نهمین جلسه از دوره پنجاهم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره 60 نمایندگی پرستار؛ با استادی کمک راهنمای محترم مسافر رضا، نگهبانی مسافرمهدی و دبیری مسافر سعید با دستور جلسه « وادی دهم و تاثیر آن روی من» و جشن اولین سال رهایی مسافر محترم حمید روز شنبه29 آبان ماه 1400 ساعت 17:00 آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:
سلام دوستان رضا هستم یک مسافر
خدا را شکر میکنم که در این جایگاه قرار دارم از دبیر عزیز هم تشکر میکنم که اولین جلسه دبیری ایشان است امیدوارم که جلسات خوب و مفیدی داشته باشند و انشا الله ارتقا پیدا کنیم همگی در کنار هم. امروز دستور جلسه دو قسمت دارد بخش اول وادی دهم و صفت گذشته در انسان صادق نیست و در بخش دوم تولد یک سال رهایی آقای حمید شاهرخی عزیز که در سالن تشریف دارند. بیزحمت بایستد و تشویقش کنید. در مورد وادی دهم در صحبتهای چهارشنبه آقای مهندس صحبتهای کلیدی و تعیینکنندهای انجام دادند که خیلی من را تکان داد البته همیشه به این شکل است یعنی سعی میکنم که به این شکل باشد همیشه سعی میکنم که صحبتهای آقای مهندس بر قلب جاهل من تأثیرگذار باشد زیرا تا زمانی که فکر میکنم مطالب کنگره یک اثری روی من داشته باشد و حس و حال من را عوض کند، من احساس میکنم که یک رهجو هستم و احساس میکنم که در مسیر تغییر هستم من احساس میکنم که دارم یک کاری انجام میدهم و در مصداق بارز وادی دهم صفت من در حال تغییر کردن است زیرا من کامل نیستم. یکی از بزرگترین زیباییها و معجزات هستی فکر میکنم همین وادی دهم باشد یک ساختار بسیار پیچیده که میتواند یوسف را از ته چاه عزیز مصر کند یا میتواند پیامبر را در دل ماه قرار بدهد. خیلی عجیب و پررمزوراز است این وادی و اگر بتوانم گوشهای از رمز و راز این وادی را کشف کنم؛ قطعاً میتوانم جایگاه فعلی و آینده خودم را تغییر بدهم خیلی عجیب است که میگوید: اگر تو هرقدر هم که جرم و جنایت کردی، هرچقدر تاریکی، هرچقدر فاسدی، یا دروغ گفتی هرچقدر ظلم کردی، هرچقدر مال مردم را خوردی، هرچقدر دیگران را آزار دادی هرچقدر جنایت کردی نگران نباش زیرا لطف خداوند بازهم میتواند شامل حال تو شود نگران قلبهایی که شکستی نباش البته باید جبرانش کنی ولی رحمت خداوند همیشه وجود دارد هرکجا که بخواهی میتوانی برگردی و مسیر نور را پیشه کنی و میتوانی از آن جنایت خود ظلم خود یا فساد خود، خودت را نجات بدهی از عمیقترین نقطه جهنم میتوانی به بالاترین نقطه بهشت برسی کاری که امروز کنگره شصت با من کرد البته حالا به بالاترین نقطه نرسیدم ولی؛ من تصویر اینکه مثلاً یکدیده بان پای بساط نشسته و مصرف میکرده است را در ذهنم میآورم تنم شروع به لرزیدن میکند باورش برای من سخت است که یکی از دیدهبانها مثلاً رفته سر کوچه ایستاده و منتظر کاسب موادفروش است، بعد امروز برای صدها هزار نفر در حال خدمت است خیلی عجیب است. اول وادی یک شعری از مولانا است که بیت دومش خیلی جالب بود چون دقیقاً وصف حال خودم بود (داند او خاصیت هر جوهری، در بیان جوهر خود چون خری) خیلی مولانا شیرین و فصیح میگوید خیلی راحت میگوید. یاد سی دی لنگر کشتی آقای مهندس افتادم که در ابتدای سی دی خیلی جالب و راحت گفتند که همه انسانها خیلی خاصیتهای خوبی دارند علیرغم اینکه موجود برگزیده هستند و خلیفه خدا روی زمین هستند و همه این ویژگیهای مثبت رادارند، انسانها خرترین موجود روی کره زمین هستند مثلاً سی سال با یک نفر دوست است سی سال یک نفر در حقش محبت کرده، کافی است یک نفر بیاید و در گوش او بگوید که فلانی پشت سرت این حرف را گفت، تمام آن سی سال محبت از یادش میرود تمام آن سی سال محبت، از یادش میرود تمام لطفهایی که آن فرد در حقش کرده است را به باد فنا میسپارد تغییر صفت کار خیلی سختی است، تغییر صفت واقعاً کار مشکلی است چون تکهتکه از شهر وجودی انسان باید تغییر کندجنس درونی انسان باید تغییر کند و این شوخی نیست و این کار سادهای نیست

