English Version
This Site Is Available In English

سی دی علم ( استاد امین دژاکام )

سی دی علم ( استاد امین دژاکام )

این مسئله را باید در نظر بگیریم که بخش زیادی از صحبت‌هایی که مربوط به خواسته‌های درونی ما است مربوط به سفر دوم می‌باشد.

در سفر اول اصلاً خواسته‌های درونی مطرح نیست.ما در سفر اول فقط و فقط یک هدف‌داریم و آن عبارت است از : چگونه خود را از دست و از شر نیروهای شیطانی خلاص کنیم و از شکنجه مصرف مواد رها شویم؟ کنده شویم و تازه آن وقت بریم به نقطه 0 «پایان هر نقطه آغاز نقطه دیگری است» ، در سفر اول سر و کارمان تنها با مسئله رهایی از شر و بلای مواد است و به هیچ مسئله دیگری مسئول نیستیم بلکه باید تمام سعی و همت ما تحت پوشش راهکارها ، راهنمایی‌ها و دستورالعمل‌های استاد راهنمای خود مصرف رهایی از دام اعتیاد نماییم. به نظر خود من این مسئله خیلی مهم است که باید یادآور می‌شدم؛ چون خودم با آن در طی سفر اول بسیار مشکل داشتم و درگیر بودم از این شاخه به آن شاخه از این مطلب به آن مطلب می‌رفتم و با این حقه‌ها انرژی زیادی را هدر می‌دادم.

من جلسه قبل مسئله قیاس را مطرح کردم؛ چون قیاس می‌تواند سد راه خیلی از کج‌روی ها شود و ما باید این نکته را همیشه مد نظر قرار دهیم، چه در نقطه‌ضعف قرار بگیریم چه در نقطه قوت.

باید بدانیم انسان آن چیزی را که به دست می‌آورد شامل توانایی و شامل ناتوانی، فرقی نمی‌کند همه این‌ها چیزها و مسائلی هستند که تا اینجا یعنی تا این نقطه قرار او بر منحنی هستی تولد«منحنی هستی مرگ» خودش با دست خود و تحت تأثیر عوامل مختلف، «خواه مثبت و خواه منفی» به وجود آورده است.

و اگر می‌بینید که کسی به درجه خیلی بالایی در یک موضوع علمی و تجاری، هنری، ادبی و ... رسیده است بدانید که آن شخص مورد نظر در راه توفیق در آن مورد خاص سال‌ها به خود زحمت داده کوشش، کرده و به راستی تجربه اندوخته است. مثل اینکه 2نفر در یک کلاس خاص آموزش ببینند؛ یکی قبول می‌شود و دیگری در جا می‌زند. اینجا نباید تنها همان لحظه رد و قبول اشخاص را در نظر داشت، چرا؟ چون که آن لحظه خاص تنها یک برگ است از یک کتاب. شاید آن فرد که گفته‌های معلم و استاد کلاس را به قول معروف در هوا می‌گیرد، مراحل مختلفی را طی کرده باشد و زمین وجودی‌اش آماده کشت باشد.

چون وجوه آدمی مثل یک زمین کشت می‌ماند؛ که اگر مملو از سنگ، سنگلاخ و موانع مختلف باشد مانع از شخم زدن صحیح و اصولی آن زمین می‌گردد و این امر خود مانعی در رشد و برداشت کشت در آینده خواهد بود.

اما کسی که زمین وجودش قبلاً با زحمات و مرارت‌های ممتد و تحت نظر استاد و راهنمای آگاه و مجرب و از آن مهم‌تر حس، خواسته و کوشش خود او در این راه صاف و هموار و آماده و شخم زده‌شده تنها کافی است تراکتور را روشن کرده و به سرعت و بدون هیچ مانعی در کمترین زمان ممکن زمین را شخم زده و آماده کشت نماید. و زمان درو ، بهترین و بیش‌ترین مقیاس وزن در سطح را درو خواهد کرد.

و همین جاست که نیروهای تخریبی از ضعیف‌ترین نقطه لایه ازون انسانی وارد بدن شخص  دوم می‌شود و با القائات شیطانی خود سعی در باوراندن این الگو تخریبی به او می‌شوند، که فلانی ببین او با کمترین زحمت و کوتاه‌ترین زمان توفیق حاصل نمود و این تو بودی که در جا زدی پس عدالتی در بین نیست و «نعوذ بالله» خداوند عادل نیست تو با اینکه داری زحمت می‌کشی به هیچ نتیجه مطلوبی نرسیده‌ای و همین القائات منفی است که می‌تواند در آدمی حتی حقارت و حسادت به وجود آورد.

