ابتدا خدا را شاکرم بهخاطر وجود آقایمهندس و ورود به کنگره۶۰، اگر نگاهی به روزهای قبل از ورودم به کنگره بیندازم، میتوانم تغییرات بسیار زیادی را در خودم و خانواده ببینم. از ابتدای زندگی همیشه فکر میکردم وقتی من بله گفتم؛ یعنی با همهچیز باید بسوزم و بسازم. تفکر من همین بود و همیشه در ناامیدیها بهسر میبردم و از خود میپرسیدم که چرا خدا من را خلق کرده است. درون فکرم چیز دیگری بود و در ظاهر، فرد دیگری بودم. همیشه تظاهر میکردم که حالم بسیار خوب است.
خدا را شکر میکنم بهخاطر ورود مسافرم به کنگره، اولین روزی که او به کنگره آمد، من هیچ آشنایی با این مکان نداشتم و در ذهنم میگفتم: اینجا هم مثل جاهای دیگر است، مدتی میرود و دوباره روز از نو؛ اما هرچه میگذشت، تغییرات او را ذرهذره میدیدم، چه از نظر کار، و رفتار؛ حتی چهره او هم تغییر کرده بود.
بعد از پنج ماه که مسافرم به کنگره میآمد، یک شب دعوای سختی با هم داشتیم و روز بعد انگار همه درها به روی من بسته شده بود. قرآن را باز کردم و یکی از آیهها را خواندم. معنی آن میگفت: «صبور باش و امید و توکل به خداوند داشته باش». انگار در میان این همه ظلمات، روزنه نوری برای من باز شده بود و همان لحظه تصمیم گرفتم به کنگره بیایم.
روز اولی که آمدم، پنجشنبه بود. وقتی پای خود را در سالن گذاشتم، خیلی شلوغ بود. با خودم گفتم: عجب جایی! کسانی را میدیدم که اصلاً باورم نمیشد روزی مصرفکننده بودهاند. هر کس را که میدیدم، با روی خوش سلام میکرد و دیگری را در آغوش میگرفت برای من خیلی تعجبآور بود! جلسه بعد، دوشنبه بود. با اشتیاق تمام کارهایم را انجام دادم و باز به جلسه آمدم. هر بار که میآمدم، مشتاقتر از روز قبل بودم.
وقتی راهنمای تازهواردین گفت که باید با حس خودت راهنما انتخاب کنی، خیلی تعجب کردم؛ چون همیشه شنیده بودم که باید با عقل انتخاب کرد. خلاصه، راهنما را انتخاب کردم و وارد لژیون شدم. با کار کردن روی وادیها، یکییکی متوجه شدم که چهقدر در نادانی بهسر میبردم؛ در حالی که فکر میکردم من همهچیز تمام هستم و این مسافرم است که مشکل دارد. وادیها به من میگفتند: «تفکر کن، فکر کن برای کوچکترین چیزها، تو بیهوده نیستی. تو باید خودت را پیدا کنی، تنها خودت میتوانی به خودت کمک کنی».
راهنما گفت: خوبیها و بدیهای خود را بنویسید و هدف مشخصی داشته باشید. هدف اول، رهایی مسافرتان باشد. در این مسیر؛ باید با محبت حرکت کنید، اما نباید کسی مسئولیتش را گم کند؛ در حالی که من قبلاً فکر میکردم محبت؛ یعنی اینکه من برای همه کاری انجام دهم؛ اما در کنگره فهمیدم محبت واقعی، شکل دیگری دارد.
در مسیرم با مشکلات زیادی روبهرو شدم؛ شاید حتی بیشتر از قبل؛ ولی نگاهم به مشکلات تغییر کرده بود. دیگر از آنها ترسی نداشتم، بلکه آنها را رحمت خدا میدانستم، برای ساخته شدن خودم، برای یافتن مسیری دیگر و ادامه دادن راهم. گاهی نیروهایی مانع رفتن من میشدند و در ذهن خود میگفتم: تو که وادیها را نوشتی و با این مسیر آشنا شدی، دیگر رفتن ندارد؛ اما چیزی که برای من جالب بود، این بود که اطرافیانم تشویقم میکردند که بروم.
من که وقتی در جمع بودم؛ حتی برای گفتن یک حرف ساده، کلی استرس میگرفتم، اینجا توانستم در جمع صحبت کنم، استاد جلسه شوم، ضدارزشهایم را بشناسم و برای درمان آنها آرامآرام حرکت کنم. یاد گرفتم دیگران را با محبت و عشق بنگرم و از هیچکس طلبکار نباشم. سعی کنم به همه چیز، جسم، روان، جهانبینی و رسم زندگی خود سر و سامان بدهم. برای این کارها شاید زمان زیادی لازم باشد؛ چون یاد گرفتم که هر چیزی زمان خودش را دارد. من به یک شب دچار ضد ارزشها نشدم که بخواهم سریع از آنها رها شوم؛ باید در این مسیر، تحمل خود را بالا ببرم و حرکت کنم. در آخر از راهنمای خوبم تشکر میکنم که بسیار دوستش دارم و او الگویی برای زندگی من است.
رابط خبری: همسفر عفت رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون پنجم)
نویسنده: همسفر زکیه رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون پنجم)
عکاسخبری: همسفر محبوبه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون هشتم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی هاتف نجف آباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
552