جلسه هفتم از دوره چهاردهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره۶۰، نمایندگی شهباز با استادی مسافر ابولفضل،نگهبانی مسافر عباس و دبیری مسافر اصغر با دستور جلسه《کمک کنگره به من و کمک من به کنگره》در روز یکشنبه تاریخ1404/10/14 ساعت 17 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان ابوالفضل هستم یک مسافر
خدا را شاکرم که در این جایگاه قرار گرفتم تا بتوانم خدمتی هرچند کوچک انجام دهم. از آقای احمد، راهنمای محترم لژیون پنجم، صمیمانه تشکر میکنم که این فرصت را در اختیار بنده قرار دادند تا انشاءالله بتوانیم با کمک یکدیگر جلسهای پربار و مفید برگزار کنیم.
قبلاً هم گفتهام و باز هم میگویم؛ به قول مهندس، «تکرار در کنگره نهتنها بد نیست، بلکه لازم است». هرچقدر هم مطالب تکرار شود، اشکالی ندارد؛ چراکه انسان با تکرار است که میآموزد و مفاهیم در او نهادینه میشود. هرکدام از این جلسات و دستورجلسهها، مسیری برای بهتر زیستن به منِ مسافر نشان میدهد و حقیقتاً همینگونه است.
دستورجلسهها مانند شاخههای یک درخت تنومند هستند؛ درختی ریشهدار که هر شاخهاش به مسیری مستقیم و سالم ختم میشود. یادم هست آقا رضا جملهی زیبایی گفتند؛ اینکه وقتی دستورجلسه اعلام میشود، ما یک هفته فرصت داریم تا دربارهی آن فکر کنیم؛ اینکه این دستورجلسه چه پیامی برای ما دارد و چه چیزی میخواهد به ما بیاموزد.
«کمک من به کنگره، کمک کنگره به من» یعنی چه؟
برای درک این مفهوم، لازم است نگاهی به گذشتهام بیندازم؛ به قبل از ورودم به کنگره. اینکه من چه کسی بودم، کجا قرار داشتم و جایگاهم در زندگی چه بود.
وقتی انسان در مسیر منفی و ضد ارزشی قرار میگیرد، هر تلاشی هم که بکند، دیده نمیشود. در چنین مسیری، تحقیر، دروغ و تنفر وجود دارد؛ آن هم نهفقط از سوی جامعه، بلکه گاهی از نزدیکترین افراد؛ از خانواده، فامیل و دوستان. جامعه، مصرفکننده را یک بیمار میبیند؛ بیماری که تصور میشود راه بازگشتی ندارد، درحالیکه از امکان تغییر و درمان بیخبرند.
من هم از این قاعده مستثنی نبودم. مدتی مصرفکننده بودم و این نگاهها را تجربه کردم. البته انسان بیانضباطی نبودم؛ تلاش میکردم نظم داشته باشم و زود بخوابم، اما گاهی شرایط طوری پیش میرفت که با آمدن چند دوست، شب تا سپیدهدم بیدار میماندم و انگار خانه روی سرم خراب میشد.
خدا را شکر که با کمک دوستان، راه کنگره را پیدا کردم و وارد مسیر درست شدم. به قول مهندس، وارد کنگره شدم، نشستم، کسی مرا در آغوش گرفت، برایم صندلی گذاشت و چای تعارف کرد. همهی اینها مقدمهای بود تا من بتوانم برای درمان اعتیادم قدم بردارم.
اعتیاد، به تعبیر آقای مهندس، بیماریای کشنده، لاعلاج و غیرقابل درمان تلقی میشد؛ حداقل در گذشته چنین باوری وجود داشت. حتی امروز هم بسیاری از کشورهایی که در علم پیشرفت کردهاند، هنوز در درمان آن درماندهاند. اما با متدی درست و مسیری صحیح، به همت مهندس دژاکام این راه برای ما باز شد؛ برای منِ مسافری که در گمراهی و منجلابی عمیق گرفتار شده بودم.
این مسیر آسان نیست، اما اگر انسان خواسته داشته باشد، هیچ راهی برایش سخت نخواهد بود؛ و اگر خواستهای در کار نباشد، آسانترین مسیرها هم دشوار میشوند.
یادم میآید کلیپی در فضای مجازی دیدم که بارها مثالش را زدهام. مصرفکنندهای را در کمپ کنار استخری یخزده برده بودند؛ یخها را میشکستند و با شیلنگ بالای سرش ایستاده بودند و میگفتند یا باید داخل استخر بروی یا کتک میخوری. واقعاً یک انسان بیمار چگونه میتواند چنین شرایطی را تحمل کند؟

اما به لطف آقای مهندس، اینجا فضایی فراهم شده تمیز، امن و انسانی؛ جایی با صندلیهای مرتب، نظم، احترام و آرامش؛ جایی که انسان میتواند با عزت، مسیر درمان و رشد را طی کند.
از اینکه به حرفهایم گوش دادید سپاسگزارم.
تایپ: لژیون پنجم
تهیه و تنظیم: کاربر سایت مسافر محسن
- تعداد بازدید از این مطلب :
147