اولین جلسه از دوره چهل و پنجم کارگاه های آموزش خصوصی کنگره۶۰ نمایندگی صالحی تهرانپارس به استادی مسافر سعید و نگهبانی مسافر جواد و دبیری مسافر محسن
با دستور جلسه { وادی هشتم و تاثیر آن روی من }،در روز چهارشنبه 15 مهر ماه ۱۴۰۵ راس ساعت 17 آغاز بکار کرد .
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، سعید هستم، مسافر.
اول از همه هزاران بار خدا را شکر میکنم که امروز در این جایگاه نشستهام تا آموزش بگیرم.
اولین روزی که وارد کنگره 60 شدم، بچهها را میدیدم که در جایگاه استادی مینشستند. با خودم گفتم: «خدایا، میشود من هم یک روز استاد شوم و اینجا بنشینم؟»خدا را شکر میکنم که امروز این اتفاق افتاده و در این جایگاه نشستهام.
برای اینکه استاد جلسه بشوم و صحبت کنم همسفرم چند موضوع برایم انتخاب کرد که این مطالب رو مطرح کنم. ولی من به ایشان گفتم که نه، خودم میخواهم به صورت حسی و دلی صحبت کنم.
مواد که مصرف میکردم و به خانه میرسیدم، تا سلام میکردم، همسرم میگفت: «سلام معتاد، خوش اومدی! چقدر لباسهات بوی تریاک میده. برو لباست رو عوض کن، برو یه دوش بگیر، شام آماده است.»
همهاش همین بود؛ تخریب، تخریب و تخریب
تا اینکه به خودم آمدم و راه کنگره 60 را پیدا کردم.
از همان لحظهای که از در کنگره 60 وارد شدم، حرکتم آغاز شد. میدانید چه چیزی را در کنگره 60 دوست دارم؟ اینکه وقتی با یک لباس سفید و تمیز وارد میشویم، ما را در آغوش محبت میگیرند. این حرکتها و این محبتها خیلی قشنگ است.
همان اول که وارد میشوی، حرکت شروع میشود؛ راه نمایان میشود.
بعد که وارد کنگره 60 شدم، راهنمای تازهواردین، آقا اسماعیل، سه جلسه با من صحبت کرد. من تا آخر عمر دستهایش را میبوسم. همان سه جلسه باعث شد من تغییر کنم، چون من اصلاً حرف کسی را گوش نمیکردم.
همه میگفتند: « برای رهایی چه کار باید انجام بدهیم؟»
ایشان میگفت: «همهچیز درست میشود، تو بیا. همین صحبتها خودش حرکت است. تو حرکتت را بکن، انشاءالله همهچیز درست میشود.»
من آمدم و راهنما انتخاب کردم. فکر میکنم چهار، پنج ماه با راهنمای محترم آقا میلاد بودم. بعد آقا میلاد رفت و حدود چهار، پنج جلسه ما میآمدیم و میرفتیم و راهنما نداشتیم.
ولی من دنبال همان حرکتی بودم که از روز اول شروع کرده بودم. دنبال این بودم که راه برایم نمایان شود.
هشت نفر بودیم. به قول خودمان شش نفر رفتند و من ماندم. دوباره آمدیم و راهنما انتخاب کردیم و سفرم را ادامه دادم تا به درمان رسیدم.
گل رهایی را گرفتم و وقتی به عقب نگاه میکنم، میبینم چون از همان روز اول حرکت کردم، راه هم برایم پیدا شد.

وقتی پیش آقای مهندس دژاکام رفتم، باورم نمیشد که گل رهایی را به من بدهد. زحمت کشیدم و به رهایی رسیدم.
یادم هست روز اول با خودم میگفتم: «یعنی میشود من یک روز استاد بشوم؟»
امروز اینجا نشستهام و در جایگاه استادی هستم و واقعاً خیلی خوشحالم.
حرکت و مقصد، وقتی ما بخواهیم انجامش بدهیم، راه را هم برای ما پیدا میکند.
وادی هشتم میگوید وقتی راهنما انتخاب میکنی، باید به دستورات راهنما گوش کنی. هر چیزی که میگوید، باید انجام بدهی.
میگوید شربتت را سر وقت بخور؛ چشم.
میگوید ساعت هفت صبح بیدار شو و اعلام سفر کن؛ چشم.
میگوید سیدیات را بنویس؛ چشم.
همین «چشم گفتنها» و عمل کردنهاست که در نهایت ما را به رهایی میرساند.
من زیاد بلد نیستم صحبت کنم. حقیقتش دلم میخواست دلی صحبت کنم و فکر میکنم همینطور هم صحبت کردم.
ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.
تایپ و ویرایش: مسافر مجتبی لژیون سوم، مسافر مجید لژیون سوم
عکس : مسافر مهیار لژیون دوم
بارگزاری خبر: مسافر مجید لژیون سوم
مرزبان خبری: مسافر کیانوش
مرزبان کشیک: مسافر اسماعیل
مهر ماه ۱۴۰۵
شعبه صالحی (تهرانپارس)
- تعداد بازدید از این مطلب :
165