English Version
This Site Is Available In English

همسفر؛ پل ارتباطی کنگره ۶۰ و خانواده

همسفر؛ پل ارتباطی کنگره ۶۰ و خانواده

دوازدهمین جلسه از دوره پنجم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی امیر اراک با استادی مرزبان مسافر علی، نگهبانی مسافر مجتبی و دبیری مسافر عادل با دستور جلسه:«هفته همسفر»روز سه‌شنبه 1404/10/09 ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، علی هستم، یک مسافر.

خداوند را شاکرم که امروز در این جایگاه قرار گرفتم تا بتوانم خدمت کنم. تشکر می‌کنم از آقای مهندس و خانواده محترمشان که این بستر را فراهم کردند تا من بیایم، درمان شوم و به حال خوب برسم.
از راهنمای خوبم، آقا رضا، تشکر می‌کنم که هرچه دارم از ایشان دارم و دستشان را می‌بوسم. امیدوارم خیرش به زندگی ایشان برگردد؛ من و خانواده‌ام را نجات دادند و از ایشان صمیمانه تشکر می‌کنم.
همچنین از ایجنت محترم، آقای حامد، تشکر می‌کنم که امروز به من اجازه دادند در این جایگاه قرار بگیرم و خدمت کنم.
در ضمن، رهایی‌ها را تبریک می‌گویم به مسافر حسین و مسافر روح‌الله و به راهنمای محترمشان، آقای حسین، نیز تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم پایدار باشند.
این هفته جشن همسفر را در پیش داریم. من این هفته را به شعبه خودمان و تک‌تک شعبه‌های سراسر کشور تبریک می‌گویم. ان‌شاءالله پنجشنبه بتوانیم این جشن را به‌خوبی برگزار کنیم و قدردانی کنیم. کنگره ۶۰ به ما قدردانی کردن را یاد داده؛ قدردانی هم دلی و قلبی است و هم باید با پاکت انجام شود. خود مهندس هم فرمودند که به‌صورت طلا، پاکت یا ارز، هر کس هر طور که در توانش است.
در رابطه با موضوع همسفر می‌خواستم صحبت کنم؛ این‌که بودن یا نبودن همسفر چه تأثیری برای منِ مسافر دارد.
من جزو آن آدم‌هایی بودم که خیلی تلاش کردم همسفرم را به کنگره ۶۰ بیاورم و هنوز هم دارم تلاش می‌کنم، اما موفق نشدم و امیدوارم این اتفاق به‌زودی بیفتد و بتوانم او را بیاورم و با کنگره ۶۰ آشنا شود.
یادم می‌آید اوایل سفرم خیلی مشکل داشتم و همسفرم اصلاً اطلاع نداشت که من دارو مصرف می‌کنم. می‌خواهم این را بگویم که فرق کسی که همسفرش را می‌آورد و آگاه می‌شود چه اتفاقی در حال افتادن است، با کسی که همسفرش را نمی‌آورد چیست و این‌که باید در طول سفر چگونه رفتار کند.
من این مشکلات را داشتم؛ همسفرم این آگاهی‌ها را نداشت و من نتوانسته بودم او را بیاورم. دارویم را همیشه قایم می‌کردم؛ در کفشم یا جاهای دیگر، که دارویم را نبیند. اگر یک روزی در خانه بودم، خیلی برایم سخت بود که سه وعده دارویم را بخورم بدون این‌که متوجه شود.
می‌گفتم من به کنگره ۶۰ می‌روم که آموزش بگیرم و درمان شوم تا دیگر مواد مصرف نکنم، اما هیچ دارویی به من نمی‌دهند.
تا این‌که با راهنمای خودم مطرح کردم که در خانه خیلی مشکل داریم. راهنمایم به من گفت: تا سه سال، هرچه همسفرت می‌گوید، تو حقی نداری حرف بزنی و فقط باید بگویی «چشم».
می‌گفتم دارد ناحق حرف می‌زند، و ایشان گفت: ناحق هم که می‌گوید، باید بگویی چشم. علتش این بود که من پانزده سال به او عذاب داده بودم.
من به این چیزها فکر نمی‌کردم؛ به این‌که شب می‌شد و زن و بچه‌ام بدون شام می‌خوابیدند و من پول شام را داشتم، اما می‌دادم موادم را می‌گرفتم. این‌ها را نمی‌دیدم، چون فکر می‌کردم حالا که آمده‌ام کنگره ۶۰، خیلی هنر کرده‌ام و دیگر مواد مصرف نمی‌کنم.
اما راهنمایم به من فهماند که تو شانزده سال به آن‌ها عذاب دادی. خدا را شکر به من آموزش داد که چگونه با این موضوع کنار بیایم.
چرا می‌گویند همسفر در کنگره ۶۰ می‌شود پرِ پروازت؟ و چرا یک تازه‌وارد را تشویق می‌کنند که همسفرت را بیاوری؟
به این دلیل است که این اتفاق‌ها نیفتد.
وقتی من همسفرم را به کنگره ۶۰ می‌آورم، فرزندم هم به‌واسطه آن می‌آید. به نظر من، همسفر یک رابط است بین کنگره ۶۰ و خانواده. وقتی همسفر به کنگره می‌آید و آموزش می‌گیرد، با تمام مشکلاتی که در جامعه هست، اگر بحثی در خانه پیش بیاید، قانع می‌شود که مشکل چیست. اما اگر همسفر نداشته باشیم، مشکلات زیادی پیش می‌آید.
یادم هست که می‌خواستم بروم تهران برای رهایی و جرأت نکردم بگویم هزینه رفت‌وآمد را خودم باید بدهم. گفتم مهندس هزینه را به حساب ما می‌ریزد. همسفرم می‌گفت برای چه می‌خواهی بروی تهران؟
می‌گفتم می‌روم که مهندس به من رهایی بدهد و گل بدهد. می‌گفت بیا من از بازار یک دسته گل برایت می‌خرم؛ چرا برای یک شاخه گل می‌خواهی بروی تهران؟
آن موقع من خوب درکش نمی‌کردم، خیلی اذیت می‌شدم و با خودم می‌گفتم من دوازده ماه زحمت کشیدم، رها شدم و دیگر مواد نمی‌کشم، چرا او این حرف‌ها را می‌زند؟
اما الان می‌فهمم؛ چون آگاهی نداشت.
وقتی شما به کنگره ۶۰ می‌آیی و در خانه صحبت می‌کنی، مثل این می‌ماند که تو داری انگلیسی حرف می‌زنی و همسفرت فارسی صحبت می‌کند؛ نه تو فارسی می‌فهمی و نه او انگلیسی. تو یک پله ارتقا پیدا کرده‌ای، ولی او هنوز در تاریکی‌های خودش است. درست است مواد مصرف نمی‌کند، اما حالش از من خیلی بدتر است.

امیدوارم در جشن پنجشنبه بتوانیم به‌خوبی از همسفرهایمان قدردانی کنیم. درست است که من و بعضی از شما همسفرمان نمی‌آید، اما راهنمای من به من یاد داده که همان روز از همسفرم تشکر کنم و برایش کادو بگیرم؛ این وظیفه من است.
راهنمای محترمم مثالی در لژیون می‌زد که برای من خیلی درد داشت. می‌گفت: تصور کن ساعت دو شب همسرت از بیرون می‌آید، از او می‌پرسی کجا بودی و بگوید با رفیق‌هایم بودم، به تو چه ربطی دارد. حالا خودت را بگذار جای او، چه حالی بهت دست می‌دهد؟
اما همسفرهای ما این دردها را تحمل کرده‌اند.
واقعاً همسفرها فرشته‌اند.
همسفر من بارها می‌توانست ول کند و برود، اما این کار را نکرد؛ ایستاد. خدا راشکر دارم تلاش می‌کنم زندگی‌ام را درست کنم. زندگی‌ام الان هم خوب شده، خیلی تغییر کرده. در کنگره ۶۰ همین که یاد گرفتم حرف بزنم، برایم خیلی ارزشمند است.
امیدوارم بتوانم آن عذاب‌ها و سختی‌هایی که به خانواده‌ام دادم را ذره‌ذره جبران کنم.
ان‌شاءالله تک‌تک شما عزیزان قدر همسفرهایتان را بدانید و آن بلاهایی که مثل من سر همسفرها آورده‌اید، بتوانید در جشن پنجشنبه گوشه‌ای از آن را جبران کنید.
سپاسگزارم که به صحبت‌هایم گوش کردید.

نگارش:مسافر مهدی

عکس: مرزبان خبری مسافر صادق

تنظیم: مسافر عادل

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .