ششمین جلسه از دوره سی و سوم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، ویژه مسافران آقا، نمایندگی لوئیپاستور با استادی مسافر وحید، نگهبانی مسافر اصغر و دبیری مسافر امیر با دستور جلسه « وادی هشتم و تاثیر آن روی من » در روز چهارشنبه 08 مهر ماه 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.
.jpg)
سلام دوستان، وحید هستم، یک مسافر.
خدا را شاکرم که امروز اینجا نشستهام. روز اولی که به کنگره آمدم، راهنمای محترم آقا عماد اینجا نشسته بودند. من فکر میکردم برای اینکه بتوانم اینجا بنشینم و صحبت کنم، باید مثلاً رئیس یک جایی باشم. اصلاً فکر نمیکردم روزی بتوانم اینجا بنشینم و با شما صحبت کنم.
میخواهم ابتدا از آقای مهندس و خانواده محترمشان تشکر کنم که چنین ساختار واقعاً عجیب و، به نظر من، معجزهگونهای را طراحی کردهاند که یک انسان بتواند با آن همه مشکلات،بیایدد و با تکتک آنها روبهرو شود، آنها را حل کند و به جایی برسد که بتواند اینجا بنشیند و برای شما که به نظر من جزو بندگان صالح خدا هستید، صحبت کند.
از آقا مهدی، راهنمای خوبم، که بسیار با درک و فهم و موقعیتشناس بودند و واقعاً من را راهنمایی و هدایت کردند تا به اینجا برسم، تشکر میکنم.
از تکتک خدمتگزاران شعبه، مرزبانان، آقا علیرضا ایجنت قبلی، و آقا سعید ایجنت جدید که بهشون تبریک هم میگویم، همچنین از خدمتگزاران اوتی، آقا میثم، که این جایگاه را در اختیار من قرار دادند تشکر میکنم. از اصغر آقا، نگهبان جلسه، نیز تشکر میکنم.
میخواستم یک بیت شعر را به همه شما تقدیم کنم:
« مقدار یار همنفس، چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را »
در مورد دستور جلسه هفتگی، قبل از اینکه بیایم و اینجا بنشینم، گفتم از هوش مصنوعی بپرسم و ببینم چه میگوید و چه کاری باید انجام بدهم. گفت: «این موضوع به من ربطی ندارد؛ تو باید تصویر دستور جلسه را روی خودت بیان کنی و تأثیر وادی هشتم را بر خودت و زندگی خودت بگویی.»
و گفت اگر بخواهم صحبت کنم، میتوانم آن را به مولانا ربط بدهم، میتوانم به روانشناسی و روانپزشکی ربطش بدهم، ولی چه ارزشی دارد؟ چه کسی به این حرفها گوش میدهد؟ از دل خودت بگو. منهم گفتم باشد.
اولین چیزی که در این وادی برای من جالب بود، این است که میگوید: خوب، در وادی اول حرکت کردی و فکر کردی، اما دیگر الان لازم نیست فقط فکر کنی؛ حرکت کن.
من بسیاری از کارهایی را که امروز در کنگره انجام میدهم، همیشه وقتی به من پیشنهاد میشد، با ترس زیادی مواجه میشدم؛ ولی بر ترسم غلبه میکردم و جلو میآمدم. وقتی جلو میآمدم، میدیدم که با حرکت کردن، ظرفیت آن را هم خدا به من میدهد.
مثلاً در مورد پارک لاله و مسئولیتهایی که آنجا دارم، هیچوقت فکر نمیکردم بتوانم هر روز صبح ساعت پنج بیدار شوم و روزهایی که نگهبان هستم، ساعت چهار بیدار شوم و به آنجا بروم، کارها را انجام بدهم، بشویم، تمیز کنم، جارو کنم و موکت ها را بگذارم. فکر میکردم اینها کار من نیست؛ کار آدمهای دیگری است. ولی وقتی جلو رفتم، دیدم میشود و من هم میتوانم این کارها را انجام بدهم.
جالب اینجاست که وقتی حرکت میکنیم، وقتی جلو میرویم و در جهت درست حرکت میکنیم، خیلی سریع پاداش آن را میگیریم.
پاداش آن هم آنقدر جالب و بزرگ است؛ میتواند حس خوب باشد، میتواند افزایش ظرفیت خودت باشد، میتواند نظمی باشد که در زندگیات به وجود میآید و از همه این حسنهایی که برایت دارد، انگیزه میگیری و باعث میشود دوباره بخواهی در آن مسیر حرکت کنی.
من روزی که به اینجا آمدم، به نظر من، همین که یک تازهوارد میآید، اینجا مینشیند و اعلام سفر میکند، یعنی حرکتش را شروع کرده است و دیگر نمیتواند مثل روزی باشد که هنوز از این پلهها پایین نیامده بود.
حتی اگر از اینجا برود و دیگر هم نیاید، آن تازهوارد دیگر آن آدم قبلی نیست. همانطور که کسی که سفر کرده است، اگر از اینجا برود، دیگر آن آدم قبلی نیست.
برای این موضوع، متنی هم نوشتهام. در این وادی گفته میشود برای اینکه حرکت کنی، باید خواست داشته باشی. واقعاً روزی که من به کنگره آمدم، خیلی نمیفهمیدم چه خواستی دارم. روزی که روی این صندلی نشستم، تعریف دیگری از زندگی نداشتم.
