English Version
This Site Is Available In English

مهمترین درسی که از آقای مهندس دژاکام گرفتم رعایت حق دیگران و امانت‌داری در امور مالی بود

مهمترین درسی که از آقای مهندس دژاکام گرفتم رعایت حق دیگران و امانت‌داری در امور مالی بود

دیده‌بانان ستون‌های کنگره هستند که بنای کنگره بر شانه‌های آن‌ها استوار خواهد بود؛ بنابراین همه ما به آن‌ها احترام می‌گذاریم. «بنیان کنگره۶۰»

با توجه به هفته دیده‌بان در خدمت جانشین بنیان و دیده‌بان محترم دکتر امین در نمایندگی تخت‌جمشید هستیم در ادامه گفتگویی صمیمانه با ایشان داشتیم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم.

لطفا به عنوان اولین سوال بفرمایید: رمز و راز موفقیت در مسیر خودسازی و خدمتگذاری چیست؟

این سؤال مثل عنوان یک کتاب می‌ماند، من می‌توانم یک سری نکات کلیدی آن را بگویم «رمز و راز حقیقت در دو چیز است؛ یکی یافتن راه و دوم آنچه برداشت می‌کنیم.» اگر من بخواهم جواب این سوال را بگویم برای رسیدن به خود و خودشناسی، در واقع جواب خلاصه سوال وادی هفتم و یادگیری آن است. اگر ما بخواهیم روی این موضوع صحبت کنیم یک مقدار آن را ملموس کنیم؛ کشف حقیقت نیاز به ویژگی‌هایی در انسان دارد و مهم‌ترین آن این است که انسان باید با خود صادق باشد، چرا صادق باشد؟ چون اگر صادق باشد، می‌تواند خود و معایب خود را آن طور که هست ببیند. این موضوع به انسان چه کمکی می‌کند؟ من باز برمی‌گردم به آن مفهوم مبدأ سفر، شما اگر با خودت صادق باشی، خداوند وقتی راجع‌ به حضرت یوسف (ع) صحبت می‌کند، می‌گوید: «بنده اخلاص یافته ما، در کلام الله، در سوره یوسف می‌گوید: ای صدیق، یعنی کسی که بسیار راستگو است و راستگویی او همیشه ادامه دارد، هم راست می‌گوید و هم راستگویی او تداوم دارد. حال انسان برای این‌که مبدأ خودش را پیدا کند؛ بایستی با خودش صادق باشد، نقاط ضعف و نقاط قوتش را آن طوری که هست ببیند؛ یعنی با خودش تعارف نداشته باشد، من چه کسی هستم و به چه دردی می‌خورم، آن وقت چه اتفاقی می‌افتد؟ مبدأ خودش را پیدا می‌کند؛ وقتی مبدأ خود را پیدا کرد؛ تازه داستان شروع می‌شود و در مسیر درست می‌افتد، تازه می‌گوید: من چه کسی هستم؟ کجا قرار دارم و به چه دردی می‌خورم؟ زمانی که مبدأ را پیدا کرد و معنی آن را بگویم؛ مبدأ پیدا کردن یک سری فضا نیست؛ یعنی این‌که بداند خواسته‌ها و نیازهایش چیست؟ دنبال چه چیزی می‌گردد؟ در زندگی چه چیزی خوشحال و ناراحتش می‌کند؟ چه کاری برایش ضرر دارد؟ چه غذایی برایش خوب و چه غذایی برایش بد است؟ بعضی‌ها نمی‌دانند ۲۰ سال نارنگی می‌خورند نفخ می‌کنند، نمی‌دانند نارنگی برایشان خوب نیست باز هم می‌خورند. مثلاً غذایی به او نمی‌سازد و متوجه نیست؛ چون هنوز با خودش صادق و راحت نشده است، توجیه می‌کند نه این نیست انسان موقعی که شروع به پنهان‌کاری می‌کند، خودش آرام‌آرام باورش می‌شود من چه کسی هستم! این سنگ بنا می‌شود، پس صادق‌بودن، انسان مبدأ خود را پیدا می‌کند و می‌فهمد چه چیزی می‌خواهد، چه چیزی نمی‌خواهد. چه چیزهایی برای او خوب و چه چیزهایی بد است. آن وقت می‌تواند مسیر درست را برای رسیدن به خود پیدا کند؛ حالا منظور از رسیدن به خود چیست؟ یعنی شما به نقطه‌ای برسید که بتوانید ویژگی‌ها، صفات، پتانسیل‌ها و قابلیت‌هایی که در درونت را ابتدا کشف و بعد آزاد کنی، مثل این‌که درون تو یک معدن مس است. اول باید آن را کشف کنی، وقتی کشف کردی؛ حالا باید بتوانید آن را استخراج کنی. این‌ها دو موضوع مختلف هستند؛ «یافتن راه و آنچه برداشت می‌کنی»، این‌که بتوانی از معدن مس یا چاه نفت را پیدا کنی یک موضوع است و این‌که بتوانی از معدن و چاه برداشت کنی یک موضوع دیگر است؛ این‌ها همه مسیر رسیدن به خود هستند؛ اما از کجا عبور می‌کنند؟ این که انسان راستگو باشد، اگر اهل پیچاندن و فریب‌کاری باشد، اتفاقی که برای او می‌افتد این‌ است که آدرس خودش را گم می‌کند؛ یعنی آن معدن که درونش هست را نمی‌تواند پیدا کند؛ یعنی از جلو چشمش غیب می‌شود؛ بنابراین اصلاً کار شروع نمی‌شود.

