English Version
This Site Is Available In English

سلام بر مردی که از قلب ها وارد شد

سلام بر مردی که از قلب ها وارد شد

جلسه هفتم از دوره سیزدهم کارگاه‌های آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی باغستان به استادی راهنما همسفر فریبا، نگهبانی همسفر معصومه و دبیری همسفر سارا با دستور جلسه «بزرگداشت آقای مهندس و دستاوردهای علمی ایشان (کتاب‌ها)» روز دوشنبه 27 مهرماه ماه 1405 ساعت 16 آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد

«گفتنی نیست، ولی‌ بی تو کماکان در من، نفسی هست، دلی هست ولی جانی نیست.»

واقعاً روزهای سختی را پشت سر می‌گذاریم. هجرت آقای مهندس برای تک‌تک ما شوک بزرگی بود. اما پذیرفتیم که باید راه ایشان را ادامه بدهیم. ایشان چراغی را برای ما روشن کردند و وظیفه ماست که اجازه ندهیم این چراغ کم‌نور شود. باید دست در دست هم بگذاریم و راهی را که آقای مهندس به ما نشان دادند، همان‌طور که خودشان می‌خواستند، ادامه بدهیم.

سلام و درود بر مردی که از راه قلب‌ها وارد زندگی ما شد و بذر محبت را در دل تک‌تک ما کاشت. ایشان با آموزش مفاهیمی مانند معرفت، عدالت و عمل سالم، به ما یاد دادند که چگونه دانایی و آگاهی خود را بالا ببریم و مسیر درست زندگی را پیدا کنیم.

درود بر استاد و مربی پرعشقی که حدود ۳۰ سال پیش، با کشف متد DST، راه درمان بیماری اعتیاد را به ما نشان دادند و باعث شدند بتوانیم از تاریکی‌های اعتیاد بیرون بیاییم.

امروز، با وجود تمام پیشرفت‌هایی که در زمینه درمان اعتیاد انجام شده، هنوز هم در جهان افراد زیادی با این بیماری درگیر هستند. اما خدا را شکر می‌کنیم که آقای مهندس با حضور، تلاش و کشف متد DST به ما کمک کردند تا از این گذرگاه سخت عبور کنیم و حتی به فکر درمان بیماری‌های دیگر هم باشیم.

حدود ۳۰ سال پیش، زمانی که آقای مهندس پس از ۱۷ سال درگیری با اعتیاد، روش درمان خود را پیدا کردند و به رهایی رسیدند، می‌توانستند به زندگی خودشان بپردازند و از این موفقیت لذت ببرند. حتی می‌توانستند از این روش برای کسب درآمد استفاده کنند و دیگر نگران این نباشند که برای افرادی مثل من و امثال من چه اتفاقی می‌افتد.

اما ایشان چنین کاری نکردند. همان‌طور که در ابتدای کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر می‌خوانیم، زمانی که استاد امین نگران بودند که شاید این مسیر باعث شود آبروی خانواده به خطر بیفتد، آقای مهندس با اطمینان از راهی که پیدا کرده بودند، ایستادگی کردند. ایشان باور داشتند راهی که انتخاب کرده‌اند، راه درستی است و می‌تواند به درد و رنج انسان‌ها پایان بدهد.

آقای مهندس پای باور خود ایستادند، تلاش کردند و زحمت کشیدند. همان‌طور که استاد امین هم اشاره کردند، ایشان روزانه ۱۴ ساعت کار و تلاش می‌کردند تا این مسیر به نتیجه برسد.

امروز من اینجا هستم و آرامش را تجربه می‌کنم. مسافر من هم حال خوبی دارد و همه این‌ها را مدیون تلاش‌های آقای مهندس هستم. ایشان برای من چراغ راهی شدند تا بتوانم از تاریکی‌ها بیرون بیایم و مسیر تازه‌ای را در زندگی‌ام شروع کنم.

امروز می‌خواهیم درباره بزرگداشت این مرد بزرگ، این دانشمند و این عارف صحبت کنیم؛ مردی که با کتاب‌ها، جزوه‌ها و سی‌دی‌های آموزشی خود، مسیر تازه‌ای را پیش روی ما قرار داد.

به نظر من، آقای مهندس ابتدا زمین وجود ما را شخم زدند و علف‌های هرز را از آن بیرون آوردند. سپس استاد امین با آموزش‌های جهان‌بینی، به بذرهایی که آقای مهندس در وجود ما کاشته بودند، آب دادند تا این بذرها رشد کنند و به ثمر برسند.

این آموزش‌ها به ما کمک کردند تا مسیر صراط مستقیم را بشناسیم، ضد ارزش‌ها را تشخیص بدهیم و بفهمیم که هر کار خوب یا بدی که انجام می‌دهیم، نتیجه‌ای دارد و به خودمان بازمی‌گردد. هیچ عملی از بین نمی‌رود و هر کاری که انجام می‌دهیم، تأثیر خودش را در زندگی ما خواهد گذاشت.

یکی از مهم‌ترین منابع آموزشی ما در کنگره، کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» است. این کتاب در ابتدا برای توضیح صورت‌مسئله اعتیاد و چگونگی درمان آن نوشته شده است، اما در عمل، به راهنمایی برای زندگی تک‌تک ما تبدیل شده است.

آقای مهندس در این کتاب از سفر و تجربه‌های خودشان می‌گویند و به ما کمک می‌کنند تا اعتیاد را بهتر بشناسیم و نگاه درست‌تری به فرد مصرف‌کننده داشته باشیم.

من قبلاً فکر می‌کردم فرد مصرف‌کننده انسانی خودخواه، لذت‌طلب و بی‌اراده است که فقط به خودش فکر می‌کند. اما آقای مهندس به من یاد دادند که موضوع به این سادگی نیست. فرد مصرف‌کننده یک بیمار است و لزوماً از مصرف مواد لذت نمی‌برد؛ بلکه مصرف می‌کند تا حالش بهتر شود و بتواند دوباره به حال خوب گذشته خودش برگردد.

این آموزش‌ها نگاه من را تغییر دادند و باعث شدند به‌جای قضاوت کردن، بیماری اعتیاد را بهتر بشناسم و با آگاهی بیشتری به خودم و دیگران نگاه کنم.این بیماری باید درمان شود و من روش درمانش را برای شما توضیح دادم. اما باید صبور باشید و در صبر کردن هم بی‌صبری نکنید. به خودتان زمان بدهید و اجازه بدهید اتفاقاتی که باید در سیستم جسم شما بیفتد، به‌تدریج انجام شود تا به درمان قطعی برسید.

همان‌طور که آقای مهندس می‌گفتند، اگر فردی درمان شود، حتی اگر در مزرعه خشخاش هم کار کند، دیگر هوس مصرف به سراغش نمی‌آید.

دومین کتابی که بعد از کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» با آن آشنا شدم، کتاب «چهارده وادی» بود. این کتاب قدم‌به‌قدم به من آموزش داد که تفکر کنم، امیدوار باشم و مسئولیت‌پذیر باشم. به من امید و اعتمادبه‌نفس داد تا بلند شوم و حرکت کنم. حرکت کردن را به من یاد داد و در نهایت، مرا به عشق و محبت رساند.

آقای مهندس به من یاد دادند که هیچ چیزی از سنگ سخت‌تر و از آب نرم‌تر نیست؛ اما آب با همان نرمی خود، قطره‌قطره در سنگ نفوذ می‌کند و آن‌قدر ادامه می‌دهد تا بتواند سنگ را بشکافد. ایشان به من یاد دادند که با محبت می‌توان کارهای زیادی انجام داد، اما با زور و خشم نمی‌توان به نتیجه رسید.

همان‌طور که در ابتدای صحبت‌ها گفتیم: «سلام بر مردی که از قلب‌ها وارد شد.»

دل ما برای آقای مهندس می‌تپید، چون ایشان بدون هیچ چشم‌داشتی به ما محبت کردند. ما محبت ایشان را با تمام وجود احساس کردیم و همین محبت بود که این‌قدر به دل ما نشست.

