چهاردهمین جلسه از دور پنجاه و سوم کارگاههای صبحگاهی عمومی کنکره ۶۰، نمایندگی پارک لاله به استادی راهنمایی محترم مسافر امیر و نگهبانی مسافر حسین و دبیری مسافر مجید روز سهشنبه مورخ ۱۶ دی ۱۴۰۴ با دستور جلسه 《 کمک کنگره به من و کمک من به کنگره 》 راس ساعت ۶:۰۰ صبح آغاز به کار کرد .
خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان. امیر هستم یک مسافر
خدا را شاکرم که یک بار دیگر توفیق یافتم در این جایگاه قرار بگیرم. مطالبی برای این جلسه آماده کرده بودم، اما مقداری مشکلاتی برایم پیش آمد. به محض اینکه آمدم، محتوای ذهنم تغییر کرد. ابتدا میخواهم اینگونه شروع کنم: «کمک کنگره به من و کمک من به کنگره».
ناخودآگاه در این جلسه یاد سردر دادگستری میافتم. اگر به سردر دادگستری نگاه کنید، یک ترازوی آویزان با دو کفه میبینید که نماد عدالت است. عدالت به چه معناست؟ کمک کنگره به من و کمک من به کنگره، دقیقاً همین ترازو است. اگر این دیدگاه را نداشته باشم، نمیتوانم تشخیص دهم که کنگره با من چه کرده و من برای کنگره چه کردهام. همیشه باید آن ترازو را با خود داشته باشم، در تمام زندگیام.
حالا که نگاه میکنم، میگویم که کمکهایی که کنگره به من کرده، شاید با کمکهایی که به دیگران کرده بسیار متفاوت باشد. یک اشتباهی بین بچهها هست؛ همیشه مقایسه میکنند. اتفاقاتی که در کنگره برای من افتاد، با اتفاقاتی که برای دیگران افتاده، بسیار تفاوت دارد. تخریبی که من داشتم، شاید بسیار ضعیفتر از تخریب بعضی از بچهها باشد. یکی آنقدر تخریب داشته و جبران خسارتش آنقدر سخت است که نیاز به کمک بیشتر کنگره دارد. یک نفر فقط میآید کنگره و کنگره فقط راه را به او نشان میدهد، همین بس است.
وقتی کفههای ترازو برای چنین افرادی چنین است، برای اینکه من بدانم کنگره چقدر به من کمک کرده، اول از همه باید تخریب خودم را بدانم. اول از همه باید بدانم چقدر دربوداغان بودم. باید یادم بیاید چطور با خانواده برخورد میکردم. باید یادم بیاید در شعبه چگونه رفتار میکردم و ببینم چقدر تحویلم میگرفتند. باید کمی از گذشتهام را به خاطر بیاورم: از مهمانیها چقدر عقب افتاده بودم، از فامیل چقدر عقب افتاده بودم، از دوستانم چقدر عقب افتاده بودم. اول باید تخریب خودم را بدانم. مواد مخدر را کنار بگذارم؛ به جسم خودم تخریب زدهام. باید ببینم چقدر تخریب کردهام، چقدر تخریب داشتم. حالا در آن موقع متوجه خواهم شد.
اکنون که شرایط را میبینم چه سفر اولی، چه سفر دومی، چه کسی که اکنون یک ماه سفر میکند، چه کسی که رها شده اگر خودم را بشناسم و اندازه تخریبم را بدانم، تازه متوجه میشوم کنگره چقدر به من کمک کرده است. تازه این را درک میکنم.
خب، مرحل بعد چیست؟ مرحله بعدی، کمک من به کنگره است. خودِ من، هر زمانی که میخواستم از یک مسئولیت فرار کنم، میگفتم: «کنگره به من چه نیازی دارد؟» یا «من کمک کنم؟ کنگره خود پدر است ؛ پدرم خودش ستون یک خانواده است.» من داشتم از زیر بار رفتن خدمت فرار میکردم ، داشتم سلب مسئولیت میکردم، داشتم تقصیر را بر گردن دیگری میانداختم. پس زمانی که دستور جلسه «کمک من به کنگره» است، من در جایگاهی نیستم؛ من کوچکتر از این حرفها هستم. و هر زمان، به صورتهای مختلف، در زمانهای مختلف و در حالتهای مختلف، من میتوانم کمک کنم. فقط این نیست که من بیایم کمک مالی کنم، بیایم پهلوان بشوم، بیایم سردار بشوم. نه، فقط این نیست. هر زمانی یک نوع کمک میطلبد.
