آنچه باور است محبت است و آنچه نیست، ظروف تهی است.
در روزهای نه چندان دور مانند هزاران دختر دیگر با یک دنیا آرزوهای رنگارنگ و قلبی پر از عشق مردی را به عنوان شریک زندگی برگزیدم که فکر میکردم در کنارش بهترین روزها را خواهم داشت. یک سالی که نامزد بودیم همه چیز عالی بود و او یک مرد ایدهآل بود که از داشتنش به خود میبالیدم.
یک هفته بعد از عروسی متوجه شدم رفتارهای مشکوکی دارد. بعد از چند روز فهمیدم همسرم به هروئین اعتیاد دارد؛ از طرفی ناراحت و دلشکسته بودم و از طرفی ناآگاه و نابلد. نمیدانستم برای نجات زندگیام چه باید بکنم. تنها ابزارم گریه و دعوا بود. به هیچ کس نمیتوانستم چیزی بگویم. مجبور بودم از ترس سرزنش شدن قضیه را از خانوادهام پنهان کنم. فکر میکردم به همین راحتی حل میشود و مواد را کنار میگذارد بدون اینکه آب از آب تکان بخورد و کسی بفهمد اما تصورم غلط بود!
همسرم بارها اقدام به کنار گذاشتن مواد کرد اما هر بار شکست خورد و حالش بدتر از دفعه قبل شد. هر بار که مواد را کنار میگذاشت یک هفته تا یک ماه بیشتر دوام نمیآورد و دوباره مصرف میکرد. بعد از گذشت یک سالونیم که چهار بار کمپ رفته بود و بیشتر از بیست بار در خانه اقدام کرده بود و موفق نشده بود متوجه تغییر جدیدی در او شدم.
شروع این تغییر همزمان شده بود با بارداری من. در زمان مصرف هروئین چشمان او همیشه سرخ بود و دائم چرت میزد و خیلی کم حرف میزد. اصلاً حوصله نداشت اما حالا برعکس شده بود؛ اصلاً نمیخوابید، اصلاً نمیخورد، اصلاً خسته نمیشد، دائم در حال جنبوجوش بود و خیلی انرژی داشت. خیلی پرحرف شده بود و دائم صحبت میکرد. گاهی راجع به یک مسئله ساعتها حرف میزد ولی نه خسته میشد و نه حرفهایش تمام میشد.
بعد از یک جستجوی کوتاه در گوگل متوجه شدم همسرم مصرف شیشه را آغاز کرده است. حالم خیلی بدتر شد. بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم. یک زن باردار درست در زمانیکه به توجه و مراقبت بیشتری نیاز داشت برعکس تنهاتر شد. همسرم کاملاً تغییر کرده بود. حواسش به هیچکس و هیچ کجا نبود. حواسش به زمان و مکان نبود.
خجالت میکشیدم همراه او به مهمانی یا مسافرت بروم چون یا در چرت بود یا بیهودهگویی میکرد. به هر بهانه جمع را ترک میکرد تا مصرف کند. خجالت از این مسئله باعث شده بود که کمتر وارد جمعهای دوستانه یا فامیلی شوم.

در تمام طول بارداری، همسرم تنها رفیقم و تنها محرم زندگیام کنار من نبود. مجبور بودم تنها مراقبتهای دوران بارداری را انجام بدهم و همه جا تنها باشم. چون او حالش وخیم بود. وقتی تنها و بدون همسرم به مراکز پزشکی میرفتم و میدیدم بقیه خانمها همراه همسرانشان هستند و مردشان مراقبشان است دلم میشکست.
روزها خودم را سرگرم کارهای روزمره میکردم تا شاید زمان زودتر بگذرد، کمتر غصه بخورم اما در سکوت و تاریکی شب حالم بدتر میشد. شب که میشد ساعتها منتظر همسرم بودم تا با نوازش او کمی از دردهایم کم بشود و آرام شوم اما همیشه انتظارم بیفایده بود چون هرگز نمیآمد یا در حال مصرف بود یا از شدت نشئگی شیشه آرام و قرار نداشت و نمیتوانست آرام در جایی بنشیند و بخوابد.
هر روز که میگذشت حال روحی من خرابتر میشد و بیشتر احساس تنهایی میکردم. بارها و بارها به خاطر این انتخاب و وضعیت همسرم مورد تمسخر و توهین قرار گرفتم و تحقیر شدم. جنینی در وجودم در حال رشد بود و همزمان با رشد او غصههای من نیز بزرگتر میشد و همچنین حال همسرم بدتر و بدتر میشد.