آقای مهندس در کتاب چهارده وادی، به من مفهوم اضداد را آموزش دادند. به من یاد دادند که مشکلات زندگی، در واقع مسائل زندگی هستند و هر مسئله‌ای راه‌حلی دارد. نباید صورت‌مسئله را پاک کنیم، بلکه باید راه‌حل آن را پیدا کنیم.

ایشان به من آموختند که مسائل و مشکلات زندگی می‌توانند زمینه‌ای برای رشد و ارتقای ما باشند؛ چون هستی بر اساس اضداد شکل گرفته است. اگر اضداد وجود نداشتند، هستی هم به این شکل وجود نداشت و ما فرصتی برای رشد و ارتقا پیدا نمی‌کردیم.

من سی‌دی «اشعث» را گوش می‌کردم. مطالب آن بسیار زیبا و آموزنده است. در آنجا درباره سفر سوم صحبت می‌شود؛ سفری که برای آغاز آن باید از این جهان خارج شویم و دعوت‌نامه‌ای برایمان برسد تا بتوانیم سفر سوم خود را آغاز کنیم.

آقای مهندس سفر سومشان را آغاز کردند و من از این بابت خوشحالم که به‌عنوان یک رهجو، امیدوارم در بُعدی دیگر هم راهنمایی داشته باشم که مرا به‌عنوان رهجوی خودش بپذیرد تا بتوانم در کنارش باشم و دوباره آموزش بگیرم.

من نشان‌دار شدم تا در آنجا گم نشوم و بتوانم مسیرم را پیدا کنم. تمام این حال خوش و لحظه‌های ارزشمند را مدیون آقای مهندس هستم؛ مدیون کتاب‌ها و جزوه‌های ایشان.

کتاب «حال شما چطور است؟» مرا با خودم روبه‌رو کرد و از من پرسید: «نفس یعنی چه؟»

آقای مهندس به زیبایی برای ما توضیح دادند که نفس چیست و چه خواسته‌هایی دارد. نفس خواسته‌های ظاهری و باطنی دارد؛ اما سؤال اینجاست که ما کدام خواسته را انتخاب می‌کنیم و به کدام‌یک پاسخ می‌دهیم؟

آیا می‌خواهیم نفس اماره داشته باشیم و تابع خواسته‌های نادرست باشیم؟ یا می‌خواهیم به مرحله‌ای برسیم که نفس ما فرمان‌بردار باشد و بتوانیم به فرمان عقل عمل کنیم؟ آیا می‌خواهیم از نفس لوامه عبور کنیم و به وجدان و در نهایت، نفس مطمئنه برسیم و رشد و ارتقا پیدا کنیم؟

تمام این آموزش‌ها را مدیون آقای مهندس و کتاب‌های ایشان هستیم.

اگر آقای مهندس نبودند، نمی‌دانم من، فریبای امروز، در چه جایگاهی بودم و زندگی‌ام چه شرایطی داشت. به همین دلیل، تا زمانی که زنده هستم، خودم را مدیون آقای مهندس می‌دانم و تا جایی که اجازه داشته باشم، خدمت خواهم کرد.

بخشی از این خدمت برای رشد و آموزش خودم است و بخشی دیگر را برای خشنودی آقای مهندس انجام می‌دهم؛ تا نشان دهم زحماتی که ایشان در این مسیر کشیدند، بی‌نتیجه نبوده است.

البته آقای مهندس به خدمت ما نیازی ندارند؛ اما ایشان با آموزش‌ها و راهی که پیش روی ما گذاشتند، فرصت بزرگی در اختیارمان قرار دادند. حتی با سرداری‌ای که برای من در نظر گرفتند، بخشندگی را به من آموزش دادند.

اگر بخواهیم درباره بزرگی و تأثیر وجود آقای مهندس صحبت کنیم، روزها و سال‌ها هم کم است و باز هم حرف‌های زیادی برای گفتن باقی می‌ماند.

در بخشی از مطالب، گفت‌وگویی میان مسافر و نگهبان مطرح می‌شود.

مسافر می‌پرسد: «اگر طوفان شدید شد و راه را گم کردیم، اگر ترسیدیم و دلمان خواست فرمانده را دوباره برگردانیم، چه کار کنیم؟»

نگهبان پاسخ می‌دهد: «به آموزش‌هایی که گرفته‌اید رجوع کنید. در روزهای آرام، دانایی بیاموزید تا بتوانید در روزهای طوفانی از آن استفاده کنید.»نگهبان می‌گوید: «من می‌توانم همیشه دست شما را بگیرم، اما به‌جای آن می‌توانم به شما یاد بدهم که چگونه روی پای خودتان بایستید.»

و واقعاً آقای مهندس به ما یاد دادند که چگونه از طوفان‌های زندگی عبور کنیم.

مسافر می‌پرسد: «پس روزی که فرمانده از کشتی رفت، چه چیزی از او باقی می‌ماند؟»

نگهبان پاسخ می‌دهد: «آن چیزی که در وجود شما ساخته است. اگر فقط به حضور من عادت کرده باشید، با رفتنم خودتان را گم می‌کنید؛ اما اگر آموزش دیده باشید، با وجود تمام دلتنگی‌ها می‌توانید مسیرتان را ادامه دهید.»

مسافر می‌پرسد: «یعنی نباید برای رفتن فرمانده گریه کنیم؟»

نگهبان می‌گوید: «گریه کنید، دلتنگ شوید و قدر روزهایی را که در کنار او بوده‌اید، بدانید؛ اما کشتی را متوقف نکنید. دریا منتظر نمی‌ماند و مسافران دیگری هم هستند که برای عبور از این مسیر به کمک نیاز دارند.

این همان وظیفه‌ای است که بر عهده تک‌تک ماست. نباید ناامید شویم؛ باید حرکت کنیم، چون آقای مهندس به ما یاد دادند که چگونه حرکت کنیم و چگونه مسیرمان را ادامه دهیم.»

مسافر می‌گوید: «حالا می‌فهمم که فرمانده می‌دانست روزی باید برود؛ به همین دلیل، به ما آموزش داد.»

نگهبان پاسخ می‌دهد: «درست است. بعضی انسان‌ها می‌روند، اما اگر آموزش‌های درستی به ما داده باشند، راهی که ساخته‌اند با رفتنشان به پایان نمی‌رسد.

هدف این نیست که همیشه به من وابسته باشید؛ هدف این است که روزی خودتان سکان کشتی را به دست بگیرید و بتوانید مسیر را ادامه دهید.»

کشتی همچنان به حرکت خود ادامه داد. سرنشینان دلتنگ فرمانده بودند، اما آموزش‌های او را فراموش نکرده بودند.

امروز تک‌تک ما دلتنگ هستیم؛ دلتنگ مردی که به ما راه رفتن و حرکت کردن را آموخت. اما با تمام وجودمان عهد می‌بندیم که هیچ‌وقت آموزش‌هایی را که از ایشان گرفته‌ایم، فراموش نکنیم.

با آقای مهندس پیمان می‌بندیم که محکم‌تر از قبل بایستیم، ناامید نشویم و راهی را که به ما نشان دادند، ادامه دهیم. ما می‌دانیم که ارزش واقعی آموزش‌های ایشان در این است که بتوانیم از آن‌ها استفاده کنیم و اجازه ندهیم چراغی که برایمان روشن کردند، کم‌نور شود.

آقای مهندس عزیز، اگرچه امروز دلتنگ شما هستیم، اما تلاش می‌کنیم با قدرت و امید به مسیرمان ادامه دهیم و نشان دهیم که آموزش‌های شما در وجود ما زنده است.

مرزبانان کشیک: همسفر آسیه و مسافر اسماعیل
تایپیست: همسفر سحر رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون چهارم)
عکاس: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر نیره (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر فهیمه مرزبان خبری
همسفران نمایندگی باغستان کرج

 

 

 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...