پنجمین جلسه از دوره بیستم سری کارگاههای خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی بنیان مشهد به استادی مسافر روحالله، نگهبانی مسافر علیاصغر و دبیری مسافر صادق، با دستور جلسه «بزرگداشت آقای مهندس و دستاوردهای علمی ایشان (کتابها)» سه شنبه مورخه ۲۸ مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز شد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، روحالله هستم، مسافر.
به مناسبت بزرگداشت آقای مهندس و پاسداشت دستاوردهای ایشان دور هم جمع شدهایم. راستش را بخواهید، وقتی آقای مهندس از میان ما رفتند، حالِ من از نظر روحی بسیار خراب بود؛ اما سعی میکردم وقتی به شعبه میآیم، خودم را خوب و استوار نگه دارم. در تمام آن دورانِ سفر، مخصوصاً سفر اول، بسیار تحتتأثیر صدای آقای مهندس بودم؛ تحتتأثیر گفتههای ایشان. اولین حس و آشنایی من با کنگره ۶۰، صدای آقای مهندس بود؛ اولین گریهام در کنگره ۶۰ و آن حالِ دگرگونی که در من پدید آمد، به واسطه صدای ایشان بود.

در یکی از CDهای آقای مهندس که گوش میدادم، ایشان فرمودند: «من به هر آرزویی که داشتم رسیدم؛ آرزوی من این است که کنگره ۶۰ جهانی شود.» وقتی به این جمله فکر میکردم که حالا برای برآوردن این خواستهی ایشان، چه کاری از دست من برمیآید، هرچه اندیشیدم، دیدم که من یک کارگر سادهام و کارِ چندان بزرگی از دستم برنمیآید. اما کمی حسابوکتاب که کردم و با خودم گفتم من همان کاری را که از دستم برمیآید، به بهترین شکل انجام دهم؛ مسیر، راه خودش را طی خواهد کرد؛ چون ما در آموزشهای کنگره ۶۰ یاد گرفتهایم که هیچچیز یکشبه اتفاق نمیافتد؛ بلکه ذرهذره و با صبر و حوصله انجام میشود.
پس به این اندیشیدم که در این مسیر چگونه میتوانم به آقای مهندس کمک کنم و آن خواستهی ایشان را پیش ببرم؛ اینکه درست سفر کنم، درست به شعبه بیایم، لباسم همیشه مرتب و سفید باشد و ظاهرم آراسته. مشارکت کنم، در جلسه به صحبتهای استاد گوش بدهم و با گوشی بازی نکنم. سروقت و منظم و طبق شئونات به شعبه بیایم.
یادم میآید وقتی به کلینیک میرفتم تا شربت اوتی بگیرم، آنجا هم همین قانون برقرار بود که با لباس سفید و ظاهر خوب و آراسته بیایید. اما خیلیها با ظاهری نامناسب میآمدند و بچههای خدمتگزار کلینیک باز هم دارو را به آنها میدادند. من هم در ابتدا همینطور بودم؛ همیشه با لباس کار میرفتم و شربتم را میگرفتم و برمیگشتم. اما از جایی به بعد تصمیم گرفتم طبق قوانین و مقررات کنگره ۶۰ عمل کنم. آن روزها نگاهِ اطرافیانِ کلینیک را میدیدم؛ نگاهشان به حالتی که اوایل با لباس کار میرفتم کاملاً فرق میکرد وقتی که سعی میکردم ظاهرم را بهتر کنم و رفتاری درستتر داشته باشم. آن موقع بود که این حس شیرین به من دست داد و دیدم نگاهها نسبت به من عوض شد.
همین اتفاق در شعبه هم افتاد. چند روز پیش یکی از دوستانم مرا دید؛ داشتم با آقای صادق به سمت شعبه میرفتم. فردایش به من گفت: کجا میروی؟ آنجا چه خبر است؟ دانشگاه است؟ کمپ است؟ من برایش توضیح دادم که آنجا نه دانشگاه است نه کمپ؛ آنجا کنگره ۶۰ است، جمعیت احیاء انسانها. آنجا مصرفکننده زیر آموزش قرار میگیرد و بهتدریج و با خیال راحت، دورهی مصرف شربت اوتی را کنار میگذارد و سعی کردم راهنمایش کنم.
ببینید، اگر من در آن وضعیت اولیه، با لباس نامناسب و سیگاری در دست وارد کنگره میشدم، شاید این آدم اصلاً از من نمیپرسید آنجا کجاست؛ و چهبسا نگاهش به ما خیلی فرق میکرد. بچههای کنگره ۶۰ و این محیطِ اطراف، خیلی دقیق به ما نگاه میکنند؛ شاید خودمان حواسمان نباشد.

وقتی جلوی در، خدمتگزارها ایستادهاند، میدانند که هر رهگذری که از جلوی در رد میشود، برایش سؤال است که اینجا چه خبر است؛ و نگاه میکند. اگر ظاهر ما کاملاً مرتب و منظم باشد، نگاه خوبی دارد؛ اما اگر ببینند لباسها نامرتب است یا چند نفر دارند سیگار میکشند، دیدشان نسبت به کنگره ۶۰ عوض میشود و میگویند یک NGO معمولی است مثل بقیهی NGO ها.
این دستاورد یکشبه به دست نمیآید. اگر ما واقعاً بخواهیم آن خواستهی آقای مهندس را محقق کنیم، آن آرزوی قلبیشان که کنگره ۶۰ جهانی شود، وظیفه ی ماست که حرمتها را باید رعایت کنیم، و درست در مسیر قدم برداریم.
از اینکه سکوت کردید و به حرفهای من گوش دادید، سپاسگزارم.
مرزبان خبری: مسافر هوتن
عکس: مسافر محمد لژیون چهاردهم
نگارش، ویرایش: مسافر علی لژیون چهارم
ارسال: مسافر محسن لژیون چهارم
- تعداد بازدید از این مطلب :
61