گاهی آدم به نقطهای میرسد که حتی صدای خودش را هم نمیشنود؛ جایی میان خستگی، ناامیدی و بیپناهی. من هم دقیقاً در همان نقطه بودم؛ اما درست در همان لحظهای که فکر میکردم دیگر هیچ دستی از جایی دراز نمیشود، کنگره60 از راه رسید؛ آرام، مهربان مانند یک آغوش امن. کنگره60 به من یاد داد که هنوز میشود امید داشت، برخاست، هنوز میشود آدم بهتری شد. در کنگره کسی قضاوتم نکرد، کسی از من نپرسید چرا سقوط کردی؛ فقط دستم را گرفت و گفت: بلند شو تو میتوانی.
کنگره به من آرامش داد؛ آرامشی که سالها گم شده بود. به من آموخت خودم را پیدا کنم، درونم را بشنوم و نفسهایم را با عشق بکشم. من در کنگره60 دوباره متولد شدم همینقدر واقعی و عمیق؛ اما داستان فقط دریافت نبود. من هم به کنگره کمک کردم با قدمهایی که دوباره محکم برداشتم با اشکهایی که روی صندلیهای این مکان ریختم و به لبخند تبدیل شد با مشارکتهایی که از ته دل گفتم با خدمتی که هر چند کوچک، اما از جانم بود.
من با درست زندگی کردن، گوش دادن با عمل کردن به آموزشها، بخشی از این چرخه محبت شدم؛ چرخهای که روزی من را نجات داد و امروز من هم میخواهم سهمی در نجات دیگران داشته باشم. کنگره60 به من زندگی داد و من به کنگره قلبم، قدمهایم و تغییراتم را هدیه کردم. این رابطه میان من و کنگره، رابطه دریافت و بخشش نیست؛ رابطه عشق است؛ عشقی که تا همیشه در وجودم میماند.
نویسنده: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر نگار رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دوم)
عکاس: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر الهه (لژیون دهم)
ویرایش و ارسال: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر هدی (لژیون پانزدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ایمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
136