شدیداً از حالت طبیعی و تعادل خارج شده بود و دائم در حال بحث و نزاع با اطرافیان بود و همیشه بقیه را مقصر این وضعیت میدانست. توهم ناشی از مصرف زیاد و شاید هم بیخوابی خیلی مرا میترساند. خیلی به محبت نیاز داشتم حتی گاهی التماسش میکردم که لحظهای کنارم بنشیند اما هیچ تمایلی به این کار نداشت.
اواخر بارداری بود که تصمیم گرفتم خودم را نجات بدهم به همین خاطر همسرم را رها کردم و به منزل پدرم رفتم. چندی بعد شنیدم که به قصد کنار گذاشتن مواد به کمپ رفته است. حالا در آرامشی تقریباً نسبی منتظر به دنیا آمدن پسرم بودم. در طول این نه ماه هیچ کاری برای پسرم نکردم فقط به این فکر میکردم که سالم باشد؛ چون با وجود اضطرابی که داشتم فکر میکردم حتماً مشکلی برای او پیش میآید.
بالاخره روز موعود فرا رسید و پسرم به دنیا آمد. از طرفی خوشحال بودم به خاطر سلامتی خودم و پسرم، از طرفی ناراحت بودم از نبودن همسرم. باید ذوق و خوشحالی این اتفاق و این لحظه را با چه کسی تقسیم میکردم؟ باید هنگام درد کشیدن به چه کسی تکیه میکردم؟

با وجود این غصهها باز امیدوار بودم که این بار آخرین باری باشد که مواد را کنار میگذارد. دعا میکردم این بار حالش خوب شود تا یک زندگی جدید را در کنار پسرم شروع کنیم ولی باز هم امیدم ناامید شد و باز همسرم مصرف شروع کرد. حال زندگیمان بدتر و بدتر شد.
دیگر هیچ پساندازی نداشتیم، هیچ چیزی برای خوردن وجود نداشت. چون همسرم دیگر توان کار کردن نداشت. روزها از پی هم میگذشت و بیشتر در منجلاب اعتیاد فرو میرفت. همسرم اصلاً متوجه نیازهای من و پسرمان نبود. توهمات و پرخاشگریهای او هر روز بیشتر میشد. من خیلی میترسیدم و نگران پسرم بودم و حتی لحظهای نمیتوانستم او را با پدرش تنها بگذارم.
هر روز فاصله من و همسرم بیشتر و بیشتر میشد و ترس و نگرانی خواب و خوراک را از من گرفته بود. کارم فقط شده بود غصه و گریه. دعا میکردم تا خداوند معجزهای را رقم بزند و حال زندگیام را دگرگون کند. در تاریکی بسیار عمیقی فرو رفته بودم و ذهنم پر بود از افکار منفی و شیطانی.
فکر میکردم همسرم نسبت به من بیعلاقه شده است و مواد جای مرا در زندگی او گرفته. برای بار دوم از شدت خستگی و ناراحتی و همچنین ترس و نگرانی خانه و زندگیام را رها کردم و به همراه پسرم به خانوادهام پناه بردم. بعد از مدتی بیخبری از همسرم متوجه شدم او با کنگره60 آشنا شده و قصد دارد از این طریق مواد را کنار بگذارد.
آن زمان فکر میکردم بهترین راه این است که برای همیشه از او جدا شوم اما وقتی درخواست کرد که همسفرش باشم به دو دلیل قبول کردم؛ اول اینکه هنوز دوستش داشتم و بعد آنکه میخواستم کنگره را به عنوان آخرین راه امتحان کنم و همسرم به درمان برسد.
بعد از سالها جنگیدن با مواد و هفت بار کمپ رفتن حالا به کنگره پناه بردیم تا بتوانیم به درمان برسیم. امروز مطمئنم کنگره6۰ همان معجزهای است که از خداوند خواستار بودم.
خداوند را شاکرم که کنگره قسمت و روزی من شد و امیدوارم در این مسیر پایدار و ثابت قدم باشم.
نویسنده: همسفر نرگس رهجوی کمکراهنما همسفر معصومه (لژیون دهم)
تایپ و ویراستاری: همسفر بهار رهجوی کمکراهنما همسفر معصومه (لژیون دهم)
ارسال: همسفر بهار رهجوی کمکراهنما همسفر مریم (لژیون هفتم)
همسفران نمایندگی امین قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
1577