وای وقتی که بدانیم آنچه به دست آورده‌ایم چه ما و چه او و چه دیگران بهایش را پرداخت کرده‌ایم آنگاه دیگر از این قیاس‌های مع‌الفارق جدا می‌شویم؛ و نیرویمان متوجه خودمان می‌شود، یعنی به خود می‌گوییم او زحماتش را کشیده پیش از آزمون کشت زمین وجودش را هموار کرده و حتی اوست که چنین برداشت محصولی داشته باشد پس من هم می‌روم و موانع سرزمین وجودی‌ام را از پیش راه بر می‌دارم، آن را آماده کشت می‌کنم و در فصل بعدی کشت با وضعیت آماده‌تر وارد کارزار آزمون زندگی می‌شوم، یعنی در عالم با همسان‌سازی من مسافر سفر اولی با پیش افتادن هم دوره ای خود نه تنها ناراحت نمی‌شوم، بلکه خوشحال هم می‌شوم که از این به بعد دولت و همسفری آگاه‌تر از پیش دارم و برای من هم مقدورتر است تا با بهره مندی از تجارب او در راستای رهایی خود از این دام مخوف گاهی پیش‌تر باشم، و در برداشت از گفته‌ها و راهنمایی‌های استاد و راهنمای خویش مستعدتر از پیش باشم، پس رسیدن به مقصد رهایی نیز اندکی سهل‌الوصول خواهد شد. البته با الگو قرار دادن آدم‌های موفق در رسیدن به نتیجه و از صمیم دل پیرو تجارب موفق آن‌ها در رسیدن به رهایی با در نظر گرفتن دانش و تجربه استاد و راهنمای مستقیم خویش و نیز در جریان قرار دادن استاد و کسب تکلیف که من تا کجا مجازم فلان شخص را الگوی راه رهایی خود قرار دهم و اوست یعنی راهنماست که حدود و شعور ما نور را برای ما طراحی و در دسترسمان قرار می‌دهد.

مثلاً همین که ما می‌آییم در لژیون و می‌بینیم که یک نفر راهنماست که زمانی خودش مصرف‌کننده بوده اما حالا پس از رهایی از دام اعتیاد، راهنمایی چند تن مسافر را به عهده دارد و زمانی که از مسافران تحت درمان آن استاد سراغ راه و روش و منش او از یکسو و خلوص دانش کنگره‌ای او از دیگر سو می‌گیریم چیزی یا نکته‌ای از شخصیت او ما را می‌گیرد یعنی به مثابه:رو بنده طلعت آن باش که آنی دارد.

اسیر آن،آن تعبیه در صور آشکار و پنهان او که آنی است عاشقانه می‌شویم. چون که عشق آمده قلم در هم شکست، این مطلب را همین جا می‌گذاریم و به سراغ علم می‌رویم.

علم: شامل کشف قوانین می‌شود که آن قوانین بر راستی یا درستی یا حقیقت دلالت داشته باشند.

اگر ما قوانین داشته باشیم که راستی و درستی و حقیقت بر آن‌ها دلالت کنند، آن قوانین را علمی می‌نامیم.اگر خودمانی تر بگوییم آن علومی که بر راستی - درستی و حقیقت دلالت کنند چیز یا چیزهایی نیستند که خارج از قوانین طبیعت جاری و ساری باشند یا قرارگرفته باشند.

اگر به آیات قرآن مجید توجه نماییم؛ می‌فرماید: خداوند زمین و آسمان را به حق آفرید و در آیه دیگری می‌فرماید: خداوند است که هفت‌آسمان را آفرید و بر فراز آن‌ها عرش را بنا نهاد و اوست که با علم خود بر همه آن‌ها احاطه دارد!

همچنین می‌فرماید: ما آسمان‌ها و زمین را بیهوده نیافریدیم(به حق آفریدیم)، پس ما در می‌یابیم که بر آفرینش قوانینی لایتغیر حکم فر ماست؛ یعنی قوانین است که اگر ما متوجه آن‌ها بشویم و با کنکاش خود آن‌ها را به ثبوت رسانده به جهان معرفی کنیم، آن می‌شود علم، پس ما اگر قوانین من‌درآوردی را ابداع نموده و با پوشش زیبا و مردم‌فریب دکتر- پروفسور و یا دانشمند را به جهان معرفی کرده و سعی در جا زدن آن قوانین بنام علم نماییم مطمئناً دیری نمی‌پاید و حقیقت از پشت آن پرده ساختگی رخ می‌نماید و جز رسوایی و بدنامی ما را نصیبی نخواهد ماند؛ و نتیجه چیز دیگری خلاف انتظار بیهوده و ناحق ما از آب درخواهد آمد، مثل چه؟ سم زدایی.

در سم زدایی تجویز می‌کنند که فرد معتاد مثلاً فلان دارو را و به همان شربت و آمپول را طی ساعات مشخصی مصرف کند و پس از طی دوره درمان بیمار به رهایی می‌رسد، حال اینکه این‌طور نیست یعنی اصلاً سمی زدوده نشده بلکه سمومی بر سموم موجود در جسم بیمار افزوده‌شده پس محصولی حاصل نمی‌شود و بیماری هم رها نمی‌گردد ، چون آن علم من درآوردی بوده و اگر بر پایه قوانین علم طبیعی مبتنی بر قوانین طبیعت بود محصولش هم محصول خوبی بود و پای نجات و رهایی بیمار هم به درستی و راستی در میان بود.

اما تا کنون همگان دیده‌ایم و تجربه کرده‌ایم که چنین نبوده و نیست و محصول شیرین و دل‌چسبی نداشته است .ما در کنگره همیشه بر مثلث ( دانایی ، آموزش ، تفکر ) آموزش راهنمایی و تفکر تاکید داشته‌ایم .البته آن چیزی که ما در آموزش بر آن تاکید می‌کنیم و باید به راستی در آموزش اتفاقی بیافتد. اگر خوب بررسی کنیم می‌بینیم آن چیزی که در آموزش باید اتفاق بیافتد " علم " است .

در ضمن باید این مطلب کوتاه را نیز اضافه کنم و آن اینکه : زمانی که عملی از سوی یک نفر به دیگری آموزش داده می‌شود ناخودآگاه در درون شخص آموزش‌دیده تغییراتی به وجود می‌آید ، یعنی علم چیزی است که از سوی کسی به کس دیگری قابل انتقال است .

یعنی آموزش علم و قوانین علمی به تنهایی به وقوع نمی‌پیوندد.یعنی یادگیری این قوانین به تنهایی و در یک محل یا جزیره‌ای محصور توسط شخص به خودش بدون حضور استاد و راهنما و تفویض آن علم از سوی او، هیچ اتفاق و آموزش در رهجو انجام‌پذیر نبوده و نخواهد بود ; در این خصوص تجربه حرف اول را می‌زند وگرنه در غیر این صورت تشکیل کنگره و این همه عوامل درگیر با این مشکل خانمان‌سوز و جامعه برانداز  لزومی نداشت.

هر کس چند جلد کتاب و جزوه می‌گرفت ، می‌رفت در خانه خود می‌نشست می‌خواند و عالم می‌شد و تمام !هر وقت هم می‌آمد آزمونی می‌داد قبول هم می‌شد و به او می‌گفتند شما یک راهنما هستی و این هم مجوزتان جهت تدریس به دیگران. اما چنین مسیری امکان پذیر نیست ، آموزش مرحله ایست که باید از یک شخص دانا و مجرب به شخص دیگری که فاقد دانایی و تجربه کافی است انتقال یابد.

این انتقال علم ممکن است در صور آشکار انجام بگیرد یعنی اینکه کسی بیایید در کلاس چندنفره یا چند ده نفره حضور یابد و این آموزش را به نفر یا نفراتی بدهد. یا ممکن است در صور پنهان صورت پذیرد یعنی استادی در حلقه‌ای دیگر  خارج از حلقه رهجو به او القا کند . پس انتقال علم می‌تواند هم صور آشکار داشته باشد در صور پنهان ، در صور پنهان اگر کسی نباشد که از حلقه دیگری به رهجو القا کند این آموزش صورت نمی‌گیرد .

البته آموزش‌ها می‌توانند هم در جهت علم باشد و هم در جهت تخریب ، مثلاً در زمان تخریب کسی پیدا می‌شود که به فرد معتاد ده‌ها راه تخریب ابداعی و مخرب را به او بیاموزد از روش مصرف تا راه‌های پنهان کاری جاسازی مطمئن و الی آخر که البته بعضی‌ها هم پیدا می‌شوند که در فنون تخریب توانایی در حد نبوغ دارند و این اعتراف تلخ از مسلمات جامعه گرفتار تا خرخره ، و امثال ماست .

آموزش به تنهایی نمی‌شود انجام داد یعنی باید دو طرف داشته باشد یا آموزنده و آموزش پذیر . استاد و شاگرد ، راهنما و رهجو و به همین خاطر است که می‌گوییم آموزش باید در جمع صورت گیرد ؛ حالا در این جمع عوامل تخریبی به خوبی می‌توانند سوءاستفاده کرد و رهجو را از آموزش صحیح بازدارد ؛ چگونه ؟

-1 آموزش‌های غلط و قلابی

-2کاری بکنند که فرد آموزش ناپذیر بشود یک اتفاقی برای ما رقم بزنند که ما آموزش ناپذیر بشویم ؛ اگر بتوانند چنین کاری بکنند در میل به هدف خویش موفق می‌شوند .

یک سری وقایع در تاریخ هستند که وقتی دقت می‌کنید می‌بینید که آن وقایع در حال تکرارند این مثال را قبلاً هم گفته‌ام حالا دوباره می‌خواهم درباره علم ، گفته‌هایم را یادآوری کنم می‌دانیم که قرون وسطی در اروپا در قرون 6و 7 میلادی آغاز شد و در حدود ده قرن یعنی 100 سال ادامه داشت در طول این تاریخ وقایع مهمی در اروپا به وقوع پیوست ؛ ازجمله جنگ‌های صلیبی و دوم تثبیت قدرت اجرایی کلیسا در سراسر اروپا که البته یک شبه نبود و تمام اتفاقات به مرور پیش رفتند تا به مرحله سقوط و پایداری رسیدند .

دیگر واقعه مهم پیدایش جادوگری بود که جادوگران با زرنگی هر چه بیشتر بازخورد عملکردهای ناشایست و غیر مردمی خود را به حساب دیگران واگذار کرده و زیر بار قبول مسئولیت اعمال شنیع و خون بار خود ، از جمله قتل‌های مشکوک ، خصوصاً در فرانسه و انگلستان که از قدیم‌الایام دشمن خونی و رقیب سیاسی یکدیگر بودند شانه خالی می‌کردند از جمله مقدمات قتل گالیله فیزیکدان و ستاره‌شناس مشهور دوره پیش از رنسانس که می‌گفت خورشید ثابت است و زمین به دور آن می‌چرخد و این از دیدگاه مسلط کلیسای آن زمان کفر بود و کافر مستوجب کشته شدن به صورت صلیب ایستاده بر تلی از هیزم مشتعل که خوشبختانه در آخرین لحظات از گفته انصراف داده از مرگ رهایی یافت، اما رندانه با شست پای خود بر زمین چنین نوشته بود «زمین به دور خورشید می چرخد».

پس وقایع مهم قرون وسطی را یادآوری می‌کنم.

1-جنگ‌های صلیبی 2-قدرت مطلق کلیسا بر اروپا 3-قتل بزرگان و دانشمندانی چون گالیله به جرم ابراز سخنان مستدل علمی که در صورت اشاعه، بازار دکان‌داران دینی مسیحیت را کساد می‌کردند.

واقعه دل‌خراش دیگری در قرون وسطی پیدا اپیدمی بیماری‌هایی مانند: ابله، جزام، وبا، و طاعون بود که نیمی از جمعیت آن روز اروپا را به کشتن داد!

اگر مردمی از جنگ جان به در می‌بردند، گرفتار بلایای طبیعی و بیماری مسری می‌شدند و می‌مردند.

اگر از هر دو مصیبت نجات می‌یافتند توسط مأموران مزدور کلیسا به جرم اغتشاش و دیگر جرم‌های چسباندنی، آن‌ها را می‌کشتند. یعنی در آن دوران اروپا در چنین وضعیت آشفته‌ای به سر می‌برد.

تبدیل فایل صوتی به نوشتار از مسافر ناصر یوسفی

منبع : وبلاگ نمایندگی بوشهر

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .