به نام آن دانایی که چشمهی حیات را به من نشان داد.
امروز که به این دستور جلسه فکر میکنم، احساس میکنم در مقابل یک ترازوی متعادل ایستادهام؛ یک کفهاش، «کمک کنگره به من» است و کفهی دیگر، «کمک من به کنگره»؛ منِ رضا، شاهد زندهای هستم که اگر این دو کفه سنگینی برابر نداشته باشند، هیچوقت به تعادل نمیرسم. این رابطه، یک جادهی دو طرفه است؛ یک تبادل عشق و نور.
دستهای نجاتبخش (آنچه کنگره به من داد)
وقتی وارد شدم، نه مسافر بودم و نه انسان؛ یک ویرانه بودم. موجودی سرگردان که همه چیزش را در منجلاب تاریکی از دست داده بود، حتی امید به بازگشت را؛ کمک کنگره به من، از نقطهای شروع شد که هیچ کس دیگری توانش را نداشت. کنگره به من فهماند که بیماری من درمان دارد، اما نه با زور یا حبس؛ اولین و حیاتیترین کمک، متد <DST> بود. این متد، فقط یک برنامه دارویی نبود؛ نقشه راهی بود برای بازسازی ویرانیهای سهگانه: جسم، روان و جهانبینی. داروی<OT>، فقط جسمم را ترمیم نکرد بلکه زمان داد تا روح سرکشم آرام بگیرد و یاد بگیرد که به جای عجله، صبر را تمرین کند.
بزرگترین کمک معنوی در قامت راهنمایم متجلی شد. او به من نگاه نکرد که “معتاد” هستم؛ او به من نگاه کرد که “مسافرم”. او با صبوری بیحدش، بیقید و شرط، کنارم ایستاد. در سختترین لحظات که از خودم بدم میآمد، راهنما آیینهای بود که انسانیت باقیماندهام را به من نشان میداد. او به من یاد داد که تسلیم قوانین باشم تا آزاد شوم. این عشق بیچشمداشت، قیمت ندارد.
کنگره به من جهانبینی داد. یعنی عینک بدبینی و توهم را از چشمانم برداشت. آموختم که همه مشکلاتم تقصیر دنیا نیست، بلکه حاصل نوع نگاه و برداشت اشتباه من است. کنگره به من آموخت که اگر ذرهای تغییر کنم، کل کائنات برای تغییر من بسیج میشود. این دانایی، پناهگاهی امنتر از هر خانهای برایم ساخت. کنگره زندگی را به خانوادهام بازگرداند. کمکی که به همسفرم و فرزندانم شد، کمتر از کمک به خودم نبود. این سفره مشترک، فقط برای من پهن نشد؛ برای همه ما بود تا دوباره کنار هم، با زبان عشق صحبت کنیم. کنگره به من فهماند که رهایی، یک اتفاق فردی نیست؛ یک جشن خانوادگی است.
جاری بودن چشمه (آنچه من به کنگره میدهم)
حالا که از تاریکی بیرون آمدهام، فهمیدهام که این چشمه باید همیشه بجوشد تا تشنگان بعدی از آن سیراب شوند. کمک من به کنگره، صرفاً ادای دین نیست؛ ادامه مسیر تکامل خودم است.حفظ رهایی، مهمترین کاری که من میتوانم برای کنگره انجام دهم، این است که رهاییام را حفظ کنم. من حالا سند زندهی اثبات درستی این مسیر هستم. هر روز که من در تعادل زندگی میکنم، یک چراغ دیگر در کنگره روشن میماند و پیامی امیدبخش برای تازهواردانی است که هنوز در تردید به سر میبرند. عشق در قالب خدمت ،خدمت کردن، زیباترین کمک من به کنگره است. فرقی نمیکند که یک لیوان آب به مسافری بدهم یا در یک جایگاه بزرگتر مثل مرزبانی بایستم. در خدمت است که منیت کمرنگتر میشود. وقتی در کنگره خدمت میکنم، در واقع در حال ساختن حال خوب برای خودم هستم. این خدمت، غذای روح من است.
پشتیبانی مالی، یکی از ستونهای حیاتی کنگره است. نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که این آموزشها، فضا و محیط، خود به خود فراهم شود. وقتی پهلوان یا دنور میشوم، در حقیقت سهمی از زندگی جدیدم را صرف ماندگاری این راه میکنم تا مدیون زمین و زمان نباشم. این پول، بذر کاشت امید است. وظیفه من این است که وقتی از من میپرسند، بدون بزرگنمایی و بدون پنهانکاری، تجربهی سخت و شیرین سفرم را انتقال دهم. کنگره به من دانایی داد و کمک من، گسترش این دانایی است. من یک کانال هستم برای جاری شدن آن چیزی که از استادانم آموختهام.
کلام آخر: تعادل، قانون زندگی است. در نهایت، فهمیدم که در این سیستم، هیچ کمکی یکطرفه نیست. کنگره به من زندگی داد تا من با خدمتگزاری و حفظ رهایی، آن را پایدار کنم. وقتی من به کنگره کمک میکنم، در حقیقت به حال خوب خودم، به جهانبینی و به تعادلم کمک کردهام. من از خدای خویش سپاسگزارم که کنگره را سر راه من قرار داد تا بفهمم: «در کنگره، با بخشیدن، همواره بیشتر میگیریم.»
مسافر رضا لژیون ششم
نام راهنما: مسافر محسن توکلیان
- تعداد بازدید از این مطلب :
19