چه عواملی باعث می‌شود که در کنگره روزبه‌روز حال بهتری را تجربه کنیم و اشتیاق بیشتری برای خدمت، ماندگاری و ادامه مسیر در کنگره داشته باشیم؟

این سؤال خیلی خوبی است؛ من فکر می‌کنم بخش زیادی به نیت انسان برمی‌گردد و مقداری به این قضیه برمی‌گردد که بعضی‌ها خدمت می‌کنند و می‌گویند: من هفته‌ای ۳ بار به کنگره می‌روم، روزی ۶ ساعت و ۴ سال است خدمت می‌کنم. واقعاً سر وقت می‌روند، تلاش می‌کنند و زحمت می‌کشند، اما این‌که حالش خوب نمی‌شود می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد یا بار انسان سنگین است یا از آموزش‌هایی که دیده استفاده نمی‌کند. شما آموزش می‌بینید که خدمت کنید؛ یعنی در خدمت باید آموزش را به کار ببرید؛ ولی می‌آید در خدمت، سلیقه‌ای عمل می‌کند، به سلیقه خودش مرزبانی می‌کند، راهنما هستید به سلیقه خودتان در لژیون صحبت می‌کنید! خدمت را اشتباه انجام می‌دهید؛ به‌جای این‌که مطالب پایه‌ای را کار کنید، مطالب فرعی را کار می‌کنید، به‌جای این‌که کتاب «عبور از منطقه۶۰ درجه زیر صفر» را کار کنید، یک کتاب از بیرون پیدا می‌کنید و کار می‌کنید، به‌جای این که جزوه جهان‌بینی را کار کنید، چیز دیگری کار می‌کنید و خلاصه سلیقه‌ای عمل می‌کنید. این‌که شما در خدمت چه اثری روی انسان‌ها می‌گذارید، خیلی تعیین‌کننده است که چه اثری روی شما گذاشته شود، یعنی چه؟ یعنی اثر خدمت کردن شما باید در محیط مفید باشد، شما ۴ ساعت در کنگره هستید؛ ولی حال همه را می‌گیرید، اعصاب همه را خرد می‌کنید و این قدر بد رفتار می‌کنید که کسی از شما حرف‌شنوی ندار‌د، هر دو حالت ممکن است اتفاق بیفتد؛ پس خدمت کردن زمانی برای انسان گشایش دارد که بتوانید با اعمالتان و به کار بردن آموزش‌های درست با چاشنی محبت، محیط را تبدیل به محیطی بهتر و فضا را عطرآگین، امن و انسان‌ها را به هم نزدیک‌تر کنید. خدمت درست یعنی بتوانید گره‌ها را باز کنید، شرها را بخوابانید، کارها را روی نظم و روال پیش ببرید با خلاقیت موانع را برطرف کنید، پیچیدگی‌ها را ساده کنید و محیط را آبادتر از قبل تحویل دهید. زمانی‌که این کارها را انجام می‌دهید؛ آبادانی که شما در جهان بیرون انجام می‌دهید، مثل آن در جهان درون انسان نیز اتفاق می‌افتد، دقیقاً منعکس می‌شود؛ گویی هر آبادانی که در بیرون ایجاد می‌کنی، همزمان در درونت نیز ساخته می‌شود؛ اما اگر این را بیرون ببری و فقط بگویی: من خیلی زحمت می‌کشم، خیلی خدمت می‌کنم، ۴ سال است که از همه زودتر می‌آیم و از همه دیرتر می‌روم. این لزوماً نشانه خدمت درست نیست، ممکن است در واقع مشغول خراب‌کاری یا زیاده‌روی باشید؛ مثل ماشینی که روی دنده ۱ گذاشته‌اید؛ اما دور موتور را به ۴۰۰۰ رسانده‌اید، نتیجه‌اش چیزی جز سوختن موتور نیست. اگر بعد از خدمت، آن‌قدر خسته باشید که وقتی به خانه می‌رسید؛ حتی حوصله صحبت کردن با خانواده را نداشته باشید، اگر نتوانید برای همسر و فرزندانتان وقت و انرژی بگذارید، اگر مجبور باشید چند ساعت روی تخت بیفتید تا حالتان جا بیاید، این یعنی در شیوه خدمتتان اشکالی وجود دارد؛ حتی بدتر از آن، اگر اعضاء خانواده مجبور شوند به تو رسیدگی کنند تا خستگی خدمت از تنت بیرون رود؛ باید بدانید که این خدمت، از تعادل خارج شده است. خدمت صحیح آن است که به‌موقع بیایید، منظم باشید، مسئولیت خودتان را به بهترین شکل انجام دهید و وقتی از کنگره خارج می‌شوید، برای خانواده‌ات انرژی، نشاط و محبت داشته باشید، بتوانید بخندید، گفتگو کنید و فضای خانه را سرشار از آرامش و امید کنید. گاهی بعضی افراد تمام انرژی خود را در کنگره تخلیه کرده و بعد تصور می‌کنند که خدمت بزرگی انجام داده‌اند؛ درحالی‌که خانواده‌ آن‌ها احساس دیگری دارد؛ حتی ممکن است کسی اینقدر بد عمل کند و به جایی برسد که خانواده بگویند: قبلا باحوصله‌تر، باانرژی‌تر و با‌معرفت‌تر بودی. این جمله بسیار تلخ است؛ اما می‌تواند زنگ خطر جدی باشد؛ یعنی انسان آن‌قدر مسیر را اشتباه رفته است که نتیجه خدمت او، نارضایتی نزدیک‌ترین افراد زندگیش شده است یا ممکن است همسفر آن قدر بد عمل کند که مسافر با خود بگوید: چه اشتباهی کردم که او را وارد این مسیر کردم؛ حال دیگر برای خانه، وقت و انرژی باقی نمی‌ماند. این‌ها نکات بسیار مهمی هستند و باید به آن‌ها توجه کرد، اگر انتظار داری حال خودت خوب باشد؛ باید حال اطرافیانت نیز بهتر شود. نمی‌شود حال خانواده را خراب کرد، آرامش دیگران را گرفت و بعد گفت: من دارم پالایش انجام می‌دهم. پالایش واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که ثمره آن را هم خود انسان احساس کند و هم کسانی که در کنار او زندگی می‌کنند.

