English Version
This Site Is Available In English

نقش انسان در بازی زندگی

نقش انسان در بازی زندگی

جلسه نهم از دوره چهل و هفتم سری کارگاه‌های خصوصی مسافران کنگره ۶۰، شعبه صالحی به استادی مسافر راهنما عباس، نگهبانی مسافر حسن و دبیری مسافر میثم، با دستور جلسه «وادی سیزدهم و تاثیر آن روی من» روز چهارشنبه 8 بهمن ماه ۱۴۰۴ ساعت 15 آغاز بکار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
خدا را شکر می‌کنم که در جمع شما عزیزان هستم و خدا را هزاران‌هزار مرتبه شکر که کنگره60 را داریم و در کنار هم می‌توانیم از یکدیگر انرژی بگیریم. از نگهبان محترم لژیون سردار تشکر می‌کنم که محبت کردند و از بنده برای این جلسه دعوت نمودند. همچنین از نگهبان و دبیر جلسه هم قدردانی می‌کنم.
دستور جلسه وادی سیزدهم است که می‌گوید: «پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است.» این وادی قبلاً هم تأثیر زیادی روی من داشته است. من همیشه صحبت‌هایم را این‌گونه شروع کرده‌ام که زندگی من به قبل و بعد از کنگره60 تقسیم می‌شود و بین این دو، یک نقطه عطف وجود دارد؛ اینکه قبلاً چگونه زندگی می‌کردم، چگونه نگاه می‌کردم، چگونه فکر می‌کردم و امروز چگونه زندگی و فکر می‌کنم.
قبلاً با خودم و اطرافیانم دائم در جنگ بودم و درباره خیلی از مسائل، راحت‌ترین کار برایم این بود که مسئولیت‌ها را گردن دیگران بیندازم. مهم‌ترین کاری که کنگره60 با من کرد این بود که به من گفت: اگر خوب می‌آوری، دست خودت است و اگر بد می‌آوری هم دست خودت است. اگر بد می‌آوری، جایی درست فکر نکرده‌ای.
اما ارتباط این موضوع با دستور جلسه چیست؟ اینکه چرا این اتفاق‌ها می‌افتد و چرا من در زندگی این‌قدر ناله می‌کردم. احساساتم درگیر خوب و بدهای زندگی بود؛ اگر خوب می‌آمد خوشحال و سرحال بودم و اگر بد می‌آمد، بنده خدا هم نبودم. فکر می‌کردم زندگی فقط محدود به همین لحظه‌هاست؛ کودک بودم، نوجوان شدم، جوانی‌ام سپری می‌شود و دارم به پیری نزدیک می‌شوم و مدام از خودم می‌پرسیدم در پیری چه ثمره‌ای خواهم داشت؟
وادی سیزده حداقل برای من این پیام را داشت که زندگی فقط محدود به این چند سال نیست. یک جایی بوده‌ای، یک جایی الان هستی و یک جایی خواهی بود. همان‌طور که زمانی درگیر مواد مخدر بودم و اعتیاد داشتم و حالم بد بود، بعد به واسطه کمک‌های کنگره، مواد از من جدا شد، اما زندگی همچنان جریان داشت. حتی پس از مرگ هم زندگی جریان دارد؛ هرچند برای اطرافیان دردناک است، اما متوقف نمی‌شود.
پس زندگی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود؛ ادامه دارد و من باید نقش خودم را خوب بازی کنم؛ به‌عنوان یک انسان. به من بالاترین مقام را داده‌اند و گفته‌اند فرق تو با بقیه موجودات این است که می‌توانی ظلم کنی اما نمی‌کنی، می‌توانی سوءاستفاده کنی اما نمی‌کنی، می‌توانی حق دیگران را بخوری اما نمی‌خوری. این بالاترین مرتبه هستی است.
در جزوه جهان‌بینی هم آمده که بعضی انسان‌ها از بعضی حیوانات هم پایین‌ترند. بعضی‌ها می‌توانند ظلم کنند و بدترش را هم انجام می‌دهند و صدها هزار نفر را نابود می‌کنند، همان‌طور که می‌توانند صدها هزار نفر را هم احیا کنند. اتفاقی که در کنگره می‌افتد این است که احیای یک نفس، به منزله احیای تمام نفوس است.
حرف اصلی این است که نقش خودت را خوب بازی کنی و این خوب بازی کردن زمانی معنا پیدا می‌کند که به دیگران محبتی بی‌منت و بدون انتظار بازگشت داشته باشی. اگر نیازمندی را دیدی، دستش را بگیری. البته همه این کمک‌ها اول از خودت شروع می‌شود؛ باید خواب، خوراک و افکارت را درست کنی. چون اگر حال خودت خوب نباشد، نمی‌توانی به دیگران و خانواده‌ات خدمت کنی.
محبت جایی معنا پیدا می‌کند که دیگران به تو اعتماد می‌کنند و در ضعیف‌ترین حالت هستند و تو می‌توانی به راحتی به آن‌ها ضربه بزنی، اما به جای آن خدمت می‌کنی؛ دقیقاً کاری که یک راهنما در کنگره انجام می‌دهد.
بعد وارد لژیون سردار می‌شوی. هنوز هم فهم کامل و دقیقی از آن ندارم، اما می‌دانم جای خوبی است و می‌دانم کسانی دست ما را گرفتند تا به نتیجه برسیم. روز رهایی من، پدرم از راهنمایم پرسید: چرا خدمت می‌کنی؟ گفت: روزی راهنمای من این کار را برای من کرد و حالا من انجامش می‌دهم و امیدوارم پسر تو هم روزی همین کار را بکند.
در لژیون سردار انگار توربو روی ماشین زندگی‌ات می‌گذارند؛ سرعت و توانت چند برابر می‌شود، موضوعات را بهتر می‌فهمی و زندگی را عمیق‌تر درک می‌کنی. مثالی بزنم از یکی از بچه‌های قم که پهلوان بود. پهلوان کسی است که مبلغ قابل توجهی به کنگره خدمت می‌کند. او خانه‌ای ۶۰ متری اجاره‌ای داشت و جمله‌ای گفت که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. گفت: با همسرم صحبت کردم که آیا مایلی این پول را به کنگره خدمت کنیم؟ گفت انجام بدهیم. می‌گفت ما می‌خواستیم خانه‌مان بزرگ شود، ولی همان شصت متر ماند؛ اما چون دل‌مان بزرگ شده بود، خانه هم بزرگ‌تر به نظر می‌آمد.
شاید قصه باشد، شاید فیلم باشد، اما حسش واقعی بود. چون زندگی به نظر من یک اوهام است که می‌توانی از آن خوب بهره ببری یا مثل زمان اعتیاد من، همه را مقصر بدانی و حالت بد باشد؛ یا حتی وسط بدبیاری‌ها، زندگی را خوب ببینی.
من این را در انتهای سفرم لمس کردم؛ زمانی که مقدارى دیوانگی و جنون را تجربه می‌کردم. در کتاب شصت درجه هم آمده: «باوری در ناباوری.» منی که جای شما نشسته بودم، هیچ باوری به درمان نداشتم، اما باور کردم و آن جنون تبدیل شد به چراغ راهی که زندگی را راحت‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌کند.
از اینکه به صحبت‌های من گوش دادید، از همه شما متشکرم.

تایپ: مسافر محسن لژیون سوم
ویرایش و بارگزاری خبر: مسافر هادی لژیون نهم
مرزبان خبری: مسافر احمد
مرزبان کشیک:مسافر هادی
بهمن ماه 1404                                 شعبه صالحی (تهرانپارس)

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .