جلسه ششم از دوره سوم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی کمال الملک تهران به استادی راهنما همسفر سمیه، نگهبانی همسفر افسانه و دبیری همسفر صدیقه با دستور جلسه «وادی هشتم (با حرکت راه نمایان میشود.) و تأثیر آن روی من» روز سه شنبه ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
از نگهبان و لژیون مرزبانی که اجازه خدمت در این جایگاه را به من دادند، همچنین از همسفر زهره ممنونم که من را دعوت کردند سپاسگزارم. خیلی خوشحالم که در نمایندگی پرانرژی کمالالملک حضور دارم و در اینجا آموزش میگیرم. دستور جلسه امروز «وادی هشتم (با حرکت راه نمایان میشود.) و تأثیر آن روی من» است. ما در حالی وارد وادی هشتم میشویم که هفت وادی دیگر را در کولهپشتی خودمان داریم. اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، من در وادی اول یاد گرفتم که تفکر کنم، یاد گرفتم به چه چیزی فکر کنم و به چه چیزی فکر نکنم. وادی دوم به من امید داد. یاد گرفتم که بیهوده خلق نشدهام. در وادی سوم و چهارم، مسئولیتپذیری را آموزش دیدم. یاد گرفتم مسئولیت کار وزندگی خودم را بپذیرم و آن را گردن کسی حتی خداوند نیندازم. وادی پنجم به من گفت: حالا دیگر تفکر کردن کافی است، اگر میخواهی موفق شوی؛ باید حرکت کنی تا به مقصد برسی. وادی ششم، فرمان عقل را به من آموزش داد. وادی هفتم به من گفت: باید راه را پیدا کنم و در آن مسیر حرکت کنم. حالا میرسیم به وادی هشتم.
ابتدای این وادی با این جمله آغاز میشود: از سکون، هیچ زایشی نیست و چیزی به وجود نمیآید، همهچیز با حرکت شکل میگیرد. اگر بخواهم این جمله را برای خودم معنا کنم؛ یعنی اگر من حرکت نداشته باشم و در یکجا ساکن بمانم، هیچچیزی عاید من نمیشود. از سکون هیچ خلقی به وجود نمیآید. اگر من صدسال هم بنشینم و رو به آسمان دعا کنم که خدایا مشکلات زندگی من را حل کن تا زمانی که خودم دستبهکار نشوم و تغییر نکنم، آیا اتفاقی در زندگی من میافتد؟ پس من باید حرکت کنم؛ اما در چه جهتی؟ در جهت تغییر خودم. در این وادی گفته میشود حالا اگر میخواهی حرکت کنی، آیا حرکت بدون تجهیزات و نقشه راه امکانپذیر است؟ اینکه من وسایلم را جمع کنم و راه بیفتم؛ اما اگر از من بپرسند، کجا میخواهی بروی؟ جواب بدهم نمیدانم، فقط میخواهم حرکت کنم، آیا چنین حرکتی امکانپذیر است؟ پس من باید بدانم در چه مسیری میخواهم قدم بگذارم.
درست است که میگویند: با حرکت، راه نمایان میشود؛ اما معنی جمله این نیست که من باید تمام جزئیات مسیر را از قبل بدانم. وقتی حرکت میکنم، خود مسیر به من نشان میدهد که از چه راهی باید بروم؛ اما در هنگام حرکت باید خواسته و هدفم مشخص باشد. گاهی اوقات خودم هم نمیدانم چه میخواهم و چه نمیخواهم. در سیدیهای وادی هشتم آقای مهندس اشاره میکنند که فردی ۲۵ سال است زندگی میکند؛ اما وقتی از او میپرسند همسرت را دوست داری؟ میگوید: نمیدانم یا وقتی از او میپرسند میخواهی چهکار کنی؟ میگوید: نمیدانم، حالا داریم زندگی میکنیم؛ یعنی خواستههایش برای خودش هم مبهم است و خودش هم نمیداند چه میخواهد؟ خواسته من باید آنقدر روشن و واضح باشد که اگر همین الآن غول چراغ جادو بالای سرم ظاهر شد بدانم چه چیزی از زندگیام میخواهم و هدفم چیست؟ پس خواسته و هدف من باید مشخص باشد. آیا من میخواهم در مسیر کنگره قدم بردارم؟ آیا میخواهم زندگیام را بسازم؟ میخواهم تغییر کنم؟ میخواهم ارتقاء پیدا کنم یا نه؟ وقتی خواسته و هدف من مشخص شد؛ باید با تمام وجود آن را بخواهم و برای رسیدن به آن تلاش کنم؛ یعنی چه؟ مثل تشنهای که به دنبال آب میگردد، من هم باید طالب خواستهام باشم و در جهت آن تلاش کنم.
