سی دی خانواده، بخش دوم
استاد امین در این سی دی میفرمایند: در بخش اول در مورد خانواده صحبت کردیم و مثالهایی را از طبیعت استفاده کردیم که بیشتر بتوانیم این قضیه را احساس کنیم. با یکی از دوستان صحبت میکردیم و گفتند که دوستانی هستند که بعضیهایشان خانواده ندارند و یا یتیم به دنیا آمدهاند، اینها تکلیفشان چیست؟ راجع به این مطلب هم قدری توضیح بدهم که ریشهها میتوانند اعضای خانواده باشند، پدر و مادر که عموماً هم همین طور است، ولی کسان دیگری هم هستند که با انسان خویشاوند هستند، با آدم پیوند محبت دارند، چون گفتیم پیوند محبت سوری و قراردادی نیست، بعضی انسانها ممکن است با شما هم زبان نباشند، ولی از جنس هم باشید و بعد بتوانید از همدیگر آرامش وتوان خیلی زیادی را دریافت کنید. اصولاً می گویند که محرومیتها باعث غم واندوه انسان میشود، نداشتن خانواده یا یتیم به دنیا آمدن، یک اندوه بزرگی است و این اندوه بزرگ میتواند انسان را به بالاترین نقاط یا پایینترین نقاط سوق بدهد. قطعاً نداشتن خانواده یا یکی از اعضای آن یک محرومیت خیلی بزرگ است و این محرومیت میتواند باعث شود آن فرد روی خودش کار کند و نقطه تحملش را بالا ببرد، ظرفیتهای خودش را بالا ببرد، مثل یک درخت خرما…درخت خرما، در جای خیلی گرم و با آب اندک و تلخ و یا شور، آبیاری میشود و درختی است که محرومیت در مورد آن اجرا شده است. با این وجود، درخت خرما از محکمترین درختهاست و بافت آن بسیار محکم و نیرومند بوده و محصولات و تولیدات آن خیلی شفابخش است. شما از یک میوه مانند آلبالو نمیتوانید بعنوان غذا استفاده کنید و اگر دو روز فقط آلبالو بخورید، راهی بیمارستان میشوید اما خرما اینگونه نیست و شما میتوانید از آن بعنوان یک غذا استفاده کنید و ممکن است شمارا تا یک سال نگه میدارد. خرما حاوی پروتئین و ویتامین "ث" است و این بخاطر محرومیتی است که این درخت کشیده است. انسانها هم دقیقاً همینگونه هستند؛ کسانی که محرومیتهای زیادی را تجربه میکنند، یا تبدیل به خار میشوند که نه محصولی دارد و خیلی کم قابل استفاده است، یا اینکه تبدیل به درخت خرما میشوند و میتوانند برای همه انسانها خوراک و قوت داشته باشند. پس هستند کسانی که از داشتن خانواده محروم میشوند و در ادامه باعث جهش آنها میشود ولی در حالت عادی، محرومیتها برای خیلی از انسانها قابل تحمل نیست و این قضیه را نمیتوان برای همه افراد پیاده کرد و توصیه هم نمیشود. آری فردی هست که یتیم بدنیا میآید اما کسی که خانواده دارد و در طول زندگی بدلیل اشتباهاتی که انجام میدهد و مسیرهای اشتباهی که میرود ازجمله: اعتیاد یا مسائلی از این قبیل، از ریشههای خود فاصله بگیرد، یتیم بدنیا نیامده اما یتیم زندگی کرده و یتیم از دنیا میرود. چند نیرو هستند که جامعهها را بوجود میآورند و اینها نیروهای خیلی مهمی هستند: یکی از آنها در سی دی مثلثهای شخصیت در مورد آن بحث شد و شخصیت خود انسان است، یعنی؛ هر انسانی بعنوان موجودی که خداوند به او اختیار داده، دارای شخصیت است و این موضوعی است که بسیار قابل توجه و اهمیت است. می دانیم که ما در درمان اعتیاد، شخصیت خود را دوباره بدست میآوریم، چون اعتیاد شخصیت انسان را بصورت کامل ترور میکند و ما آن شخصیت را از نو ساخته و مجدداً آن را بدست میآوریم…زمانی که درمان شدیم، شخصیت جدیدی پیدا میکنیم. سالهای زیادی در اروپا که به آن قرون وسطی میگفتند، تاریکی زیادی بود و یکی از نمادهای وجود تاریکی در قرون وسطی این بود که انسانها از داشتن شخصیت به شدت محروم بودند. این اتفاقی بود که در اروپا افتاد یعنی انسانها اجازه نداشتند که بصورت مستقل تصمیم گیری کرده و یکسری کارها را انجام دهند. خیلی از آزادیها را نداشتند، خیلی از حرفها را نمیتوانستند بزنند و در اروپا سالهای زیادی تاریکی به نام قرون وسطی وجود داشت و کاملاً فردیت وشخصیت شخص را از او میگرفت. اتفاقی که در رنسانس افتاد فردگرایی بود، یعنی جایگاه انسان (موجودگرایی): انسان به عنوان یک موجود دارای شخصیت در رنسانس، به دلیل دستاوردهای عظیم و تأثیرگذار، جایگاه خیلی عظیمی پیدا کرد. بعد استقلال شخصیتی مطرح شد، چون انسان مهم شد، خواستههایش هم مهم شد، در نتیجه یواش یواش انسانها برای خودشان کلاس میگذاشتند: خیلی مؤدبانه صحبت میکردند، درست مینشستند، در فنجان چای میخوردند و...، این قضیه ادامه پیدا کرد و اروپا رشد زیادی پیدا کرد: شغل انسانها خیلی مهم بود، برنامه شخصی فرد خیلی مهم بود. همینطور این روند ادامه پیدا کرد تااینکه، شخصیت انسان از حد عادی خود خارج شد، یعنی استقلال شخصیت اینقدر ادامه پیدا کرد که یک سمتِ مرز، انسان بود و یک طرف دیگر، خانواده و هرکدام از آنها یک حریمی داشتند یعنی: درحیطه خانواده یکسری قوانین بود که بنیان جامعه را حفظ میکرد، فردیت شخص هم یک کار انجام میداد؛ یعنی فردیت شخص و استقلال شخصیت، تولید علم و دانش میکرد و خانواده این درخت را آبیاری میکرد. اروپا در قرن نوزدهم و بیستم از تمام دنیا ازهر جهت چند سر و گردن جلوتر بود، این قضیه خانواده با رشد قضیه شخصیت از جای خودش خارج شد و در حال حاضر در اروپا خانوادهها خیلی جایگاهی ندارند و اصولاً افراد به صورت منزوی و یا انفرادی زندگی میکنند، در نتیجه آن جامعه محکوم به شکست و نابودی شد...ژنراتور هر جامعهای خانواده است. حال وارد یک خانواده ورشکسته میشویم: خانوادهای که از نظر احساسی ورشکسته شدهاند و خانواده ورشکسته خانوادهای هستند که اعضای آن نمیتوانند سر سفره در کنار یکدیگربنشینند، نمیتوانند از یکدیگر انرژی دریافت کنند، نمیتوانند باهم به مسافرت بروند و با هم دعوایشان نشود، نمیتوانند با یکدیگر هماهنگ شوند و درکل ترجیح میدهند که با یکدیگر نباشند؛ یعنی ساعتهائی که با خانواده هستند به آنها بیشتر سخت میگذرد تا ساعتی که با دیگران میگذرانند. این مشکل از اختلاف فاز پیش میآید: در کنگره اولین چیزی که به مسافر و همسفرش وقتی برای درمان میآیند می گوییم این است که: الان شما زبانتان با یکدیگر فرق دارد، مسافر چینی صحبت میکند و همسفر اسپانیایی...لژیونها و آموزش همسفرها کارشان این است که زبان آنها را مشترک کنند یا به عبارت دیگر اختلاف فاز آنها را کم میکنند...اختلاف فاز با درست شدن زبان انسانها یکی میشود، اما چطور بوجود میآید؟! مثالی که خیلی با آن سروکار داریم، مثال اعتیاد است. زمانی که شخص وارد مصرف موادمخدر میشود، وارد یک دنیای دیگر میشود و انگار در جای دیگر و با یک پوشش و حجاب دیگر زندگی میکند. یکسری چیزهای دیگر برایش مهم میشود و اهمیت پیدا میکند بنابراین ارتباطش با محیط اطرافش قطع میشود. وقتی اختلاف بین مسافر و همسفر قطع شود، دیگر چیزی از یکدیگر دریافت نمیکنند. مثال واقعی آن، البته در زمان مصرف مسافر، زمانی است که فرد نشئه است و شما با او صحبت میکنید. آن فرد در آن زمان در دنیای خودش است و با حرف شما کاری ندارد و همینطور زمانی که خمار است هم کسی نمیتواند با او حرف بزند و معمولاً هم خارج از این دو حالت نیست. نتیجه این میشود که شما صحبت میکنید و طرف شما هیچ مطلبی از شما دریافت نمیکند. تا سه بار ممکن است حوصله به خرج دهد و گوش کند اما دفعه بعد ممکن است ناخودآگاه حساسیت خود را نسبت به آن شخص پائین بیاورید. مثلاً ممکن است یک چیز جالبی به ذهن شما برسد و اورا برای دیگری تعریف کنید. وقتی در مقابل؛ عکس العملی دریافت نکنید، چه اتفاقی می افتد؟ دروهله اول شاید به خود شک کنید که حرفتان بی مزه بوده اما در مرتبه دوم، ممکن است چیز بهتری برای تعریف کردن پیدا کنید و یا تصور میکنید شاید جای مناسبی این حرف را نزدم و یا طرف خسته بود. وقتی این قضیه تکرار شود، شما به این نتیجه میرسید که درکل برای این فرد آدم جالبی نیستید و دنیای این فرد با شما فرق دارد؛ بنابراین حرفهای خود را نزده و حساسیت خود را پائین میآورید. وقتی حساسیت پائین آمد، اختلاف فاز بوجود میآید. طمانیکه مسافر سفر میکند و درمان میشود، کم کم حسهایش بر میگردد و مثلاً حس میکند که جوکیعنی چه؟ شوخی کردن یعنی چه؟ غذا درست کردن یعنی چه؟ حال به آغوش گرم خانواده بر گشته ومی بیند که شوخی میکند و جوابی نمیگیرد، اینجا مشکل بوجود میآید چون اختلاف فاز بوجود آمده است. پس میتوان گفت: همزمان با اینکه اعضای خانواده (همسفر) حساسیت خود را پائین میآورد که شاید این حساسیت ظاهراً فقط در مورد فرد مسافر باشد اما اینطور نیست، اتفاقاتی خواهد افتاد. زمانیکه انسان حساسیت خود را پائین میآورد: ۱) نسبت به جذب خیلی از نعمتها و مسائل طبیعی افت پیدا میکند و دیگر آن شور و سرزندگی که داشت را ندارد و این مسئله دقیقاً به مفهوم تخریب در خانواده است.
۲) جایگزینی اتفاق می افتد. زمانیکه شما نمیتوانید با یک فرد ارتباط برقرار کنید، طبیعتاً میتوانید با یکسری افراد دیگر میتوانید این رابطه را برقرار کنید و این اتفاق می افتد. برفرض به جای اینکه نزد پدر خود بنشینید، ترجیح میدهید با رفیقان خود سر کوچه بنشینید و تخمه بشکنید و آن لذت را به شما میدهد. چون در آنجا با درِ بسته مواجه شدهاید و برای شما غم و اندوه بوجود آورده است و حالا درِ دیگری پیدا میکنید و اینگونه میشود که خانواده اختلاف فاز پیدا میکند. ممکن است این فرایند ۱۰ سال طول بکشد. فردی که به رهائی میرسد، تازه به نقطه صفر میرسد. گوئی شما یک شهر خرابه را تحویل گرفتید و قرار آن را از صفر درست کنید. ممکن است شما شروع به کار کردن کنید و عوارض تخریبی که در اطرافیان بوجود آمده، ۳ سال طول بکشد و ممکن است با موانع مختلفی روبروشوید.
۳) مسئله انتقام هم نیز مطرح میشود یعنی: همسفر بگوید گهی زین به پشت و گهی پشت به زین. تاکنون شما خمار و یا نشئه بودی و پدر ما را درآوردی، حالا حال تو خوب است و ما پدر تو را درمی آوریم که بفهمی سردی یعنی چه! این اتفاق ممکن است خیلی زیرکانه و پنهانی بیفتد یعنی یک همسفر در ظاهر خیلی خوب باشد و تشکر هم بکند اما از لایههای زیرین کار خود را انجام دهد اما اینکار توصیه نمیشود. مسلّماً اعتیاد هم برای مسافر و هم برای خانواده بسیار سخت و دردناک بوده است، اما در اینجا همسفر به یک شبه معتاد یا شبه مصرف کننده تبدیل شده است. خیلی از اعضای خانوادهها شبه مصرف کننده میشوند ولی مشکل آنها از بابت مواد نیست. مشکل از بابت افکار و احساس است چراکه سیستم X هم از طریق موادمخدر آسیب میبیند و هم از طریق افکار و اندیشه. آسیب خانوادهها از نوع افکار و احساس است بنابراین درمان آن در جهان بینی وجود دارد و شما میتوانید با جهان بینی آن را درست کنید و نیازی به سفر X ندارد مگر آنهائی که مصرف قرص داشتهاند که آنها هم معمولاً خانم آنی برایشان سفر و درمانی را در نظر گرفته است. حال که مساله اختلاف فاز را متوجه شدیم میخواهیم آن را برطرف کنیم: معمولاً این اتفاق می افتد که طرف مقابل حرفی را می زند که از نظر ما اشتباه است و ما آن را قبول نداریم و مقداری هم جهان بینی یاد گرفتهایم، می گوئیم تو دچار منیّت شدی و یا فلان مشکل را داری و باید فلان وادی را مطالعه کنی. شاید همه اینهارا بلد باشیم اما اینها دانش اندک هستند. دانش اندک، انسان را از خدا دور میکند و دانش بیشتر انسان را به خدا نزدیک میکند. چیزهائی که ما یاد گرفتیم، ابتدای کار است و در نقطه انتخاب تکمیل میشود. بعنوان مثال در مسافر اشکالی را دیدی و او سر یک موضوع بسیار کوچک یک شر بزرگ درست کرده است. شما هم قصد دارید که در همان زمان دعوا نرخ تعیین کنید و در آن حالت به او بگوئید که تو منیت داری و از همین لحظه باید خودت را اصلاح کنی! این کار خیلی کار اشتباهی است و زمانی که فرد از یک فاز خارج شده و وارد فاز دیگری میشود، اگر به او بگوئی منیّت داری، بیشتر انگیزه منفی پیدا میکند و خشم او بیشتر میشود. آموزش ما این است: تشخیص مسئله، بخشی از دانش است و اقدام درست در زمان پیدا کردن مشکل، بخش تکمیل کننده است. یک فرد عادی هرگز بخاطر یک مسئله کوچک حاضر نیست دعوا و مرافعه راه بیندازد پس باید از درون در یک فشار زیادی باشد. اینجا نقطه انتخاب ماست: ۱) اگر بخواهیم به او ثابت کنیم که اشتباه کرده، علم و دانش خود را به کرسی نشاندهایم و ثابت کردیم که چه انسان دانشمندی هستیم که مشکلات را تشخیص میدهیم و همه را به راه راست هدایت میکنیم! این یک خواسته است که ظاهراً بهشتی است و ظاهر قشنگی دارد اما باطن آن به آتش دوزخ ختم میشود.
۲) راه بعدی این است که به احساس و قلب خود نگاه کنید و حاضر نباشید که او آن فشار و درد را تحمل کند و میبایست از راه قلب خود واردشده و شفا دهید. چون آن گره و اختلاففازی که در خانواده به وجود میآید، تنها از طریق محبت خالص و درست و راستین میتواند شفا دهد. در آنجا اگر انسان اشکال را دید و آرامش خود را حفظ کرد و بهجای اینکه بخواهد به دیگران اشتباهشان را گوشزد کرده و به آنها اثبات کند که در اشتباه هستند، تصمیم بگیرد که آن فرد را که در حال رنج کشیدن و در فشار است را آرام کند درست است. باید میان خواسته خود و او، خواسته او را در نظر بگیریم. خواسته خود، هدایت اوست اما محبت واقعی این است که خواسته او را به خواسته خود ترجیح دهید. خواسته او هم این است که از این فشار خارج شود. پس محبت واقعی این است که در جهتی حرکت کنیم که او را از آن فشار خارج کنیم و او را آرام کنیم. این میشود خاموش کردن آتش نه اینکه بخواهی به او امر کنی و فرمان بدهی! این محبت واقعی است که میتواند آن اختلاففازی را که قطعاً بادل شکستگی و ناراحتی و دوری و انزوا هم همراه بوده، بندرت ترمیم کند. وقتی دل انسان آرام شود، احساس آرامش به او دست میدهد اما زمانی که دلشکسته باشی، هیچچیز برایت لذتبخش نخواهد بود. بایستی این اختلاففازها درستودرمان شود. پس ما باید به مسائل خود از ریشه توجه کنیم و اگر مشکلی داریم، کمکم اصلاح کنیم و بهجای خودخواهی و باورهای دروغین محبت واقعی را پیدا کنیم و با ازخودگذشتگی، آن پیوندهائی را که در زمان طولانی آسیب و ضربه خورده را ترمیم کنیم تا کمکم شفا پیدا کنیم چون:
بیگمان نیست محبت که پریشانحالیم
بیگمان نیست صفائیم که پریشانحالیم
گر محبت نرسد، زهر به جانها برسد
اگر پریشانحال هستیم، باید بدانیم که از محبت محروم شدهایم. اگر به انسان محبت نرسد، به او زهر میرسد. انسان یا جزء نیروهای مثبت است یا منفی و حدّ وسط ندارد. اگر شما محبت را از خانواده و ریشه و خویشاوندان نمیگیرید، مطمئن باشید که از جای دیگر زهر را نوش جانخواهید کرد. حال این زهر چگونه و کجا از زندگی شما به شکل بیماری یا هر چیز دیگری بیرون بزند، مشخص نیست!
همسفر راحیل لژیون دوم
ویراستاری: همسفر فائزه رهجوی کمک راهنما همسفر فاطمه لژیون چهارم
ثبت و ارسال: کمک راهنما همسفر راضیه لژیون هفتم
همسفران نمایندگی تخت جمشید
- تعداد بازدید از این مطلب :
4891