چه توصیه‌ای برای همسفرانی دارید که مسافرشان در حال گذراندن سفری سخت و پرچالش هستند؟

به نظر من همسفر فقط یک واژه نیست؛ یک صفت و یک جایگاه است. قبلاً هم گفته‌ام و باز هم تأکید می‌کنم، این‌که پدر، همسر، خواهر یا برادر انسان، مصرف‌کننده باشد، شرط لازم برای همسفر بودن است؛ اما شرط کافی نیست. فرض کنید کسی از خیابان وارد کنگره شود و بگوید: من همسفر هستم. آیا صرف این ادعا کافی است؟ خیر؛ ما از او می‌پرسیم آیا زندگی در کنار یک مصرف‌کننده را با تمام سختی‌ها، نگرانی‌ها و فراز و نشیب‌هایش تجربه کرده‌ای؟ اگر نه، هنوز معنای واقعی همسفری را لمس نکرده است؛ اما حتی داشتن این تجربه هم به‌تنهایی کافی نیست. شرط کافی این است که انسان صفت همسفر بودن را در خود ایجاد کند؛ صفت همسفر بودن، یعنی در مراحل مختلف سفر، بتوانید پیوند محبت را حفظ کنید؛ بتوانید گذشت داشته باشید، امید و قوت قلب بدهد و در برابر بسیاری از تلخی‌ها و اشتباهات تا جایی که لازم است، صبور و بخشنده باشید. واقعیت این است که هیچ دستاورد بزرگی بدون فداکاری به دست نمی‌آید. همسفری که اهل گذشت و ایثار است در حقیقت وادی چهاردهم را زندگی می‌کند؛ یعنی از شیره جان خود به مسافرش می‌بخشد؛ ممکن است مسافر درمان شود و ممکن است درمان نشود، هرچند که به لطف خداوند، بیشتر مسافران مسیر درمان را با موفقیت طی می‌کنند؛ اما در هر صورت، همسفر وظیفه و رسالت خود را انجام داده است. انتخاب نهایی با مسافر است نه با همسفر، اما همسفر می‌تواند با رفتار، محبت، گذشت و عملکرد خود، نیروهای مثبت مسافر را تقویت کند و برای او قوت قلب باشد. یک همسفر واقعی، امید می‌آفریند. البته بسیاری از این اتفاقات در صورپنهان رخ می‌دهد. ممکن است کسی ظاهراً نقش یک همسفر خوب را بازی کند و همه نیز او را تحسین کنند؛ اما خودش در درونش به‌خوبی می‌داند که آیا در واقع گذشت کردن است یا فقط تظاهر می‌کند؟! می‌توان نقش یک رهجو، راهنما یا همسفر خوب را بازی کرد، آن هم به‌گونه‌ای که دیگران متوجه نشوند؛ اما انسان نمی‌تواند از خودش پنهان شود؛ باید از خود بپرسد: آیا واقعاً گذشت می‌کنم یا فقط طوری رفتار می‌کنم که دیگران فکر کنند اهل گذشت هستم؟ این دو، تفاوتی عمیق با یکدیگر دارند. گذشت واقعی آسان نیست؛ رنج دارد، اشک، آه و سختی دارد و گاهی دل‌شکستگی به همراه می‌آورد؛ اما در دل همین سختی‌ها، شفاعت، رحمت الهی، برکت و پالایش نهفته است. اگر همسفری می‌خواهد همسفر خوبی باشد؛ باید این صفات را در وجود خود پرورش دهد؛ فداکاری، گذشت و بخشش واقعی. این راه، راه آسانی نیست و هر کسی توان پیمودن آن را ندارد. در بسیاری از موارد، همین محبت و گذشت، مسیر درمان مسافر را هموار می‌کند؛ اما اگر در موارد نادری چنین اتفاقی نیفتاد، باز هم همسفر بی‌نصیب نخواهد ماند؛ فداکاری و گذشت، زخم‌های درون همسفر را نیز التیام می‌بخشد و او را به آرامشی عمیق می‌رساند. شفای دل، پاداش کوچکی نیست؛ نعمتی ارزشمند و سرمایه‌ای بزرگ است، ممکن است مسافر انتخاب دیگری داشته باشد؛ اما من معتقدم اگر همسفران واقعاً همسفر باشند، می‌توانند نقش بسیار مؤثری در ایجاد حس خوب در شعبه، احیاء خانواده و درمان مسافران ایفا کنند؛ اما برای رسیدن به این جایگاه، باید از وانمود کردن، عبور کنیم و به واقعی بودن برسیم. مثالی ساده می‌زنم، بعضی‌ها خالکوبی می‌کنند؛ طرحی که روی پوست حک می‌شود و ماندگار است؛ در مقابل، زمانی بچه بودیم و آدامس‌های خرسی را روی دستمان می‌چسباندیم؛ از دور شبیه خالکوبی بود؛ اما با اولین شست‌وشو از بین می‌رفت. بعضی از همسفران نیز شبیه همان آدامس خرسی عمل می‌کنند، ظاهری شبیه به همسفر دارند؛ اما عمق و ماندگاری ندارند. آدامس خرسی نباشید؛ نقش همسفر را روی قلب خود حک کنید، نه فقط در ظاهر و رفتارتان باشد.

