English Version
This Site Is Available In English

آرامشی که نمی‌توان توصیف کرد

آرامشی که نمی‌توان توصیف کرد

هر همسفر قصه‌ای برای گفتن دارد؛ اما بعضی قصه‌ها رنگ‌وبوی پهلوانی دارند؛ قصه‌هایی از عشق، صبوری، معرفت و ایستادگی، امروز پای صحبت یکی از همسفران پهلوان نشسته‌ایم تا از تجربه‌ها، احساس‌ها و لحظه‌هایی بشنویم که او را شایسته‌ نام «پهلوان» کرده‌اند. شما را به خواندن این گفت‌وگو دعوت می‌کنیم.


پهلوان همسفر اسماء و مسافرشان با آنتی‌ایکس تریاک و شیره وارد کنگره شدند. به مدت ۱۲ ماه و ۹ روز با متد DST و داروی OT به راهنمایی مسافر محسن و همسفر شکوفه سفر کردند. در حال حاضر به مدت‌ ۴ سال و ۶ ماه و ۱۸ روز است که به لطف خداوند و دستان پرمهر آقای مهندس آزاد و رها هستند. ورزش مسافر و ورزش همسفر در کنگره والیبال است.

نیروهای شیطانی و بازدارنده ما را با عناوین مختلف از حرکت متوقف می‌کنند، چه نیرویی باید در ما وجود داشته باشد که ما از مسیر صحیح زندگی منحرف نشویم؟

نیروی شیطانی، نیروی منفی یا بازدارنده می‌خواهد جلوی حرکت من را بگیرد در واقع، می‌خواهد من را از مسیر اصلی زندگی و مسیر صحیح زندگی خارج کند، برای این کار از ترفندهای بسیاری استفاده می‌کند. مثلاً می‌آید یکسری بیراهه‌ها را در ظاهری زیبا و به صورت میانبر به من نشان می‌دهد تا من را از هدفم دور کند در مقابل این نیرو من یک نیروی قدرتمندتر دارم به اسم نیروی عقل که در واقع بهترین راهنمای درون من است، برای اینکه این عقل به من کمک کند و در فرماندهی شهر وجودی من اشتباه نکند؛ باید من در جهت درست یا همان جهت ارزش‌ها حرکت کنم؛ باید در مسیر آموزش قرار بگیرم و در نهایت بتوانیم به فرمان عقل نزدیک شویم. فرمان عقل یعنی چه؟ یعنی من بیام قبل از انجام هر کاری یک مقدار مکث کنم و بسنجم، آیا این تصمیمی که من می‌خواهم بگیرم، براساس یکسری احساساتم، عادت‌های قدیمی و تفکراتم است یا از روی عقل و عقل به من فرمان می‌دهد، اینکه ما در کنگره یاد گرفتیم که قبل از هر انتخابی، پیامدهای آن را بسنجیم و ببینیم اگر این مسیر درست را بروم چه اتفاقی می‌افتد، اگر این مسیر اشتباه را بروم چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ در واقع یک تصویری از آن مسیر و راهی که می‌خواهم بروم در ذهن خودم تصور کنم.

برای هر حرکتی، قاعدتاً هم ترس و هم اشخاص شیطان صفتی وجود دارند که ما را از حرکت منصرف می‌کنند، برای مقابله با آن‌ها چه راهکاری ارائه می‌فرمایید؟

ترس، یکی از اضلاع مثلث جهالت است برای اینکه بتوانیم ترس‌های بازدارنده‌ای که مانع پیشرفت ما می‌شوند را از بین ببریم؛ باید جهان‌بینی یاد بگیریم. این ترس‌ها را باید ذره‌ذره درست و کمترشان کنیم، مثل زمانی که به رهجو می‌گویند: اگر می‌خواهید در کنگره حالتان خوب شود؛ باید مشارکت کنید قطعاً، برای مشارکت کردن، مرحله ترس وجود دارد به همین دلیل راهنما از او می‌خواهد به صورت تدریجی، این کار را انجام دهد به او می‌گوید: دستت را بلند کن، فقط خودت را معرفی کن همین کافی است؛ وقتی که برای دفعه اول رهجو این کار را انجام می‌دهد در واقع یک مقداری از آن ساختار ترس را از بین برده و یک مرحله جلوتر رفته است. استاد امین می‌فرمایند: «برای از بین بردن ترس، باید در دل ترس بروی» و این واقعاً صادق است. من فکر می‌کنم، اشخاص شیطان صفت یعنی انسانی که از فرمان سرپیچی می‌کند و تحت نیروهای شیطان است. نیروهای شیطانی می‌توانند همین اشخاص شیطان صفتی باشند که در اطراف انسان وجود دارند؛ وقتی انسان در مسیر پالایش قرار می‌گیرد و حس‌های او عوض می‌شود، قطعاً انسان‌های اطرافش هم تغییر می‌کنند و هر چند که باز هم ممکن است که این انسان‌ها وجود داشته باشند؛ چون اضداد همیشه هستند؛ اما وقتی که در مسیر درست باشید، شاید تعداد این افراد کمتر شود. من فکر می‌کنم، کسی که آن دانایی در وجودش شکل گرفته باشد و حس‌های او درست شده باشد، برای او خیلی راحت قابل تشخیص است و کسی که از حرکتی که باعث پیشرفت شخص می‌شود، جلوگیری می‌کند از آن حرکت، برای فرد قابل تشخیص است و بیاد حرکت خلاف خواسته آن شخص را انجام بدهد و این می‌شود یک نوع موفقیت و مقابله با این نوع اشخاص؛ البته در سی‌دی عالم غیب هم آقای مهندس می‌فرمایند: «حشرات یا انسان‌های، انسان‌نما هم زیاد هستند، برای اینکه با آن‌ها مقابله کنیم، باید شکرگزاری و قدردانی کنیم» قطعاً شکرگزاری و قدردانی باعث می‌شود که این‌گونه افرادی کمتر سر راه ما قرار بگیرند.

گاهی اوقات راه درست و راه غلط آن‌قدر به هم شبیه هستند که شناسایی راه درست از نادرست بسیار مشکل می‌شود در این زمان چه تدبیری باید بیاندیشیم؟

برای اینکه بتوانیم، راه درست را از راه غلط تشخیص بدهیم، این قدرت تشخیص برمی‌گردد به دانایی ما؛ اینکه چقدر به دانایی ما اضافه شده؟ یعنی همان تفکر، تجربه و آموزش، اگر دانایی ما به مرتبه بالایی رسیده باشد ما در هر لحظه می‌توانیم راه درست را از راه اشتباه تشخیص بدهیم. یک وقت‌هایی است که باید یک راه غلط را رفته باشید تا راه درست را پیدا کرده باشید، یعنی یک مسیری را اشتباه می‌روی، سرت به سنگ می‌خورد و متوجه می‌شوی آن راه غلط بوده است این خودش یک تجربه به ما می‌دهد، اگر ما از آن تجربه، درس بگیریم خیلی مهم است. همیشه می‌گویند: تجربه را تجربه کردن خطا است برای تشخیص راه درست از راه غلط؛ علاوه بر دانایی، نکته دیگری که مهم است برمی‌گردد به وادی هفتم، وادی هفتم می‌گوید: رمز و راز، یافتن راه و آنچه برداشت می‌کنیم. رمز یعنی همان یافتن راه، راه را ما با حس و قلبمان هم می‌توانیم تشخیص بدهیم، یعنی اگر ما همان تصفیه و پالایش را انجام داده باشیم و حس ما به درستی کار کند، حس ما می‌تواند در تشخیص راه درست به ما کمک کند. استاد امین می‌فرمایند: «راه درست دامنه است؛ وقتی در راه درست می‌روی، دامنه انتخاباتت بیشتر است؛ اما راه غلط، دامنه انتخاباتت کمتر است.» مثل شخصی که مصرف‌کننده می‌شود، وارد اعتیاد می‌شود، دیگر هر مهمانی نمی‌تواند برود، هر غذایی نمی‌تواند بخورد در واقع دامنه انتخاباتش کم می‌شود از طرفی هم بدانیم راه درست را آمده‌ایم یا راه غلط را آمده‌ایم، برمی‌گردد به آن حس و حالی که در آن راه داریم اگر حس و حالمان خوب بود یعنی راه، راه درست است اگر حس و حالمان بد بود، قطعاً راه اشتباهی را رفته‌ایم.

وادی هشتم می‌گوید: در این سیر برای انسان تفکرات، معمار ساختارها و زبان سخن‌گوی و تعیین‌کننده مسیر حرکت او می‌باشد لطفاً این جمله را برایمان تشریح کنید؟

وادی هشتم و وادی اول، مکمل یکدیگر هستند، این قسمت از پیام مکمل بودن این دو وادی را نشان می‌دهد، می‌گوید: تفکرات؛ معمار ساختارها و زبان سخن‌گوی و تعیین‌کننده مسیر حرکت او می باشد، یعنی من به هر چیزی که فکر کنم آن را می‌سازم. آن ساختار را در ذهن خودم به‌وجود می‌آورم و بعد از آن سخن می‌گویم و صحبت می‌کنم و در نهایت فکر من است که مسیر من را مشخص می‌کند. این برمی‌گردد به همان پندار، گفتار و کردار که دقیقاً همین است، یعنی هر چیزی که اول در پندار من باشد، بعد در گفتار من نمایان می‌شود و بعد در عمل من یا کردار من پدیدار می‌گردد، اگر بخواهم این مسئله را به لژیون سردار ربط بدهم؛ مثل شخصی که اول در فکر خودش آن ساختار پهلوان شدن را می‌سازد، زمانی که من پهلوان‌ها را می‌دیدم که به شعبه می‌آمدند، ساختارشان را در فکر خودم، در ذهن خودم به‌وجود آورده بودم که من هم یک روزی شال پهلوانی را می‌اندازم، استاد جلسه می‌شوم از حس و حالم صحبت می‌کنم؛ وقتی آن فکر ساخته می‌شود بعد شروع می‌کنیم از آن صحبت کردن مثلاً در مشارکت‌ها یا در لژیون صحبت می‌کنید، مثلاً می‌گویید: من خیلی دوست دارم پهلوان شوم! ان‌شاءالله من هم یک روز پهلوان شوم؛ وقتی که به سخن و صحبت درش آوردی، کم‌کم این باعث می‌شود یک مسیری برای شما نمایان شود و شما شروع کنید در آن مسیر حرکت کردن و به سمت آن خواسته‌ای که از فکر شما شروع شده است؛ شروع کنید به حرکت کردن و بتوانید به خواسته خودتان برسید و این حرکتی را برای شما رقم می‌زند.

لطفاً حس و حالتان را در مورد شال زیبای پهلوانی بیان بفرمایید؟

برای من، جایگاه پهلوانی یک حس و حال عجیبی داشت، یک حس و حالی که هیچ زمان تجربه نکرده بودم آن لحظه ای که گریه و خنده‌ام در هم آمیخته شده بود! قشنگترین لحظه زندگی را برای من رقم زد آن لحظه با خودم فکر می‌کردم، واقعاً من لیاقت پهلوان شدن را داشتم؟ یا قرار است این لیاقت را پیدا کنم؟ قرار است در این جایگاه چه اتفاقی برای من بیفتد؟ خیلی فکرها در ذهنم می‌آمد و می‌رفت، این را می‌خواهم بگویم: صرفاً رسیدن به جایگاه پهلوانی مهم نیست؛ اینکه بتوانی در آن جایگاه خودت را تغییر بدهی و آن مرام و منش پهلوانی را پیدا کنید، خیلی مهم است. پهلوانان در گذشته در ورزش‌های زورخانه‌ای، کسانی بودند که خیلی با محبت با بخشش و کسانی بودند که به نیازمندان کمک می‌کردند قطعاً، من هم باید بتوانم که این خصلت‌ها را پیدا کنم و در هر لحظه پهلوان خودم، پهلوان زندگی‌ام و پهلوان واقعی در کنگره۶۰ باشم، یعنی اینکه در تمام خدمت‌هایم، طوری خدمت کنم که انگار آن شال پهلوانی دور گردنم اسا با تمام قوا، با تمام مسئولیت، با آن حس محبت و حس عاشق بودن تمام خدمت‌هایی را که در کنگره بر عهده دارم، اگر به شکلی زیبا انجام بدهم، قطعاً آن شخص هم پهلوان است و هیچ تفاوتی نمی‌کند. همان‌گونه که شال پهلوانی خیلی خوش‌رنگ و رنگارنگ است؛ دقیقاً جایگاه پهلوانی، زندگی انسان را همین‌قدر رنگی و قشنگ می‌کند و یک آرامش را به شما می‌دهد که واقعاً توصیف کردنی نیست.

کلام آخر:

من خیلی وقت‌ها با خودم فکر کردم، خدا را در لحظه‌لحظه زندگی‌ام دیدم. خیلی حس خوبی بود از اینکه می‌دیدم خدا، هیچ‌وقت من را به حال خودم رها نکرده است، همیشه پشتیبان من بوده است و انگار که یک نگاه خاص به من داشته است در تمام لحظه‌لحظه زندگی‌ام، انگار که صدای من را شنیده و این برای من هم حس قشنگی دارد و هم اینکه به نحوی مسئولیت من را بیشتر می‌کند با خودم در مقابل این چیزهایی که فکر می‌کنم و احساس می‌کنم می‌گویم باید نهایت بندگی را در مقابل خداوند به جا بیاورم و این نهایت بندگی به خداوند را در بندگی به خلق خودش می‌بینم، ان‌شاءالله که لیاقت خدمت و بندگی، بندگان خدا را داشته باشم.

مسئول مصاحبه و ویرایش: همسفر نجمه رهجوی راهنما همسفر سیما (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر سودابه رهجوی راهنما همسفر محیا (لژیون سوم)
عکاس: همسفر ثریا رهجوی راهنما همسفر محیا (لژیون سوم)
ارسال: همسفر منصوره رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کریمان کرمان

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...