اصلاً نمیدانستم که من، وحید، میتوانم جور دیگری زندگی کنم. بعد که جلوتر آمدم، دیدم نه، من هم میتوانم. من هم ظرفیتهایی دارم. اگر درست حرکت کنم، اگر در مسیری که میروم محکم باشم، میتوانم تعریف دیگری از زندگی خودم و از خودم ارائه بدهم.
.jpg)
بعداً هدف برایم به وجود آمد، انگیزه حرکت کردن برایم به وجود آمد و هرچه پیش میروم، پاداشهایی که به من داده میشود، آنقدر زیاد و عجیب است که اصلاً نمیتوانم از آن بگذرم.
به نظر من، چیزی که برای حرکت کردن لازم است، بخشش است.
اینکه آدم بتواند، مثلاً منِ وحید، اگر بخواهم از مسئله اعتیاد حرکت کنم، آن ساختار قدیمی را که من را مصرفکننده کرد، آن ساختار قدیمی را که من را به سمت شیشه و پایپ و اینها برد، خراب کنم.
حالا من بیایم اینجا درمان شوم و شیشه را کنار بگذارم؛ باشد، اما اگر یک سال بعد دوباره بروم و مصرف کنم، چه؟ تنها راهی که بود تا من بتوانم درست شوم و درمان شوم، خراب کردن ساختار قبلی بود.
البته وقتی ساختار قبلی خراب میشود، آدم برای مدتی در یک برزخ میماند تا بتواند وارد ساختار جدیدی شود که کنگره حالا مقداری از آن را برایش طراحی میکند و مقداری را هم خودش، وقتی پیش برود، در جامعه برای خودش طراحی میکند.
ولی اگر صبر کنیم، آن هم سازگاری دارد. دوران سازگاری آن هم که تمام شود، ساختار جدید به وجود میآید؛ ساختاری که چقدر لذتبخش و چقدر متفاوت است.
وقتی از خواب خودت میگذری، وقتی از دورهمی شبانهات میگذری، وقتی به مهمانی میروی که همه مشروب میخورند ولی تو با حال خودت لذت میبری، از موسیقی لذت میبری، وقتی تمام این بخششها را انجام میدهی، پاداشش را هم میگیری.
پاداشش این نیست که بگویی من حالا از دیگران متفاوت هستم یا از آنهایی که مشروب میخورند بهترم. من بار ارزشی روی این موضوع نمیگذارم؛ ولی خودت نسبت به خودت حس بهتری پیدا میکنی.
وقتی میبینی شب توانستی به مهمانی بروی و صبح ساعت پنج به پارک لاله بروی و عکاسی آنجا را انجام بدهی، میگویی چه خوب، پس میشود همه اینها را با هم داشت.
بحث دیگری که میخواهم مطرح کنم این است که اعتیاد در زندگی ما یک حفره ایجاد کرده است؛ البته در زندگی خودم. این حرفهایی که میزنم بیشتر به لژیون سردار برمیگردد، ولی خیلی از بخششهایی که خودم در این سفر انجام دادهام، به آنها رسیدهام.
من هنوز از نظر مادی و این مسائل نتوانستهام به آن جایی برسم که بخواهم یک بخشش بزرگ انجام بدهم یا بخواهم کاری برای خودم بکنم.
اعتیاد یک حفره در زندگی ما ایجاد میکند که اگر بخواهیم بدون بخشش و فقط با همان روش DST و با همان سفر اول، مسیر حرکتمان را در کنگره ادامه بدهیم، از دور این حلقه و از دور این حفره نمیتوانیم خارج شویم؛ مدام دور آن میچرخیم.
تنها چیزی که میتواند حرکت ما را در مسیرمان، در کنگره و در جامعه، گسترش بدهد، رشد بدهد و شعاع حرکت ما را بیشتر کند، بخشش است.
حالا بخشش حتماً بخش زیادی از آن مادی است. چطور وقتی کنگره به من میگوید: «ماده را ببخش، شیشه را ببخش، خوابت را ببخش»، همان لحظه پاداش میدهد؟
وقتی آنجایی که میآید و میگوید: «مالت را ببخش، از وقتت برای من نه، برای خودت بگذار»، اینجا ما دچار شک میشویم.
چطور وقتی قرار بود آن مواد را ببخشیم و ریتم زندگیمان را به دست بیاوریم، پذیرفتیم و عمل کردیم، حالا وقتی بحث این است که میگوید بیا در این زمینه مالی بازی کن، در این زمینه خدمت مالی، در زمینه خدمت و هر چیزی، چطور آنجا دچار شک میشویم؟
چطور آنجا یادمان میآید که حقوقمان کم است؟ چطور یادمان میآید که من باید صبح بروم مغازه و کاری نمیتوانم انجام بدهم؟
در آخر، از خدا آرزو میکنم برای خودم که بتوانم این مثلث جبران خسارت را در جامعه، در خانواده و در زندگیام اجرا کنم؛ چون الان، با اینکه اینجا خیلی حالم خوب است، ولی در خانه هنوز نتوانستهام به آن تعادل لازم برسم.
من بهعنوان یک فرزند، آگاه هستم که کارم خیلی جالب نیست و دارم تلاش میکنم در جهت آن حرکت کنم.
امیدوارم همه ما بتوانیم این آموزشها را به کارمان، به خانهمان و به زندگیمان ببریم.
ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.
ضبط و تایپ: مسافر جواد (لژیون 17)
عکس: مسافر جواد (لژیون 17)
ویرایش و ارسال: (گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)
- تعداد بازدید از این مطلب :
62