نمیدانم از کجا آغاز کنم برای بیان روزهایی که سرشار از ناامیدی بود؛ روزهایی که گمان میکردم برای من، دنیا به پایان رسیده است. تصور میکردم خدا مرا نمیبیند و باید تا پایان عمر در سختی زندگی کنم. با خود میگفتم این شرایط نتیجه انتخابها و رفتارهای خودم بوده و باید تاوان آن را بدهم و قرار نیست این غم پایانی داشته باشد.
روزهایی را سپری میکردم که هیچ انگیزهای در وجودم نبود. در خلوت خود، بارها با خدای خود درد دل میکردم و از او معجزهای میخواستم؛ معجزهای که مسافر من به رهایی برسد. او تلاشهای زیادی کرد، اما مسیرهایی که انتخاب میکرد، مسیرهای درستی نبود.
امروز خدا را هزاران بار شکر میکنم که کنگره۶۰ را سر راه من قرار داد تا بتوانم همسفر مسافرم باشم.در این مسیر پرتلاطم، سختیهای زیادی را پشت سر گذاشتم؛ اشکهایی که بر روی صندلیهای کنگره ریختم، اما امروز خوشحالم. خوشحال از حال خوبی که دارم و آرامشی که اکنون در وجود من و خانوادهام جاری است.
امروز افرادی هستند که پشت درهای کنگره۶۰، آرزوی آرامش و حال خوش را دارند؛ آرامشی که من اکنون به لطف کنگره به آن رسیدهام. صمیمانه و از ته دل آرزو میکنم هرچه زودتر افرادی که درگیر اعتیاد هستند با کنگره آشنا شوند و بال پرواز مسافرشان باشند. هر آنچه دارم، از برکات کنگره۶۰ است.
در این مسیر، آموختههای بسیاری کسب کردم؛ چیزهایی که من در زندگی از آنها اطلاع نداشتم. روزگاری ناامید بودم و بارها با خود میگفتم: «چرا من؟» اما امروز به این فکر میکنم که اگر کنگره۶۰ نبود، چه میشد؟ با خود عهد بستم که همواره فرمانبردار کنگره باشم.زندگی من روزگاری تیره و تار بود، اما بهتدریج رو به روشنایی رفت. مشکلات همواره وجود دارند، اما این مشکلات باعث شدند من به عنوان یک همسفر، هر روز قویتر از دیروز شوم.
خدا را هزاران مرتبه شکر. خوشحالم که چنین روز زیبایی را مهندس حسین دژاکام به نام همسفر نامگذاری کردند. انشاالله روزی بتوانم قدردان باشم و جبران کنم.از ته قلبم خوشحالم و به همسفر بودن خود افتخار میکنم.
نویسنده: همسفر مرجان، رهجوی راهنما همسفر هانیه(لژیون سوم)
ویرایش: همسفر سیمین، رهجوی راهنما همسفر شبنم (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر نجوا، راهنما همسفر هانیه (لژیون سوم)
همسفران نمایندگی گیلان
- تعداد بازدید از این مطلب :
84