زمانی، سیزده چهارده سال پیش، من میآمدم کنگره. به پارک میرفتیم (سفر اولی بودم)، باغ ژاپنیها بود، در خیابان حجاب، انبار هم همینجا بود حدود یک کیلومتر فاصله است، نه؟ آنجا کپسول گاز را… آن موقع میز و صندلی میچیدیم. شما نبودید. ما مرتب صندلیها را میچیدیم، میزهای رستورانی میچیدیم، دورتا دور مینشستیم، استاد مینشست و صحبت میکرد.
دیگ، ماهیتابه و تمام تجهیزات لازم برای تشکیل جلسه را بر دوش میگرفتیم و به آنجا میبردیم. بعد از جلسه دوباره همه را برمیگرداندیم. سرما هم بود. بعد هم همه کار داشتیم و دوست داشتیم جلسه زودتر تمام شود تا به کارمان برسیم.
اما تمام کسانی که آن زمان آمدند میخواهم بگویم چه کمکی میتوانم بکنم تمام کسانی که همدوره ما بودند، پای کار ایستادند، قدردان بودند. صندلی خود و رفیقشان را زیر بغل میزدند و تا انبار میآوردند. تمام بچههای آن دوره ما، همه راهنما شدند. کسانی بودند که خیلی رک صحبت میکنم، حالا بقیه بچهها مرا میشناسند مصرفکننده بیمصرف بودند، فقط آمدند استفاده کردند، فقط کمک کنگره را گرفتند، فقط گرفتند. بلد نبودند پس بدهند.
نمیخواهم بگویم حالا برگشت خوردند، حداقل میتوانم بگویم این را ندارند (اشاره به شال نارنجی راهنمایی). مگر کم چیزی است؟ مگر کم چیزی است؟ پس هر لحظه، یک کمک است. این نیست که من فقط کمک مالی کردهام.
حالا این روزها، در این شرایط، من چه کار میتوانم بکنم؟ چگونه به کنگره کمک کنم؟ خب، لازم نیست من شرایط اکنون مملکت را توضیح دهم. اکنون داریم میبینیم شعب ما در حال تعطیل شدن است. ما دیروز در شعبهمان جلسه نداشتیم. اکنون یک هفته است که شعبهمان تشکیل نمیشود. بله، اکنون چهار جلسه است که در مرکز شهریم. دیروز هم تمام شعب تهران تعطیل بود. اکنون وظیفه من چیست؟ وظیفه من این است که غر نزنم. کمک من این است که کمکِ داداش لژیون باشم. حتی یک سفر اولی هم باید هوای داداش لژیون خود را داشته باشد. باید هوای هم را داشته باشیم.
اینجا شرایط اینگونه است: دارو کم است، دارو زیاد است، سردرد دارم، دلدرد دارم… این لوسبازیها برای زمان دیگری است. اکنون باید کمک کنید. اگر چیزی کم است، باید کمک کنید. نگاه کنیم: همین اکنون، همین شرایط سخت سفر کردن با این تعطیلیها، چقدر میتوانی به شعبهات کمک کنی؟ چقدر میتوانی به راهنمایت کمک کنی؟ یعنی کمک سراغ داری؟ این چند وقت را رد کن، بعد بگو من کمک کردم. و این، همان کمک است.
واقعاً لیاقتش را دارید.

تايپ: مسافر مجتبى نمايندگى پرستار
بارگزارى مسافر عليرضا نمايندگى اميركبير
سايت نمايندگى پارك لاله
- تعداد بازدید از این مطلب :
77