نهمین جلسه از دوره هفدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه همسفران آقای نمایندگی ستارخان با استادی راهنمای محترم مسافر پیمان ، نگهبانی همسفر محمد و دبیری همسفر امیرمحمد با دستور جلسه " وادی دوازدهم، درآخر امر، امر اول اجرا می شود" پنجشنبه بیست و پنجم دی ماه ۱۴۰۴ راس ساعت ۱۴ آغاز به کار نمود.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
دستور جلسه امروز پیرامون وادی دوازدهم است؛ قانونی که میگوید «در آخر امر، امر اول اجرا میشود». اگرچه جناب مهندس دژاکام در سه سیدی مجزا به تفصیل در این باب سخن گفتهاند، اما من قصد دارم در حد بضاعت خود و بهصورت کاملاً قلبی، تجربیاتم را در این زمینه با شما به اشتراک بگذارم. برای آنکه قانون وادی دوازدهم محقق شود، باید سه مرحله بنیادینِ «تغییر»، «تبدیل» و «ترخیص» طی گردد. این پروسه عظیم نیازمند حرکت و البته زمان است؛ حال چه در جهت مثبت حرکت کنیم و چه در مسیر منفی. من میخواهم تجربه زیسته خود را در هر دو سوی این معادله، یعنی هم در مسیر سقوط و هم در مسیر صعود، برایتان بازگو کنم. جوانی پانزده یا شانزده ساله را تصور کنید که نخبه بود، در آزمونهای قلمچی تراز برتر را کسب میکرد، ورزشکار بود، ادبش زبانزد بود و تبدیل به یک برند در فامیل و آشنا شده بود؛ آنچنان که همه والدین آرزو داشتند فرزندشان شبیه پیمان باشد. اما تغییرات من دقیقاً از همین نقطه و در جهت معکوس آغاز شد.
آشنایی من با مواد مخدر از ترامادول شروع شد. اولین باری که آن را مصرف کردم، احساس کردم چقدر به من میچسبد، گویی سالهاست که آن را میشناسم. پس از آن با «گل» آشنا شدم و پلههای ترقی در جهان تاریکی را یکی پس از دیگری طی کردم تا جایی که به مصرفکننده حرفهای شیشه و هروئین تبدیل شدم. کسانی که مسافرشان درگیر این مواد بوده، میدانند که شیشه و هروئین چه تخریب وحشتناکی هم بر جسم فرد و هم بر روان اطرافیان وارد میکند. با اینکه امکانات برای من فراهم بود، اما کار من به کارتنخوابی کشید. شبهایی بود که هیچ جایی برای ماندن نداشتم و در کوچهها سرگردان بودم. به یاد دارم شبی در اوج استیصال، سگی را دیدم و با حسرت به خودم گفتم: خوش به حال این سگ که جایی برای خوابیدن دارد. کارم به جایی رسیده بود که حتی پول غذا خوردن نداشتم. من مفهوم «ترخیص» در وادی اعتیاد را با تمام وجود لمس کردم؛ مرحلهای دردناکی که نشان داد اعتیاد چگونه میتواند انسان را به حضیض ذلت بکشاند. من مواد مخدر را به بهترین و امنترین مکانها، حتی به خارج از کشور و اتاق مادرم برده بودم، اما نهایتاً مواد مرا پست ترین مکان ها و به نقاطی کشاند که اصلا فکرش را هم نمیکردم.
بازگشت از تاریکی و احیای اعتماد از دسترفته
خوشبختانه این چرخه تغییر، تبدیل و ترخیص در جهت مثبت نیز برای من اتفاق افتاد. روزی که وارد کنگره شدم، نیتم درمان نبود؛ فقط میخواستم به خانواده ثابت کنم که “دیدید رفتم و نشد؟”. اما راهنمایم دستوراتی داد؛ گفت باید صبحها به پارک لاله بیایی، به استخر بروی و سیدی بنویسی. بر خلاف انتظارم، دیدم که حالم در حال تغییر است و احساسی را تجربه میکردم که پیش از آن برایم بیگانه بود. پس از چند ماه، مرحله تبدیل رخ داد و من رسماً به یک «مسافر» تبدیل شدم. باید اعتراف کنم که خانوادهام تا یک سال اول اصلاً باور نمیکردند. وقتی صبحها برای ورزش به پارک لاله میرفتم، تصور میکردند جای دیگری میروم تا مواد مصرف کنم. اعتمادها کاملاً از بین رفته بود و مادرم پس از یک سال، به اصرار زیادِ من پذیرفت که به کنگره بیاید و همسفر من شود. اما به مرور زمان و با مشاهده تغییرات واقعی، باورهای از دست رفته بازگشت.
در نهایت، مرحله ترخیص فرا رسید و من رها شدم. سعی کردم در این دوره از زندگی، بهترین سفر را داشته باشم و اکنون میفهمم که سفر اول چقدر حیاتی بوده است. معتقدم هرچقدر انسان در عمق تاریکی فرو رفته باشد، باید بهای بیشتری برای آن بپردازد تا مسیر برایش هموار شود. من انواع روشهای ترک، از کمپهای بالای شهر و پایین شهر گرفته تا سقوط آزاد را تجربه کرده بودم، اما هیچکدام افاقهای نکرد. تصاویری از دوران اعتیاد در ذهنم حک شده که هرگز پاک نمیشود؛ مانند صحنهای که پدرم در دادگاه انقلاب، جلوی قاضی اشک میریخت. یا روزی که در آشپزخانه مشغول ریختن چای بودم و پدرم آمد، به من نگاه کرد و با گریه فقط یک جمله گفت: “تو خیلی حیفی”. پدر من مردی بود که حتی در زمان فوت پدر و مادرش گریه نکرده بود، اما اعتیاد من اشک او را درآورد.
امروز وقتی به شما همسفران آقا نگاه میکنم، تصویر پدرم را در چهره تکتک شما میبینم. از صمیم قلب آرزو میکنم بستر درمان برای مسافران، برادران و پسران شما نیز فراهم شود و اذن سفر برایشان صادر گردد. بزرگترین موهبتی که کنگره ۶۰ به من داد، نزدیکی دوباره به پدرم بود. همیشه دیواری نامرئی بین ما وجود داشت و من هرگز نمیتوانستم به او بگویم “دوستت دارم” یا او را در آغوش بگیرم. اما امروز به او زنگ میزنم، ابراز علاقه میکنم و او را میبوسم، چرا که میدانم هیچ تضمینی برای فردا بودن نیست و میخواهم از وجودش نهایت استفاده را ببرم. امیدوارم سایه شما همسفران همیشه بر سر مسافرانتان مستدام باشد.
مسئول سایت همسفران آقا شعبه ستارخان: محمد از لژیون دوم
.jpg)
.jpg)
.jpg)
- تعداد بازدید از این مطلب :
113