English Version
This Site Is Available In English

همسفر بال پرواز است

همسفر بال پرواز است

جلسه اول از دوره یازدهم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی شهباز با استادی مسافر احمد،نگهبانی مسافر علی کوثر و دبیری مسافر اصغربا دستور جلسه《هفته همسفر: نقش همسفران خانم و آقا ، در درمان اعتیاد مسافران》سه شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۹ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد


سلام دوستان، احمد هستم، مسافر.
با عرض سلام و ادب و احترام خدمت همه عزیزان، خدا را شکر می‌کنم که امروز هم روزی‌ام شد در این جایگاه باشم، خدمت کنم و با مشارکت‌های شما عزیزان آموزش بگیرم.
تشکر می‌کنم از استاد عزیزم، آقا مسعود، که اگر امروز در این جایگاه هستم و این آرامش را تجربه می‌کنم، از زحمات ایشان است.
تشکر می‌کنم از «لژیون سوم» آقای محمد، که امروز این فرصت را در اختیار من گذاشتند تا در این جایگاه باشم. به آقا محمد بابت رهایی‌شان تبریک می‌گویم، به محمود و همسفرانش تبریک می‌گویم و تبریک می‌گویم به اولین همسفر کنگره، از خانم آنی بزرگوار و خانم آنیِ کماندار، خانم شانی، استاد امین عزیز و مهندس که این بستر را برای من احمد فراهم کردند.
سال‌های سال در غرق اعتیاد بودم، اما امروز این جایگاه را تجربه می‌کنم و به این حال خوش رسیده‌ام.
اگر یک روز در کنگره نباشم، دلتنگ می‌شوم تا جلسه شروع شود و من برسـم.
یک جمله داشتم قبل از درمان که می‌خواهم بگویم، بعد می‌روم روی دستور جلسه،قبل از کنگره ما مصرف می‌کردیم، و عزیزانی که کنارمان بودند، دوستانی که بودند، وقتی مقداری تعادلشان را از دست می‌دادند و خمار می‌شدند (به قول خودمان)، من این بیت را برایشان می‌گفتم:
«خماری خماری خماری، الهی برفتد نشان از خماری».
بعد از یکی از بزرگان پرسیدند چه دردی از همه دردها بدتر است؟ ایشان پاسخ دادند: هیچ دردی از عاشقی بدتر نیست.
اما شخصی گفت: نه، عاشقی نیست، آن گرسنگی‌ای است که می‌آید؛ عاشقی از یادت می‌رود.
ولی من امروز می‌گویم هیچ دردی از خماری بدتر نیست!
وقتی شخصی خمارِ هر نوع مواد یا کاری می‌شود، دیگر عاشقی و گرسنگی از یادش می‌رود.
اما امروز ما عاشق کنگره شده‌ایم؛ گرسنه‌ی کنگره‌ایم، گرسنه‌ی این آموزش‌ها هستیم.
می‌آییم اینجا و آموزش می‌بینیم.سال‌ها در غرق اعتیاد بودیم و هیچ‌کس را نمی‌دیدیم، فقط می‌گفتیم خودمان تهیه و مصرف.
ما اینجا آمده‌ایم آموزش بگیریم.
افرادی که به من احمد در اینجا خدمت کردند، نباید از یادم برود؛ من هم باید بمانم و خدمتگزار باشم.
یک بیت شعر دارم که همیشه وقتی در این جایگاه هستم، برایتان می‌گویم:
«ما راز وصل به غیر از گفت‌و‌جدال نبود»
واقعاً، زمانی که در غرق اعتیاد بودیم، فقط همش جدال می‌کردیم، بحث می‌کردیم با خانواده.
«محور باده می‌اندر سبو نبود» — همش فکر مواد و چیز خودمان بودیم.
با تو، همسفر احمد، هر آنچه در عالم گویی،اش اندر کنار توست، محتاج این همه فلسفه نبود.
واقعاً یک همسفری که سالیان سال با نداری و تخریب‌های من ساخت، حالا به من کمک می‌کند تا دوباره زندگی کنم.
آقای احمد در جلسه‌ی پیش فرمودند: ما زندگی قشنگی داشتیم.
بله، من احمد بودم، زندگیم خیلی قشنگ بود، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بیچاره شوم یا گرفتار.
اما این بلای خانمان‌سوز چنان بر من فشار آورد که نه بچه‌هایم را از پله پایین آوردم، نه حتی می‌دانستم درس می‌خوانند یا نه، کلاس چندم‌اند، چه سالی متولد شده‌اند!
امروز چه شده که دوباره به خانواده‌ام می‌روم؟
آن تخریب‌ها همه مال همسفر بود، که سالیان سال به خاطر دلخوشیِ خودم درگیر بودم، ولی او با همه‌ی کم‌و‌کاستی‌های من ساخت.دروغ، کینه، تجسس، همه را در خانواده به او یاد دادم.
حالا من احمد، می‌آیم اینجا سفر می‌کنم، آموزش می‌گیرم از شما راهنماهای عزیز که این‌همه زحمت می‌کشید.
حیف است که همسفر نداشته باشم.
من پنج ماه سفر کرده بودم، همسفرم گفت: آیا من هم می‌توانم بیایم؟
کاری نکردم، نگفتم بیا یا نیا، فقط حرکت خودم را کردم.
هر روز ساعت پنج صبح بیدار شدم، وقتی دید دیگر تغییر نمی‌کنم و غرور ندارم، خودش خواست که بیاید.
آمد، پا به پای من در کنگره، و امروز جایگاه خدمتی دارد.
افتخار می‌کنم به او، چون اگر نبود، من هم امروز در این جایگاه نبودم.
آن یکشنبه که با هم می‌رفتیم به اراک، شب به او نصیحت یا شاید وصیت کردم:
گفتم اگر روزی پای من از کنگره جدا شد، مدیونی اگر تو هم کنگره را ترک کنی!
چرا؟ چون به من گفت کنگره مکان امن و مقدسی است.
به خاطر امنیت این کنگره می‌گویم برو، برو که خانواده واقعاً حالش قشنگ می‌شود وقتی می‌آید اینجا.زمانی ما مصرف می‌کردیم؛ امروز من همسر را می‌آورم کنگره.در روستا هستیم، می‌شناسند ما را، می‌گویند مگر همسرت مصرف‌کننده بوده؟
نه، همسرم مصرف‌کننده نبوده، اما آن تخریب‌هایی که من به او زدم، آن شب‌هایی که تا صبح پشت پنجره بود…
که منو نگرفتند، چه بدبختی… نماز صبح دو رکعتی قضا می‌رفت، دود دیگری می‌رفت به هوا، نماز نمی‌خواندیم، حال نداشتیم.
اما امروز ساعت پنج صبح بیداریم!