همنشینی با آقای مهندس دژاکام، بی‌شک آموزه‌های ارزشمند بسیاری را به همراه داشته، یکی از مهمترین آموزش‌هایی که از ایشان گرفتید و می‌تواند برای مسافران و همسفران در مسیر زندگی راهگشا باشد چیست؟

بیشتر افراد، آقای مهندس را پس از درمان و در جایگاه امروز ایشان می‌شناسند؛ اما من می‌خواهم از یک ویژگی صحبت کنم که مربوط به سال‌ها قبل از درمان و دوران مصرف ایشان است. یکی از مهمترین درس‌هایی که از آقای مهندس آموخته‌ام، رعایت حق دیگران و امانت‌داری در امور مالی بود. در سال‌هایی که ایشان مصرف‌کننده بودند و بار سنگین اعتیاد را با خود حمل می‌کردند، شرایط مالی خانواده نیز چندان مناسب نبود. هر سال، نزدیک عید نوروز، با مشکلات اقتصادی زیادی روبه‌رو می‌شدیم. با این حال، ایشان همیشه یک اصل را رعایت می‌کردند؛ ابتدا حقوق و عیدی کارکنانشان را به‌طور کامل پرداخت می‌کردند و اگر پس از آن چیزی باقی می‌ماند، آن را برای خود و خانواده کنار می‌گذاشتند. جالب اینجاست که در بسیاری از مواقع پس از پرداخت حق کارکنان، چیز زیادی باقی نمی‌ماند؛ اما هیچ‌گاه حاضر نبودند حق دیگران را به خاطر آسایش خود یا خانواده‌شان نادیده بگیرند؛ این رفتار یکی از ارزشمندترین درس‌هایی بود که از ایشان آموختم و به اعتقاد من درس بزرگی برای همه ما است. در همین زمینه خاطره‌ای نیز به یاد دارم. در سال‌های ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰، کشور شرایط سختی را پشت سر می‌گذاشت؛ جنگ آغاز شده بود، بسیاری از کسب‌وکارها آسیب دیده بودند و افراد زیادی شغل خود را از دست داده بودند؛ در همان روزها، یکی از دوستان قدیمی آقای مهندس (آقای تیموری، خدا رحمتشان کند) که بیکار شده بود، ایشان را ملاقات کرد و گفت: «من دیگر کاری ندارم و درآمدم قطع شده است. آقای مهندس در پاسخ گفتند: ما هم شرایط خوبی نداریم و کار و بارمان مثل گذشته نیست؛ اما اگر مایل باشید می‌توانید کنار ما بیایید؛ اگر چیزی نصیبمان شد، با هم تقسیم می‌کنیم.  آن دوست دعوت ایشان را پذیرفتند و در مجموعه مشغول شدند. مدتی بعد از طریق آقای تیموری خبری به آقای مهندس رسید که یک شرکت آلمانی قصد دارد فعالیت خود را در ایران متوقف کند و تجهیزات و امکاناتش را به مزایده بگذارد. آقای مهندس با استفاده از این فرصت، توانستند تجهیزات آن شرکت را با قیمت بسیار مناسبی خریداری کنند؛ معامله‌ای که سود قابل‌توجهی به همراه داشت؛ اما نکته مهم اینجاست که ایشان سهم و حق آقای تیموری را به‌گونه‌ای پرداخت کردند که ارزش آن، معادل چندین سال حقوق ایشان بود؛ این رفتار برای من تنها یک خاطره نیست؛ بلکه نمونه‌ای از منش و جهان‌بینی آقای مهندس است. این‌که حتی در سخت‌ترین شرایط زندگی نیز می‌توان حق دیگران را رعایت کرد، به عهد خود وفادار ماند و برکت را در تقسیم کردن و انصاف جست‌وجو کرد. به اعتقاد من این یکی از ارزشمندترین آموزش‌هایی است که هر مسافر و همسفر می‌تواند در زندگی خود به کار ببندد.

از میان آموزش‌های کنگره۶۰، کدام بخش بیشترین تأثیر را در تغییر نگرش، شخصیت و مسیر زندگی شما داشته است؟

انصاف نیست فقط یک مورد را نام ببرم؛ چون آموزش‌های کنگره مانند حلقه‌های یک زنجیر به هم متصل هستند؛ اما اگر بخواهم از میان آن‌ها سه وادی را انتخاب کنم که بیشترین تأثیر را بر زندگی من داشته‌اند، بدون تردید وادی اول، وادی سوم و وادی چهاردهم را نام می‌برم. وادی اول به من آموخت که هر کاری را باید با تفکر آغاز کرد؛ قبل از هر اقدامی باید فکر کرد، برنامه‌ریزی کرد، جوانب مختلف را سنجید و نقشه راه را ترسیم نمود؛ مهم نیست که شروع یک کار چند ماه دیرتر باشد، مهم این است که آغاز آن درست و اصولی باشد؛ ساختن یک ساختمان، بدون نقشه امکان‌پذیر نیست. اگر وسط کار متوجه شوید نقشه اشتباه بوده، دیگر به‌راحتی نمی‌توانید آن را اصلاح کنید؛ بنابراین ابتدا باید نقشه را با دقت طراحی کرده و پس از اطمینان، قدم در مسیر گذاشت. وادی سوم یکی دیگر از کلیدهای بزرگ زندگی من بود؛ این وادی به من یاد داد که از دیگران انتظار نداشته باشم، اگر به کسی محبت می‌کنم یا خدمتی انجام می‌دهم؛ نباید منتظر باشم همان رفتار به من بازگردانده شود. زمانی که توقعات انسان کمتر می‌شود، رنجش‌ها نیز کمتر خواهد شد و تعادل بیشتری در زندگی به وجود می‌آید. از طرف دیگر، این وادی به من یاد داد مسئولیت کارهای خودم را بپذیرم. منتظر نباشم دیگران بیایند مشکلات مرا حل کنند؛ زیرا این وظیفه آن‌ها نیست، اگر کسی کمکی می‌کند، لطف و محبت اوست، نه وظیفه‌اش و اما وادی چهاردهم، نگاه مرا به مفهوم محبت تغییر داد، این وادی به من آموخت که عشق و محبت واقعی، معامله و دادوستد نیست. محبت حقیقی، محبتی بی‌چشم‌داشت است؛ محبتی که برای گرفتن پاداش یا جبران انجام نمی‌شود؛ بلکه از درون انسان سرچشمه می‌گیرد. وقتی این سه آموزش را کنار هم قرار می‌دهم، می‌بینم که بخش مهمی از تغییر نگرش و شخصیت من، حاصل همین سه وادی بوده است؛ تفکر قبل از عمل، مسئولیت‌پذیری بدون توقع و محبت بی‌قید و شرط؛ این سه اصل، نه‌تنها مسیر زندگی مرا تغییر دادند؛ بلکه نگاه مرا به انسان‌ها، روابط و حتی خودم نیز دگرگون کردند

برای کنترل خشم و عجول بودن چه راهکاری پیشنهاد می‌دهید؟

به نظر من، عجله و شتاب‌زدگی فقط یک رفتار ظاهری نیست که بتوان آن را با چند تکنیک ساده کنترل کرد. ریشه این مسئله عمیق‌تر از آن است. در کلام‌ الله نیز به شتاب‌زدگی اشاره شده است؛ این‌که انسان گاهی به جای صبر، تفکر و طی کردن مسیر طبیعی، به دنبال تعجیل است. به اعتقاد من، عجله در بسیاری از مواقع ریشه در نوعی پنهان‌کاری، نارضایتی و ناسپاسی دارد. بعضی‌ها تصور می‌کنند اگر هنگام عصبانیت تا ۱۰ بشمارند، چند نفس عمیق بکشند یا نفس خود را حبس کنند، مشکل خشمشان حل می‌شود. شاید این روش‌ها در لحظه، شدت واکنش را کمتر کند؛ اما ریشه خشم و عجله را درمان نمی‌کند، برای درمان واقعی، انسان باید به درون خود مراجعه کند و ببیند چه چیزی باعث شده همیشه عجول باشد یا زود از کوره در برود. به باور من کسی که دائماً در شتاب است؛ باید گره‌های پنهان وجودش را پیدا کند؛ گره‌هایی مانند پنهان‌کاری، نارضایتی، قدرنشناسی و ناسپاسی تا زمانی که این ریشه‌ها اصلاح نشوند، خشم و عجله نیز به شکل‌های مختلف خود را نشان خواهند داد؛ وقتی انسان نگاه خود را اصلاح کند، قدردان داشته‌هایش باشد و با خودش صادقانه روبه‌رو شود به‌تدریج آرامش بیشتری را تجربه می‌کند. در آن صورت، خشم و شتاب‌زدگی نیز به‌طور طبیعی کاهش پیدا می‌کنند؛ زیرا علت اصلی آنها از بین رفته است.

لطفاً در مورد موارد زیر احساس و نظرتان را بیان بفرمائید؟

همسفر: بال پرواز یا بار پرواز، هر دو می‌تواند باشد؛ انتخاب با خود شخص است.

نمایندگی تخت‌جمشید: من را یاد مردان کهن و شکوفایی تمدن کهن این سرزمین می‌اندازد.

جهان‌بینی در یک جمله: جهان‌بینی، قدرتش مثل همان چکش در فیلم ثور است.

از دیده‌بان دکتر امین صمیمانه سپاسگزارم که وقت ارزشمند خود را در اختیار سایت نمایندگی تخت‌جمشید شیراز قرار دادند.

مصاحبه‌کننده: همسفر شهین رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون‌ هفتم)
ویرایش: همسفر آی‌سودا رهجوی راهنما همسفر آمنه (لژیون دوم) دبیر سایت
ارسال: همسفر رخساره رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی تخت‌جمشید شیراز

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...