جانا بیا که خدمت به خلق خدا کنیم
از مال و جان گذشته و آن را فدا کنیم
آن را که داده امانت به دست ما
برخیز تا به حق امانت ادا کنیم

جایگاه خدمت کردن، جایگاهی است کیمیا و بسیار لذتبخش و خدمتگزار مردم بودن یکی از برترین و بالاترین عبادتها میباشد، این حس زیبا و قشنگ نه تنها حالات روحی و معنوی انسان را تقویت میکند بلکه کمک میکند تعادلی درونت ایجاد شود که با تکیه بر آن به منشأ اصلی وصل شویم.
گاهی خداوند میخواهد از طریق بندهای دست، بندگان دیگر را بگیرد شاید قرار باشد هر کدام از ما واسطهای شویم برای سروسامان بخشیدن و به آرامش رسیدن دیگری؛ پس باید بدون مکث و کوتاهی به پا خیزیم و فرصت را از دست ندهیم تا بتوانیم نقش خود را به خوبی اجرا کنیم، مطمئناً هر کس دست دردمندی را بگیرد دست دیگرش را، خداوند محکم میگیرد و رهایش نمیکند.
کاش انسان فراموشی نداشت، صد دریغ و افسوس که این موجود گاهی هم ناسپاس میشود و هم فراموشکار، بشر هیچگاه نباید اجازه دهد فراموشی بر او غلبه کند، بایستی مرتباً گذشته خود را مرور کند و از آن درس بگیرد تا مراحل رشد و ترقی خود را فراهم سازد.
اگر من روز اول خود را از یاد ببرم که چه بودم و با چه به هم ریختگیها و آشفتگیهایی وارد کنگره شدم و امروز چه هستم و امنیت و آرامش نسبی که دارم از کجا نشاءت گرفته و مسبب آن، چه کسانی هستند یقیناً لحظه به لحظه رو به زوال و نابودی میروم و همه چیز از من گرفته میشود چون هستی طبق قاعده و قانون خاص خودش حرکت میکند و هر جا من از قانون جبران، سرپیچی کنم اولین صدمه و آسیب را به خود وارد میکنم.
زمانی که روز ورودم را به یاد آوردم که چگونه راهنمایم مرا در آغوش کشید و با نوازش، دستانم که سالهای سال بر اثر بیمحبتی و نا مهربانیهای روزگار یخزده بودند چه شوقی درونم بر پا شد یقیناً سعی میکنم کاری کنم که بتوانم این حس شیرین و به یادماندنی را با تمام وجودم به تازهواردی که با نا امیدی و یأس میآید انتقال دهم.
گویا کسانی که همواره در تلاش برای گرفتن دست دیگران هستند میدانند صدها برابر آن حس قشنگ و خوب به خودشان برگشت میکند پس خوشبختی و رسیدن به انسانیت و کمال را تنها میتوان در شاد کردن دل دردمندان پیدا کرد، گاهی زمزمه شب و روز انسان این میشود که خدایا آرامشی میخواهم از جنس خودت؛ اما فکر نمیکند چگونه؟
این آرامش در گرو یک سری از دست دادنها و پروبال کندنها به دست میآید، مگر میشود من ریشه غرور و تکبر که یکی از آفتهای درونی است از خودم دور نکنم و با خدمتی صادقانه و خالصانه دست کسی را نگیرم و یا با کلام محبتآمیزی، خندهای را مهمان قلب دیگری نکنم اما معنای آرامش واقعی را بدانم و آن را لمس کنم؟ درست است از رحمت خداوند هیچ وقت نباید ناامید شویم ولی امکان ندارد انسان از یک سری خواستهها و وابستگیها نگذرد و بویی از انسانیت نبرده باشد اما لذت معنوی را حس کند!
هر چه افق دیدت تنگتر باشد کمتر میبینی و فقط دنیا را از روزنه دید خودت خواهی دید و نمیتوانی دیگران را فراتر ببینی، لذا تنها چیزی که باعث ساختهشدن انسان میشود و زاویه نگاهش روز به روز گستردهتر و دامنه آن وسیعتر میشود خدمت و یاریرساندن به انسانهای دیگر است.
اکنون که خداوند بستری برای ما مهیا نموده و کلید گشایش قفلهای بسته زندگیمان را به دست خود داده و در واقع راه توفیق خدمت را به ما نشان داده و دری به رویمان گشوده تا هیچ گاه پشت درهای بسته نمانیم، باید وظیفه خود بدانیم و گردوغبار فراموشی را از سر و روی خود بزداییم تا خود نیز، انگشت اشارهای برای دیگران باشیم.
اگر آقای مهندس که منشأ و سرچشمه این راه بیپایان است حاضر نمیشدند از زیر بار سنگین دنیا، شانه خالی کنند و خود را مالک هیچ چیز ندانند که از دامان او بزرگی چون آقای علامی پرورش نمییافتند، آیا معلوم بود سرنوشت من و امثال من چه بود؟! و امروز تا کجا غرقشده بودیم؟!
حال که عظیمترین ثروتهای انسانی از راه خدمت به خلق به دست میآید آیا انسانیت این است که من در آرامش و شادی زندگی کنم ولی چه بسا کودکانی باشند که آرزوی نوازش دستان پدر و مادر را داشته باشند؟ بیایید کمر همت ببندیم و سعی کنیم در این امر خداپسندانه از یکدیگر پیشی بگیریم تا بتوانیم نوای نی را، به گوش جهانیان برسانیم و خانوادههای بیشتری را از سوختن این بلای خانمانسوز نجات دهیم.
تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن
به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی
نویسنده: همسفر زینب
ویراستاری و ثبت: مسافر مازیار بشیریان
- تعداد بازدید از این مطلب :
4344