری است که نزدیک است.

گاه تنها یک نگاه مهربان،کافیست تا انسانی دوباره به خود بازگردد و تو همان نگاه نجات‌بخش بودی، همان نجوا در سکوت تلخ من که گفتی: برخیز، هنوز راهی هست، هنوز نوری هست. اکنون هرزمان که در مسیرم فرو می‌افتم، یاد تو، چون شعله‌ای جاودانه، مرا بلند می‌کند. تو نه تنها راه را نشانم دادی، که خود، راه روشن شدی، آرام و بی‌ادعا.

همسفر ندا
از تاریکی تا حرکت
زمانی‌که به کنگره۶۰ آمدم و گفتند باید راهنما انتخاب کنیم، مدام در ذهنم می‌گفتم کسی را می‌خواهم که تجربه و عمق داشته باشد؛ کسی که راه را رفته باشد و بلد باشد دستم را بگیرد. تقدیر مرا با دلی پر از سؤال و ذهنی پر از ابهام وارد لژیون کرد. همیشه آخر لژیون، روبه‌روی راهنما می‌نشستم؛ روشنک در آغوشم بود و من فقط گوش می‌دادم و روان خسته و در زنجیرم آرام‌آرام سیراب می‌شد و جان می‌گرفت. عجیب بود؛ انگار درپایان هر جلسه دقیقاً همان جمله‌ای گفته می‌شد که دنبالش بودم، همان پاسخی که در ذهنم می‌چرخید، تیر به هدف می‌نشست.

خیلی خوب یادم هست که می‌گفتند: هروقت ناراحت هستید و حال خوبی ندارید، سی‌دی بنویسید و هم‌پیمان تاریکی‌ها نشوید؛ راه نمایان می‌شود. در خانه، هرزمان فرصتی پیدا می‌کردم می‌نشستم و می‌نوشتم. نوشتن برایم فقط تکلیف نبود؛ رشته‌های آگاهی از جنس نور وارد ذهنم می‌شد و آرامش سراسر قلبم را فرا می‌گرفت. کم‌کم نقطه‌های تاریک ذهنم روشن می‌شد و من توان حرکت پیدا کرده بودم. راهنما به من یاد داد از جا برخیزم، حرکت کنم، ادامه بدهم، صبر داشته باشم، امیدوار بمانم و استقامت به خرج بدهم. یادم هست برای تشویق بچه‌ها برای رفتن به پارک، راهنمای عزیزم چندین بار پنج‌شنبه از شهری دیگر می‌آمد و می‌ماند تا صبح همراه ما باشد. آن تلاش‌ها برایم فقط حضور نبود؛ درس زندگی بود. درس قدرت، شهامت، ایستادگی و معنای واقعی زن‌بودن.

روزی که باردار شدند، ترسی عجیب سراغم آمد؛ فکر کردم شاید دیگر نتوانند ادامه دهند؛ اما باز هم درسی تازه گرفتم، هیچ شرایطی حتی بارداری و مادربودن، دلیل توقف در مسیر رشد نیست. اگر باور و تعهد باشد، راه ادامه دارد. می‌دانم در این مسیر مورد حمایت‌اند و این حمایت را به من هم منتقل کرده‌اند؛ دستی که مرا از تاریکی‌ها بیرون کشید و نشانم داد می‌توانم تغییر کنم. سدهای ذهنم درباره سردار و پهلوان‌بودن شکسته شد و جرقه حرکت در من روشن شد و حالا سخنی که همیشه در ذهنم می‌چرخد؛ آن‌جا که آقای مهندس می‌گویند: گاوی که نان گدایی می‌خورد، زمین شخم نمی‌زند.
امیدوارم من از آن دسته نباشم و بتوانم قدردان آموزش‌ها باشم و زمین زندگی‌ام را خودم شخم بزنم.

ویرایش: رابط خبری همسفر بهار رهجوی راهنما همسفر فرزانه (لژیون پنجم)
عکاس: همسفر ناعمه
ارسال: همسفر فروزنده رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون چهارم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی وکیلی یزد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .