نهمین جلسه از دورهی پانزدهم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی بنیان به نگهبانی مسافر محمد، استادی راهنما مسافر وحید و دبیری مسافر سجاد با دستور جلسه «بنیان کنگره ۶۰» پنجشنبه ۶ دیماه ۱۴۰۳ ساعت ۱۷ آغاز شد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان وحید هستم یک مسافر؛ دستور جلسه امروز بنیان کنگره ۶۰ است. چه قدر خوب است که همهی ما این شعر را یاد داشته باشیم؛ «ما کشتیشکستگان طوفان زدهایم که رقص و پایکوبی میکنیم؛ دیگران میپندارند که ما دیوانهایم. حق دارند؛ چون ندیدهاند آن طوفانی که ما دیدهایم.» شاید بیرون از کنگره کسی نگاه کند و با خودش بگوید، این جشنها برای چیست! ولی آن چیزی که در این هفته گرامیداشت و یادآوری میشود، خیلی لازم و مهم است. وقتی شما چیزی را با سختی و مشقت به دست آورده باشید و بعد راحت در اختیار فرد دیگری قرار بگیرد، مطمئناً از آن محافظت نخواهد کرد. این یک امر طبیعی است؛ اما اگر شخص آن را خودش را به دست آورده باشد و سختیهای آن را درک کرده باشد، قطعاً آن را حفظ خواهد کرد و در ادامه حتی آن موضوع را ارتقا خواهد داد.
برای مثال اگر شما به یک نفر همینطوری سرمایه زیادی بدهید، قطعاً همه را از بین میبرد؛ ولی اگر شخصی آن سرمایه را خودش به دست آورده باشد، نهتنها از دست نمیدهد؛ بلکه آن را زیاد و زیادتر خواهد کرد. این دستور جلسه برای همین است. این که اگر شما الان روی این صندلیها نشستهاید، راهنما در اختیار شما هست و فاصله زیادی هم از خانه تا اینجا ندارید، از قبل به این شکل نبوده است.
من سفر خودم را در تهران انجام دادم و برای هر جلسه از مشهد به تهران سفر میکردم. یکی از دوستانم که من از طریق ایشان با کنگره آشنا شدم، پدرشان فوت کرده بود. وقتی در مراسم ختم پدر ایشان بودم، کنگره را برای من توضیح میدادند و اتفاقاً بلیت برگشت به تهران هم گرفته بودند. من به ایشان گفتم بلیت خودت را ولش کن! با ماشین من دو نفری به کنگره در تهران رفتیم. چون من واقعاً خواسته درمان داشتم. در تهران راهنما انتخاب کردم که ایشان آقای صداقتی بودند. با خودم فکر میکردم که چگونه برنامهریزی کنم تا از مشهد به تهران رفتوآمد کنم و بهموقع سر لژیون برسم و خیلی از چالشهای دیگری که وجود داشت. بهرحال این چیزی که الان در اختیار شما گذاشته شده، اصلاً به این شکل نبوده است.
سفر من ۹ ماه به صورت کشیدنی بود و بعد از آن روی تریاک خوراکی آمدم. ۱۱ ماه و ۲۵ روز سفر کردم. تمام صحبتهای راهنمایم را ضبط میکردم؛ چون راهنما در دسترس نبود و آن زمان هم که لژیونها استاندارد نبود. معمولاً ۸۰ نفر مسافر بودند و راهنما حسابی درگیر بود. بارها با خودم گفتم اگر صد برابر این هم زحمت میکشیدم، چیزی را که به دست آوردهام، ارزش آن سختیها را داشته است؛ چون اصلاً فکر نمیکردم که روزی بتوانم از دست اعتیاد رها شده و به درمان قطعی برسم. گاهی اوقات رهجو میگوید شربت من طعمش فرق کرده و با قبلی فرق دارد. اگر از او بپرسی چند سی دی نوشتهای، ناراحت شده و حسش خراب میشود؛ لذا دستور جلسه برای همین است که ما اینها را بفهمیم و قدردان موقعیت فعلی باشیم و از خیلی عذر و بهانهها عبور کنیم. هفته گذشته در خدمت آقای مهندس بودیم. ایشان میگفتند من هفته بنیان را برای خودم در دستور جلسات قرار ندادهام. از این جهت این هفته عنوان شده که بفهمیم کجا بودهایم و الان کجا هستیم.

از آن زمان بخواهم بگویم، در مشهد کسی نبود که با او صحبت کنم. تنها من بودم و یک کتاب شصت درجه! آن را میخواندم، تمام میشد و دوباره شروع میکردم. یک روز به جمع دوستان دوران مصرف خودم رفتم و با آنها نشسته بودم و برای آنها توضیح میدادم که صورت مسئله اعتیاد چیست. اگر بعد از قطع مصرف دوباره شروع میکنید، به این دلیل است که بدن شما نیاز دارد و جایگزینی اتفاق افتاده است. به آنها میگفتم بیاید با هم به تهران برویم و شما هم درمان خود را شروع کنید. خیلی از آنها فکر میکردند میخواهم سرشان را کلاه بذارم؛ چون آن زمان دوران شرکتهای هرمی و گلد کوئیست بود و وقتی صحبت کنگره و تهران را میکردم، ذهن آنها به سمت این شرکتها میرفت. به هر شکلی که بود، با همین ماشینی که الان دارم، چهار یا پنج نفر را همراه با خودم به تهران میبردم و با من به کنگره میآمدند.
یک روز راهنما از من پرسیدند، هنوز جای دوستان دوران مصرف میروی؟ گفتم بله. ایشان گفتند دیگر نباید بروی! تو پیام کنگره را به آنها دادهای. اگر خواستهی واقعی داشته باشند، خودشان به کنگره خواهند آمد. بعد از مدتی که به جمع آنها نرفتم، به من گفتند که چرا نمیآیی؟ گفتم راهنمای من گفتهاند دیگر نباید بیایم. از من پرسیدند ما چه کار کنیم! من با راهنما این موضوع را در میان گذاشتم، ایشان گفتند به آنها بگو به پارک بیایند و در آنجا صحبت کنید. با آنها کوهسنگی قرار گذاشتیم و با هم جلسه برگزار میکردیم.
من در حین سفر تقریباً خدمتگزار هم شده بودم و پیام کنگره را به افرادی که خواستار رهایی بودند، میرساندم. زمانی هم در دفتر بنگاه جلسه برگزار میکردیم. دو نفر آمدند که سفر دومی بودند. یکی از آنها آقای حامد پارسا بودند. آن موقع سفر من هنوز تمام نشده بود و خیلی از دست آنها ناراحت بودم. میگفتم چرا شما رفتهاید، رها شدهاید و به ما خبر ندادید. اگر چه آن زمان آنها را نمیشناختم؛ اما از این ناراحت بودم که قبل از من کسی کنگره را پیدا کرده و من زودتر با کنگره آشنا نشدم. در آن جمع قرار گرفتیم و در کنار آقای پارسا که سفر دومی بودند، جلسات را ادامه دادیم.
از آنجایی که هفته آینده، هفته همسفر است، جا دارد از خانم آرمیده تشکر کنم. ایشان اولین همسفری بودند که در جایگاه راهنمایی هم خدمت میکردند و در واقع بنیان همسفران را در مشهد استارت زدند. در هر جشنی، موضوعات درونی خودش بسیار مهم است. اگر تشکری از همسفران میکنیم، بهخاطر این است که یاد بگیریم؛ چون همسفران برترین اشخاص هستند که برای حفظ زندگی خودشان مردانه ایستادگی کردند. از این که به صحبتهای من توجه کردید، ممنون و سپاسگزارم.
مرزبان خبری: مسافر علیرضا
تصویربردار: مسافر وحید
نگارش: مسافر علی
ویرایش و ارسال خبر: مسافر جواد
- تعداد بازدید از این مطلب :
352