یک موقع است که انسان میخواهد صفت ظاهریاش عوض شود آنهم سخت است ولی شدنی است؛ تغییر لباس سفید برتن یک تازه وارد میکند، صورت خود را اصلاح میکند، یک پله مرتب به کنگره میآید با داروی خودش مقداری سازگار میشود، مقداری صورتش پر میشود، چینوچروکهای صورتش صاف میشود صفت ظاهریش تغییر پیدا کرد همه میگویند: چقدر خوب شدی چقدر عوض شدی و تغییر کردی، کتاب به دست میگیرد، طی سی سال گذشته کتاب به دست نمیگرفت، موهایش را مرتب و آراسته میکند ولی تغییر صفت باطنی انسان خیلی کار پیچیدهای است یعنی انسان شخصیت دورنی اش، اندیشه و جهانبینیاش بخواهد سلول به سلول عوض شود، قسمت به قسمت تغییر کند؛ خیلی عجیب است که صفتهای حیوانی بسیار زیادی در درون من رضا قرار دارد، دیدهاید که میگویند: مثلاً فلانی آدم زالوصفتی است، فلانی آدم روباهصفتی است، فلانی آدم گربه صفتی است هرچه بهش خوبی میکنی در نظرش ارزشی ندارد و از این قبیل تمثیلها
صفت به نظر من یعنی اینکه، شما چشمت را ببندی و اسم یک نفر به میان بیاد آنوقت چه تصویری از آنطرف مقابل در ذهن تو شکل بگیرد؟
کدام ویژگی طرف در ذهن شما به تصویر درمیآید؟ این میشود صفت طرف مقابل، تغییر دادن این تصویر در ذهن دیگران کار بسیار سختی است.
که من یک مصرفکننده بودم سالیان سال بابت مصرفکننده بودنم خانوادهام را آزار دادم تصویری که خانواده از من دارد، تصویر یک آدم آزاردهنده، یک فرزند ناسپاس، یک پسر ناخلفی که مدام در حال اذیت کردن و بردن آبروی خانواده است، حالا این پسر آمده است کنگره، حالا در مسیر نور حرکت میکند حالا شاید همتغییر هم کرده ولی باز آن تصویر قبل در گوشه ذهن پدر و مادر هست و از بین نرفته است
من هیچوقت یادم نمیرود، دو سال از رهایی من گذشته بود، یکشب کاری داشتم دقیقاً خاطرم نیست چهکاری بود، دیر رفتم به منزل ساعت نزدیک به یک ربع به دوازده شب بود، از پلهها که داشتم بهآرامی بالا میرفتم، صدای پدر مرحومم به گوشم رسید درحالیکه داشت به مادرم میگفت: تا الآن که به خانه نیامده، حتماً باز دوباره رفته و مواد مصرف کرده است.
درحالیکه دو سال از رهایی من میگذشت و در کنگره خدمت میکردم!
به نظر من واقعاً خیلی عجیب است تغییر صفت، شما نگاه کنید مثلاً آهنی که میخواهد تبدیل به فولاد شود یا مثلاً یک چوب شکننده میخواهد تبدیل به چوبی شود که بهآسانی نمیشکند، باید چیزی به آن اضافه شود، باید یک آلیاژی یک فلزی چیزی از جنس دیگری به آن اضافه شود و با آن ممزوج و ترکیب شود تا یک آلیاژی به وجود آید که استحکام آن از جنس قبل بالاتر باشد و انعطاف آن نسبت به قبل بیشتر باشد و ویژگیهای و صفات جدیدی در آن به وجود بیاید مثلاً آهن برای اینکه تبدیل به فولاد شود حتماً باید با کربن مخلوط شود هر فلزی برای اینکه به فلز بهتری تبدیل شود باید چیزی به آن اضافه شود و انسان اگر میخواهد به انسان بهتری تبدیل شود باید حتماً چیزی به او اضافه شود، چه چیزی باید به او اضافه شود؟! آموزش درست
وقتی آموزش درست در مسیر انسان قرار بگیرد و انسان آن را دریافت کند به عبارتی انسان خودش را باید به یک دمایی برساند چون زمانی که میخواهند یک فلز را آلیاژ کنند، همینجوری که نمیتوانند دو تا فلز را به هم پیوند بزنند باید آن فلز به یک دمایی برسانند که نرم شود قابلیت ذوب شدن پیدا کند بعد آن فلز دیگر هم به آن دما برسد و پخته شود این دو در دمای مشخص باهم ترکیب شوند وقتی این ترکیب حاصل شد دیگر این دو از یکدیگر جدا نمیشود
درواقع یک مسافر باید به یک پختگی در کنگره برسد به یک فهمی برسد به یک حرفشنویی برسد که آن آموزش بتواند بر او اثر کند. خیلیها روی این صندلیها آمدند و نشستند ولی همه آنها لزوماً آلیاژشان عوض نشد!
آنهایی که آلیاژشان عوض نشد شکستند در مقابل فشار له شدند،
ترک خوردند و دوام نیاوردند اینان کسانی بودند که نتوانستند خودشان را به آن فهم برسانند به آن حرفشنویی برسانند، خیلی صحبت کردم ببخشید در مورد قسمت دوم دستور جلسه؛ تولد حمید عزیز است، به او تبریک میگویم، نمیدانم چرا این دستور جلسه با تولدش همزمانشده است
چه صفتی در او تغییر کرد چه صفتی قرار است ان شاالله در او تغییر کند؟ تصویری که از سفر اول او همیشه به ذهن میآید و درواقع همان صفت او که به ذهنم میآید این است که زیاد نق میزد آنهایی که از نزدیک با او سرکار دارند کاملاً این موضوع را میدانند
حمید خیلی روی خودش کارکرد خیلی بهتر شد ولی بازهم مقداری آن صفت را با خودش دارد، مثل نویزی هست که کم شده ولی هنوز بهصورت ضعیف وجود دارد، نق زدن در او هنوز وجود دارد حالا در کنار این، حمید ویژگیهای مثبت هم دارد
درواقع این نق زدن در وجود همه ما است من خودم هر جا میروم اولین چیزی که انجام میدهم میگردم دنبال عیب و ایرادی که گیر بدهم و ونق بزنم این صندلی چرا کجه؟! این چرا اینجاست؟! در گنجه چرا بازه؟! شروع میکنم به داستان درست کردن که یکجوری خودم را محق جلوه بدهم که اگر من وظیفهام را درست انجام ندادم به خاطر این اتفاقاتی است که در اینجا در حال انجام است
حمید خیلی انسان دقیقی است بهواسطه شغلی که دارد، دقتش باید زیاد باشد کارش تعمیر ساعتهای گرانقیمت از قبیل رولکس و... است به همین دلیل باید خیلی جزئیات برایش مهم باشد
وقتی در لژیون قرار گرفت با هزاران سؤال و انتقاد وارد لژیون شد چرا این اینجوری گفت؟ چرا این کار را انجام داد؟ چرا اینجوری نشست؟ چرا زاویه نگاهش اینجوری بود؟ خوشبختانه فهم این را داشت که در قالب یک انسان حرفشنو شروع کند به کار کردن روی خودش.
خیلی مهم است که انسانهایی که سالهای سال ساختارشان شکلگرفته است بتوانند خودشان را تبدیل کنند به یک انسان حرفشنو و حمید واقعاً حرفشنو بود اینیکی دیگر از تصاویری است که در ذهن من از ایشان است. دقت بالایی در انجام وظایف دارد من یادم نمیرود پارسال ایام عید نوروز بود اگر اشتباه نکنم که جلسات کنگره تعطیل شد وکلا جلسات بهصورت مجازی برگزار شد از حمید خواهش کردم و به او گفتم: حمید جان شما هر جلسه را لطف کن ثبت کن که چه تعدادی از رهجوها در جلسات مجازی شرکت میکنند؟
چه تعدادی در جلسات حضوری؟
حضوروغیابشان را ثبت کن، مقدار پولی را که بچهها واریز میکنند قانون یازده، سبد و حساب زمین را تفکیک کن و هر جلسه یک گزارش کامل به من بده.
ماهم دبیر داشتیم و داریم، استاد داریم هر جلسه، اینها را برای من در یک لیست بنویس تا من یک گزارش کامل از جلساتمان داشته باشم وقتی ورق میزنم ببینم چهکارهام؟ کدام مسافر دیر آمده است؟آنقدر این مطالب را تمیز، دقیق، مرتب و منظم هر جلسه و هر شب برای من میفرستاد، ولی اینقدر این مطالب و دقیق مینوشت که من کیف میکردم، سیدیاش را آنقدر خوشخط نوشت و با حس خوب نوشت که واقعاً من لذت بردم از ورق زدن دفترش، واقعاً به او تبریک میگویم، مسیر سختی را طی کرد همانطوری که همه ما در حال طی این مسیر سخت هستیم، امروز اگر حمید تولد یک سال رهاییش را جشن میگیرد درواقع این تولد متعلق به تمام سفر اولیها و تازه واردین این شعبه است.
حمید به آن چیزهایی که میخواسته یا رسیده یا درحالیکه رسیدن به آنهاست، امیدوارم که خدمتگزار بماند و امیدوارم که حفظ کند آن چیزهایی را که به دست آورده است ولی مهم آنکسانی هستند که امروز تازه به جمع ما پیوستهاند، یک هفته سفر، یک ماه سفر و دو ماه سفر هستند.
امروز حمید میتواند نور ایمانی باشد در قلب تکتک این بچهها اگر حمید خواست و شد پس من هم اگر بخواهم میتوانم و میشود. رحمت خداوند شامل حال حمید شد حمید از آن مصرف، از آن تاریکی امروز رسیده است بهجایی که همه دارند او را بهبه و چه چه میکنند همه از وجود او کیف میکنند پس من هم میتوانم پس من هم اگر به ریسمان خداوند که امروز جلوی من دراز شده و خداوند برای نجات من آن را سر راه من فرستاده اگر چنگ بزنم و بهای خودم را بپردازم، اگر ثابتقدم باشم قطعاً من هم فردا میتوانم در جایگاه حمید در جایگاه بزرگترهای خودمان قرار بگیرم.
از اینکه به صحبتهای من گوش دادید خیلی ممنون و متشکرم
.JPG)
اعلام سفر مسافر محترم حمید:
سلام دوستان حمید هستم یک مسافر؛
تخریب ۳۸ سال ، آخرین آنتی ایکس شیره تریاک ، روش درمان DST ، داروی درمان شربت OT ، ده ماه و بیست و نه روز سفر کردم به راهنمایی کمک راهنمای بزرگوار و با محبت آقای رضا صبایی ، رهایی چهارده ماه و ده روز ، در ضمن یک سفر سیگار داشتم؛ تخریب بیش از چهل سال ، آخرین آنتی ایکس انواع سیگار ، روش درمان DST ، داروی درمان آدامس نیکوتین ، یازده ماه سفر کردم به راهنمایی کمک راهنمای محترم آقای رضا صبایی ، ده ماه و نه روز است که رها شدم ، ورزش در کنگره والیبال و دارت




آرزوی مسافر محترم حمید:
آرزو می کنم خداوند به من لیاقت بدهد من همیشه در کنگره 60 خدمتگزار باشم
.JPG)

سخنان مسافر محترم حمید:
سلام دوستان حمید هستم یک مسافر؛
ای دل اگر نخواندت ره نبری به سوی او
بی قدمش کجا توان ره ببری به کوی او
گر نروی به سوی او راست کجا روی
هر طرفی که بنگری ملک وی است و کوی او
تا که به گوش جان من رمز الست گفته است
هیچ برون نمی رود از دلم آرزوی او
آنچه ز ما شنوده ای آن ز خدا شنوده ای
چون همه گفتگوی ما هست ز گفتگوی او
هیچ مپرس ز هیچکس نام و نشان من
که من غرق محیط گشته ام از شهات جوی او
چیزی که برام جالبه و همیشه یادم می ماند روزی است که می خواستم به کنگره بیایم شخصی از بچه های قدیمی همین جا قرار بود من را معرفی کند و من درمان شوم البته من پیش خود این تصور را داشتم که فقط می آیم شربت اوتی را می گیرم و بی خیال خودم را درمان می کنم.
مسیر میرداماد را از امام علی می خواستم پایین بیایم گفتم: چهل دقیقه در راه هستم، نیم ساعت هم ترافیک است و نیم ساعت بیشتر در نظر گرفتم ولی از بد شانسی به جای نیم ساعت یک ساعت در ترافیک ماندم به چهارصد دستگاه که رسیدم شاید دو دقیقه بیشتر با ماشین فاصله نداشت دیدم طرف مقابلم خیلی روی زمان حساس است، گفتم: الان است که زنگ بزند و بگوید که سر تایم نرسیده ای دیگر خانه نرفتم رو به روی داروخانه شبانه روزی چهارصد دستگاه پارک کردم ریموت ماشینم خراب بود قفل سمت راننده هم خراب بود باید از سمت شاگرد قفل می کردم انقدر عجله داشتم یک مترو نیم از ماشین دور شدم یادم افتاد ماشین را قفل نکردم.
باور کنید تا ۵ دقیقه زمان می خواست تا من بروم آن سمت ماشین و درب را قفل نمایم و این موضوع در صورتی بود که در ماشین عینک ریبن و پنل ضبط هم بود و به خاطر همین ۳ الی ۵ ثانیه در ذهنم این بود که اگر دیر بروم شاید این فرد هم برود. گویی که به من یک چیزی الهام شده بود در نهایت کلی دویدم و نزدیک دیوار اداره برق در میدان شهدا شدم آن دوست عزیز با من تماس گرفت به من گفت: حمید خودت را زودتر برسان چون زمان زیادی باقی نمانده است؛ و این را هم تصور کنید من سال های سال بود که سیگار و تریاک مصرف می کردم و تنگی نفس شدیدی را هم داشتم و ریه ام هم مشکل داشت ولی با این حال می دویدم و قلبم در حال ایستادن بود و همین گونه که در حال نزدیک شدن به محل قرار ملاقات بودم پشت تلفن می گفتم: تو را به خدا نرو، من خودم را الان می رسانم و او هم گفت: من رفتم نیا دیگر، چون نمیرسی من هم دارم می روم خانه پسرم به او گفتم: اگر الان بروی من هم بیخیال درمان می شوم.
زمانی که ترک موتور نشستم بعد از ۲۰ دقیقه صحبتمان گل انداخت، گفتم: فقط میخواهم بیایم داروی درمان را بگیرم و خودم هم می دانم چقدر مصرف نمایم و او در جواب من گفت: اول ندانی را بدان تا بدانی را بدانی خلاصه این که با هم آمدیم به نمایندگی پرستار دیدم که همین جمله را بر روی بزرگ در شعبه نصب کردهاند دوره مرزبانی اقا مهدی و اقا اسد بود تا وارد نمایندگی شدم و با مرزبانها سلام علیک و روبوسی کردم و آن دوست عزیز سفارش من را به آقا اسد کرد و خودش هم با دیگر عزیزانی که در نمایندگی حاضر بودند سلام علیک کرد و من هم می رفتم و می آمدم و در ذهنم بود که حتماً باید مثل دیگر مکان ها اعمال نفوذ نمایم تا کار راه بیفتد من نمی دانستم این سیستم به طور کلی فرق می کند.
.JPG)
و دائما می رفتم از مقابل مرزبان کشیک رد می شدم، دقیقاً همین جایی که الان عکاس دارد عکس می گیرد برای دفعه چهارم و یا پنجمین بار بود که از مقابل او رد می شدم در نهایت مرزبان کشیک آقا اسد به من گفت: ببین کار شما را انجام میدهم ولی در کنگره اسم و آشناییت راه گشا نیست؛ به هر صورت این دومین چیزی بود که دستگیر من شد. در همین حین بود که آمدم تکیه دادم به ستون نمایندگی دقیقا زمانی بود که لژیون ها شروع شده بود و نمایندگی خیلی شلوغ بود ببخشید این را می گویم به شما ولی این لحظه در ذهن خودم گفتم: که تمام افرادی که الان اینجا حضور دارند مجنون هستند چون یک سری از افراد را می دیدم که شال نارنجی بر شانه خود دارند و یکسری افراد دیگر به دور آنها جمع شدهاند و اصلا صدا به صدا نمی رسید دو یا سه دقیقه ای که گذشت در پیش خودم گفتم این ها همه حالشون خوب نیست و فکر نمی کنم اینجا هم جای خوبی باشد ولی بعد از چند دقیقه که گذشت به طور دقیق تر به اتفاق های در داخل نمایندگی دقت کردم پیش خودم گفتم: حمید اینجا یک عشقی غلیان می کند چون اگر عشق و محبت نباشد اینها صدای شال نارنجی ها را نمی شنود و در این نقطه فهمیدم که در کنگره ۶۰ عشق حرف اول را میزند در هر صورت این موضوع ماجرای من بود از زمانی که وارد کنگره شدم.
همانطور که کمک راهنمای محترم آقای رضا صبایی فرمودند من از همان ابتدا سعی کردم فرمانبردار دستورهای کنگره و راهنمای خودم باشم این را قبول دارم که غر و نق زیاد میزنم و کلاً در بیرون از کنگره به من میگویند حمید نق نقو من دیگر زیاد صحبت نمیکنم و فقط میخواهم تشکر کنم از ایجنت قبلی جناب آقای محمد صداقت و تشکر دارم از جناب آقای امین حملهداری و همینطور مرزبانان ۳ دوره قبل آقا مهدی و آقا مصطفی و آقا سعید و آقا اسد و احمد آقا که در آن دوره بودند و دوره بعدی آنها مرزبانان محترم آقا مسعود آقا مهدی آقا محمد و آقا مجید و درنهایت دورهای که الآن در آن هستیم که مرزبانان بسیار محترم و گلی هستند و 2 یا 3 نفر آنها شاید حکم فرزند من را داشته باشند ولی من تماماً به آنها احترام میگذارم و در آخر تشکر میکنم از بنیان کنگره ۶۰ جناب آقای مهندس دژاکام و همینطور بزرگ بانوی کنگره سرکار خانم آنی بزرگ استاد امین دژاکام و همه خدمتگزاران کنگره ۶۰ بخصوص کمک راهنمای عزیزم جناب آقای رضا صبایی؛ خیلی ممنون از اینکه صحبتهای من گوش دادید

دریافت نشان یک سال رهایی
.JPG)


.JPG)
.JPG)
.JPG)

.JPG)
.JPG)

.JPG)

.JPG)
مشارکت ها


.JPG)


کمک راهنمایان گروه همسفران
.JPG)
.JPG)
کمک راهنمایان گروه مسافران

قانون یازدهم

.JPG)
لژیون درمان سیگار
.JPG)
جمعیت حاضر در نمایندگی پرستار
.JPG)
.JPG)

واحد OT نمایندگی پرستار
.JPG)
واحد نشریات نمایندگی پرستار
.JPG)
واحد صدور کارت نمایندگی پرستار
.JPG)
لژیون های در حال برگزاری
.JPG)
مرزبان کشیک گروه خانواده


مرزبان کشیک گروه مسافران

تایپ: مسافر محمد و مسافر محمد جواد و مسافر سعید و مسافر وحید
عکس: مسافر صالح
تهیه و تنظیم در وبلاگ نمایندگی پرستار
- تعداد بازدید از این مطلب :
660