«وَ أَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ»؛ یعنی انسان چیزی جز حاصل سعی و تلاش خودش ندارد. مثل این است که من یک درخت میکارم، بعد نمیتوانم آن را رها کنم و یک سال بعد برگردم و انتظار داشته باشم میوه داده باشد؛ باید آن درخت را آبیاری کنم، مراقبش باشم و به آن رسیدگی کنم تا به من میوه بدهد؛ البته زمان رسیدن به نتیجه برای هر درختی متفاوت است. بعضی درختها یکساله میوه میدهند و بعضی دیگر سالها زمان میبرند. زمان رسیدن به خواستههای ما هم متفاوت است و به عوامل مختلفی بستگی دارد، به خواسته ما، به نوع حرکت ما و به میزان تلاشی که میکنیم؛ بنابراین باید صبر داشته باشیم و بدانیم که رسیدن به نتیجه، زمان میبرد. در مسیر حرکت، ما سر دوراهی قرار میگیریم. همیشه دو راه وجود دارد: یکراه ارزشها و یکراه ضد ارزشها، یکراه فسق و فجور و یکراه تقوا.
بعضی از انسانها مانند همان آهویی هستند که در مسیر حرکت میکند؛ اما ناگهان در کنار جاده علفی میبیند، از مسیر خارج میشود تا آن علف را بخورد و همینطور کمکم از مسیر اصلی دور میشود؛ مثلاً شخصی وارد دانشگاه میشود با این هدف که دکتر یا مهندس شود؛ اما در مسیر گرفتار مواد میشود و سر از تیمارستان درمیآورد؛ پس فقط قدم برداشتن مهم نیست، مهم این است که من در مسیری که انتخاب کردهام، چگونه قدم بردارم و اجازه ندهم از مسیر اصلی منحرف شوم. کنگره فرد را در مسیر رهایی قرار میدهد؛ اما ادامه حرکت و اینکه چگونه حرکت کند، چگونه تلاش کند و چگونه به مقصد برسد به خود شخص بستگی دارد. در این وادی گفته میشود برای اينکه به صلح و آرامش برسیم؛ باید حساب خودمان را صفر کنیم؛ اما حساب خودمان را صفر کنیم یعنی چه؟ توبه هم چیزی است که خداوند به آن اشارهکرده و توبه بندگان را میپذیرد. توبه یعنی بازگشت؛ یعنی من باید برگردم و در رفتار و اعمال خودم بازنگری کنم.
اولین مرحله، جبران خسارت از خودم است. شاید بپرسیم مگر میشود انسان از خودش هم جبران خسارت کند؟ بله حتماً. ممکن است من بهعنوان یک همسفر، در دوران مصرف مسافرم به خودم ازنظر جسم و روان آسیبزده باشم؛ حتی شاید یک ورزش ساده یا پیادهروی را از خودم دریغ کرده باشم و امروز نتیجه آن را در جسم خودم ببینم. ممکن است روانم آنقدر آشفته بوده باشد، آنقدر ناامید بوده باشم و افکارم آنقدر بههمریخته بوده باشد که همه اینها برای من آسیب ایجاد کرده باشد؛ پس حالا باید چهکار کنم؟ باید خودم را ببخشم، با خودم آشتیکنم و به صلح برسم. دومین مورد، جبران خسارت از خانواده است. ممکن است من نسبت به خانوادهام، وظایفی را که بر عهده داشتهام، تمام و کمال انجام نداده باشم. درست است که شاید زندگیام را رها نکرده باشم و از خانوادهام جدا نشده باشم؛ اما ممکن است مادری بوده باشم که بودن و نبودنش تفاوت چندانی نداشته است یا در مقابل همسرم حضورداشتهام؛ اما شاید حضورم تأثیر چندانی در زندگی نداشته است. اینجاست که این وادی نقش فرزندان، پدر، مادر و همسر را توضیح میدهد و میگوید هرکدام از ما وظایفی داریم.
درست است که شاید تا امروز بهخوبی به وظایفمان عملنکرده باشیم؛ اما امروز زمان آن است که از خانوادهمان جبران خسارت کنیم. مورد سوم، جبران خسارت از جامعه است. شاید من به جامعه هم خسارت زده باشم؛ حتی یک کار ساده مثل ریختن زباله در خیابان میتواند نمونهای از این موضوع باشد. نمیتوانم بگویم چون دیگران این کار را انجام میدهند من هم انجام میدهم. من وظیفه خودم را دارم. جامعه برای من هزینه کرده است و من نیز وظیفهدارم نسبت به جامعهام خدمت کنم. در این وادی گفته میشود: بروید که در عمل و حرکت مشخص میگردد که کدامیک از شما بر پیمان خود استوار بودید. در پایان این وادی، موضوع پیمان مطرح میشود. وقتی پیمان میبندیم، در عمل و حرکت است که مشخص میشود چه قدر به عهد و پیمان خود وفادار هستیم، آیا واقعاً سر پیمان خود ماندهایم یا نه؟ اگر کسی تاکنون پیمان وادی هشتم را انجام نداده و شرایطش را دارد، توصیه میکنم که این کار را انجام دهد. به نظر من حس بسیار خوبی دارد و باعث میشود انسان دوباره بهحساب و عملکرد خودش نگاهی بیندازد.
در پایان این شعر زیبا را داریم:
گر مرد رهی، میان خون باید رفت از پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای درراه نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت
اهداء لوح به اعضاء لژیون سردار


مرزبانان کشیک: همسفر مائده و مسافر سعید
تایپیست: راهنمای تازهواردین همسفر زهرا
عکاس: همسفر صدیقه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر طیبه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کمالالملک تهران
- تعداد بازدید از این مطلب :
142