آقای مهندس هم فرمودند که شما در مشارکت‌های خود می‌گویید همسفر بال پرواز است.بله، بال پرواز است.روزی که بیاید اینجا آموزش بگیرد، این جهان‌بینی را با من تمرین کند، من اینجا می‌آیم تا حالم خوش باشد.
برخی عزیزان می‌گویند همسفرشان نمی‌تواند بیاید،شاید سواد ندارد، مشکل جسمی دارد یا بچه کوچک دارد ولی آن‌هایی که می‌توانند، بیایند و همسفرشان را نیز بیاورند تا با هم بال پرواز باشند و از این آموزش‌های ناب و رایگان بهره بگیرند.ان‌شاءالله زندگی‌ها روز به روز شیرین‌تر می‌شود. ان‌شاءالله روز پنجشنبه جشن باشکوهی در شأن همسفران بگیریم.

آقای مهندس فرمودند ظرف و ظروف لازم نیست، اما با دادن پاکت، هرکس به وسع خود دل‌نوشته‌ای بنویسد، یا طلا، پول، یا دلار بگذارد.هر کس به اندازه‌ی توان خود، تا واقعاً قدردانی کنیم.
ان‌شاءالله از این به بعد، آن‌گونه باشیم که او می‌خواسته باشد.
به افتخار همه‌ی همسفران

تایپ مسافر ابوالفضل

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .