English Version
This Site Is Available In English

خاطرات ترک‌خورده قسمت بیست و چهارم

خاطرات ترک‌خورده قسمت بیست و چهارم

خاطرات ترک‌خورده قسمت بیست و چهارم

 

 جمعه غروب بود داشتم دور پارک ستارخان قدم می‌زدم. دکتر سید رضا میر لوحی عزیز تماس گرفت و گفت : کجایید؟

 گفتم.

 گفت : می‌توانم بیایم پیش شما ؟ هم سؤال دارم هم دل‌تنگم !

گفتم: بفرمایید.

 به نیم ساعت نکشید که آمد با من یک دور ، دور پارک قدم زد در سکوت

هوا خنک بود و پارک خلوت ، نور کم‌جان چراغ‌ها، درخت‌ها را برده بود به چرت.  کلاغ‌ها آرام‌گرفته بودند اما گربه‌ها هنوز در رفت‌وآمد بودند .

یک‌دفعه دکتر  چرخید و مقابل رویم ایستاد.  ایستادم..

 پرسید : خسرو خان ؟

گفتم : جانم !

گفت : یک سؤال اساسی دارم خیلی اساسی . و امیدوارم جواب کلیشه‌ای و دم‌دستی ندهی.  اگرچه خدایی شما هیچ‌وقت جواب دم‌دستی و کلیشه‌ای نمی‌دهید.

 گفتم :بپرس.

 گفت :ببین خسرو خان جواب شما بیشتر برایم جنبه شخصی دارد ، جنبه روانشناسی ، جنبه علمی،  جنبه روانکاوی .

دوباره گفتم : بپرس  خواهش می‌کنم.

گفت: ««خسرو خوبان»» کنگره به شما چی داد؟ علت این تغییر و تحول شگرف در کجاست؟  در چیست؟  مهم‌ترین عاملی که شما را چنین باورنکردنی و غیرقابل‌توجیه متحول کرده چیست؟!

 وای خدایا ناگهان تپش قلب گرفتم؛  ضربان قلبم رفت روی ۱۶۰ . انگار قلبم در حلق ام می‌تپید ؛  نه در سینه !  حالت ناخوشایندی بود.  حالت تهوع و بی‌قراری.  کف دست راستم را گذاشتم روی قلبم و  آرام زمزمه کردم : « آرام‌آرام قلب  مهربان من . آرام .» ضربان قلبم کم‌کم پایین آمد آرام گرفت.‌ اشک به چشمهایم نشست . پر شد،  نگذاشتم سرازیر شود.  ده‌دقیقه‌ای در سکوت مطلق قدم زدیم.  باید جواب می‌دادم. صدایم خش داشت

 گفتم : برویم توی آن آلاچیق بنشینیم .

و یا انگشت آلاچیقی را در حاشیه پارک نشان دادم.

گفت : تاریک است !

گفتم:  بهتر!

 رفتیم نشستیم کمی طول کشید تا بر صدا و خودم مسلط شوم . بعد گفتم : چشم می‌گویم اما به چند شرط ،اول  ضبط نمی‌کنی , دوم فقط یک‌بار می‌گویم ،سوم جایی بازگو نمی‌کنی ,

گفت : چشم چشم قول می‌دهم .

گفتم : من می‌گویم اما شما باور نخواهید کرد، راست می‌گویم . اگر جای ما هم برعکس بود یعنی اگر شما می‌گفتید ، بااینکه به صداقت و راست‌گویی‌تان  مؤمن هستم و پشت سر راست‌گویی و شرافتتان نماز می‌خوانم‌،  باور نمی‌کردم !

گفت : شما بگویید باور می‌کنم هرچه که باشد.  گفتم: نمی‌کنید خواهیم  دید.

گفت :خواهیم دید. گوشی را گذاشتم روی سایلنت دکتر هم همین کار را کرد . تاریکی مثل موج‌های موهوم و بی‌سروته و سرگردان ، آرام _ آرام ما و آلاچیق و  پارک را در خود حل می‌کرد.  نسیم سردی می‌وزید نه آن‌قدر سرد که نشود تحمل کرد.‌  از جای دوری صدای خواندن می‌آمد.  کسی داشت دشتی می‌خواند با صدای حزین: <<  به دریا بنگرم دریا تو بینم به صحرا بنگرم صحرا تو بینم...>>

گفتم :  بسم‌الله الرحمن الرحیم.  یک روز از راهنمایم پرسیدم آقا اگر یک روز شما نباشی به هر علت من چه‌کار کنم؟ پاسخ پرسش‌هایم را از کی بگیرم؟  مدت طولانی به چشمهایم خیره شد و گفت ما در کنگره مثلثی داریم به اسم مثلث انجام کار یا عنوانی در همین مایه‌ها . این مثلث شامل خواست_تقدیر و  فرمان الهی  است . اگر چیزی را با همه وجود با همه قلبت بخواهی، اگر تقدیرت باشد و فرمان الهی صادر شود آن امر محقق می‌شود , در این میان خواسته انسان اولویت دارد . اصل است. اگر شوق آموختن داشته باشی . اگر انسان سؤال مندی باشی.  تأکید می‌کنم با تمام قلبت باصداقت کامل،  آن‌وقت استادت خواهد آمد.‌ راهنمایی‌ات خواهد آمد وتدت خواهد آمد .‌با حیرت و بهت پرسیدم وتد یعنی چه ؟ گفت در لغت یعنی میخ.   خداوند در قرآن می‌فرمایند کوه‌ها اوتاد زمین هستند، یعنی همچون میخ‌های محکم زمین را حفظ کرده‌اند و مانع فروپاشی زمین هستند. ماشین‌ها، قایق‌ها ,کشتی‌ها، هواپیماها و غیره همه همین‌طور هستند.  آن‌ها هم به‌وسیله جوش یا میخ یا پیچ یا پرچ یا چیزهای دیگر به هم متصل شده‌اند .‌ تا هنگام کار و حرکت از هم نپاشد . اجزا  محکم کنار هم قرار بگیرد.  گفتم خب؟! گفت قلب انسان هم مثل کشتی است در دریای متلاطم سینه‌اش ! قلب شناور است به‌سوی خیر و شر ‌‌.‌بین دعوت به هوی و هوس و به ایمان و عمل صالح . ‌اما قدرت موج‌های دریای متلاطم سینه کشتی قلب زا بیشتر به سمت هوی و هوس و شر می‌کشاند.. گفتم خب ؟!گفت اینجاست که وتد  از راه می‌رسد و یک میخ به گوشه قلبت می‌زند! البته اگر بخواهی اگر مستعد باشی، اگر ظرفیتش را داشته باشی.  پرسیدم همان یک میخ برای نلغزیدن کافی است؟ گفت نه , چهارمیخ لازم است تا قلبت را به چهار‌میخ بکشند.‌ آنگاه دیگر نمی‌لغزی. در مرز معصومیت گام بر خواهی داشت.  گفتم چهار وتد را در همین دنیا می بینیم؟ خندید و گفت نه از میان میلیون‌ها میلیون انسان ممکن است دو سه نفر چنین شانسی را پیدا کنند تا  هر چهار وتد خود را ببیند و بشناسد . نود درصد از مردم کلاً  نمی‌بینند!  چند درصد هم که  خواست قوی دارند ممکن است یک الی دو وتد شان را  ببینند .

شنیده بودی آقای دکتر؟

دکتر گفت :یک‌چیزهایی شنیده بودم استادی داشتیم اهل عرفان, ایشان به ابن عربی عشق می‌ورزید چند باری سر کلاس درباره عقاید عرفانی و عاشقانه ابن عربی صحبت کرد همین‌طور درباره اوتاد. اما شما خیلی خوب و ساده توضیح دادید متشکرم.

گفتم«  من؟!  من نه راهنمایم.

 

 گفت: بله بله از ایشان هم تشکر می‌کنم

از این به بعدش سخت بود.  سخت، در حد ناممکن.  خدایا چه می‌گفتم ؟چه طوری توضیح می‌دادم که مجنون به نظر نیایم؟ چه جوری روایت می‌کردم تا من را خیال‌باف  نداند و من را به بی‌صداقتی متهم نکند؟  خدایا کمکم کن !

دکتر با صدای نجوا گونه پرسید: استادتان وتد تان آمد؟

 گفتم ...

ادامه دارد...

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .