English Version
This Site Is Available In English

با تمام وجود تصویر‌سازی می‌کردم

با تمام وجود تصویر‌سازی می‌کردم

جلسه دوازدهم از دوره دوم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره‌۶۰ نمایندگی امیر اراک به استادی پهلوان همسفر سمیه، نگهبانی همسفر نصیبه و دبیری همسفر راضیه با دستور جلسه «وادی هشتم ( با حرکت راه نمایان می‌شود.) و تأثیر آن روی من» روز دوشنبه ۱۳ مهر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۴:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

خوشحال هستم که امروز در جمع شما حضور دارم. خدا را شکر می‌کنم به‌خاطر خدمت در این جایگاه، از آقای مهندس حسین دژاکام و خانواده محترم ایشان متشکرم. از راهنما همسفر مهری و راهنما همسفر ژاله ممنونم که هر چیزی که دارم از وجود راهنما‌یان و آموزش‌هایشان است. همچنین از مسافرم تشکر می‌کنم که در این مسیر من را همراهی کرد تا این جایگاه را تجربه کنم. از نگهبان تشکر می‌کنم و به دبیر و خزانه‌دار خداقوت می‌گویم. امیدوارم جلسه خوبی داشته باشیم که پر از آموزش و حال خوب باشد.

دستور جلسه امروز وادی هشتم است. از چند روز پیش که قرار بود ۲ یا ۳ بار به‌عنوان استاد برای این دستور جلسه بنشینم به این فکر می‌کردم حتماً چیزی بوده که باید چندین بار این جایگاه را تجربه کنم. این وادی را خیلی وقت پیش نوشته بودم؛ ولی هیچ‌وقت به این واضحی نتوانسته بودم راجع‌به آن صحبت کنم، خیلی لذت بردم و گره‌ام را در سی‌دی پیدا کردم؛ هیچ‌وقت دنبال آماده کردن مطلب نبودم؛ چون قشنگی لژیون سردار به این است که دلی باشد و چیزی که تجربه کرده‌ام را بگویم.

از لحظه‌ای که در جمعیت احیای انسانی کنگره‌۶۰ برای درمان شدن آمدم از بدو ورودم که سال ۱۳۹۶ بود؛ به‌عنوان سفر دومی پذیرفته شدم این را می‌خواهم بگویم که خود خداوند مسیر را جلوی پا می‌گذارد؛ شاید خیلی تکراری باشد و برای بعضی‌ها گفته باشم؛ اما گفتن آن خالی از لطف نیست واقعاً مسیری سخت بود؛ ولی همان مسیر دشوار، پر از آموزش‌های خوب بود و من توانستم خودم به سمیه برسم. می‌خواهم بگویم روش DST چقدر در زندگی ما اثر دارد و به آن توجه نمی‌کنیم؛ زمانی‌که به‌عنوان سفر دومی نشستم سر لژیون و عضو لژیون سردار شدم، حواسم به همه چیز بود، جز سی‌دی نوشتن که به‌واسطه این در تاریکی مطلق فرو رفتم. همیشه می‌گویم وقتی از کنگره بیرون می‌روی دیگر دوباره به‌راحتی نمی‌توانی روی این صندلی‌ها بنشینی چه در سفر اول، دوم یا آزاد‌مرد باشی، فرقی نمی‌کند؛ زمانی‌که وارد گرد‌باد شدی از مسیر خارج می‌شوی، متوجه آن نیستی که چه موقع به بیرون پرت می‌شوی.

من یک سال هر دوشنبه و پنجشنبه می‌توانستم بیایم؛ ولی نمی‌شد، موقعی توانستم به کنگره بیایم که حتی سی‌دی‌های مهندس حسین دژاکام هم نمی‌توانستم گوش بدهم؛ حتی صدای ایشان من را اذیت می‌کرد؛ چون خودم باعث خیلی از تاریکی‌ها شده بودم؛ ولی فکر می‌کردم مقصر کنگره‌۶۰ است تا این‌که برای رهایی همسفر صبا به تهران رفته بودم حتی به دیدن آقای مهندس حسین دژاکام نرفتم. آن زمان داشتم سفر تغذیه سالم انجام می‌دادم، ۶ ماه اول با روش مهندس حسین دژاکام این مسیر و رفتم؛ اما بعد رها کردم و خودم ادامه دادم. می‌خواهم بگویم مسیر چگونه برای انسان باز می‌شود باید حواس ما باشد که سریع در آن راه قرار بگیرد. با ترفند راهنما همسفر ژاله، وقتی ایشان داشتند از اتاقشان بیرون می‌آمدند داشتم رد می‌شدم که سلام دادم، راهنما همسفر ژاله گفتند: آقای مهندس حسین دژاکام می‌خواستم چیزی بگویم ایشان دفترچه‌اش را به همراه ندارد؛ ولی ۲۸ کیلو کاهش وزن داشتند آن‌جا مهندس حسین دژاکام بدون این‌که چیزی بگویند که چرا دفترچه همراهت نیست؟ گفتند: اشکال ندارد دفترچه از پایین بگیر تا رهایی شما را بدهم گفتند: چند وقت است سفر می‌کنید گفتم: یک سال و خورده‌ای، همین‌که به من اطمینان کردند، مسیر را نشانم دادند و به من نشان دادند این‌جا خانه امن توست و به اراک برگشتم، لژیون زدم و همان لژیون تغذیه سالم باعث شد یک راه روشن برای من باز شود.

آن زمان مسافر نداشتم، او سفر خود را خراب کرده بود؛ شاید تاریکی با آگاهی خیلی سخت‌تر از تاریکی بدون آگاهی باشد؛ ولی آمدم و پر‌قدرت ادامه دادم و در این مسیر قرار گرفتم، دانش خود را بالا بردم، سر لژیون می‌نشستم سی‌دی‌ها را می‌نوشتم یک جلسه هم غیبت نمی‌کردم و از همه زود‌تر می‌آمدم. در این مکان امن با این‌که تنها بودم و مسافر نداشتم، می‌توانستم بهانه بیاورم؛ اما یک‌بار وارد گردباد شده و از این مکان مقدس بیرون پرت شده بودم؛ حالا حواسم بود که خودم را وارد این موضوع نکنم. همیشه برای من مشکلی پیش می‌آمد که دیر‌تر حضور پیدا کنم؛ اما می‌گفتم می‌دانم جنس تو چیست و می‌آمدم، دیگر ارزش این مسیر را می‌دانستم، آمدم و پرقوت‌تر ادامه دادم.

مسافرم در کنگره حضور نداشت؛ ۲ یا ۳ سال دنور شدم و اجازه پهلوانی گرفتم، هر کسی من را می‌دید می‌گفت: عقل نداری وقتی مسافرت نمی‌آید دلیلی ندارد که این کار را انجام بدهی! گفتم چیزی را که من تجربه کرده‌ام شما تجربه نکرده‌اید تا قدر این مکان امن را بدانید، این آرامش و حال خوب با تمام تاریکی‌هایی که در زندگی‌ام است؛ به‌خاطر آموزش‌های کنگره‌۶۰ است؛ چون دوباره به من اجازه داده شد که در کنگره قرار بگیرم؛ الان هر کاری از دستم بر‌بیاید انجام می‌دهم؛ زمانی‌که می‌خواستم اجازه پهلوانی بگیرم آقای مهندس حسین دژاکام گفتند: برای چه آمدی؟ گفتم: نمی‌دانم هرچه می‌پرسیدند می‌گفتم نمی‌دانم، گفتند پس تو چه می‌دانی؟ گفتم من هیچی نمی‌دانم، یک مقدار صحبت‌ کردند و بعد فرمودند: پس اگر نمی‌دانی بلند شو برو و من اجازه را گرفتم.

آدم وقتی در مسیر می‌افتد طبیعی است می‌ترسد؛ چون تاریکی‌ها به سراغ تو می‌آیند. ترسیده بودم عقب ماشین تا اراک خوابیده بودم و به این فکر می‌کردم که چرا این کار را کردم؟ چه می‌شود؟ زمانی‌که به اراک رسیدم تمام ترس‌هایم ریخته بود و داشتم برای خودم هدف‌گذاری می‌کردم، برای روزی که می‌خواهم شال بگیرم و این را واقعاً می‌گویم با تمام وجود تصویر‌سازی می‌کردم. به‌راحتی هر‌چه ظرف انسان بزرگ‌تر باشد، اضداد و تاریکی‌ها بیشتر به سراغ او می‌آیند؛ اگر بیرون از کنگره بگویی من این کار را کرده‌ام، می‌گویند شما عقل ندارید؛ ولی نمی‌دانند ما چقدر از آدم‌های عاقل جلو‌تر هستیم. برای پرداخت کردن تعهدم اضداد یک ثانیه هم من را رها نکردند؛ حتی لحظه‌ای که می‌خواستم این کار را انجام دهم، تهران رفتم ۲ یا ۳ ساعت توی بانک نشستم، نمی‌توانستند برای من پول پرداخت کنند، از تهران برگشتم، ساعت ۶ صبح از استرس بلند شده بودم و با مسافرم با بانک تماس می‌گرفتیم که آیا مشکل حل شده یا نه! چون با لحظه‌ای تردید کردن تصمیمم عوض می‌شد، بدون این‌که فکر کنم بلند شدم، لباس‌هایم را پوشیدم رفتم. نمی‌خواهم بگویم همه این مسیر را طی کنند؛ بایستی هر فرد با عقل خود این راه و انتخاب کند. من اگر سال گذشته ۶ میلیون تومان کمک کردم، امسال باید حداقل ۱ میلیون تومان اضافه کنم تا با آن ترس روبرو شوم.

یک نکته دوست داشتم بگویم که در هر شهری نیاز است یک نمایندگی باشد؛ باید بیایم ادای دین کنم و دنبال این هدف باشم که یک نفر بیاید کنار من بنشیند تا ما و حقیقی شویم و ۴ نفر دیگر هم به حال خوب برسند، نه این‌که خود‌خواه باشم و تنها به خودم فکر کنم. دیروز ملایر بودم یک همسفری مشارکت کرد و گفت: من همدان هستم مسافرم سفر کرد و سفر خوبی نداشت، لجاجت کرد و گفت تا ملایر نمایندگی نباشد من دیگر سفر نمی‌کنم، ۶ سال زمان برد تا در ملایر نمایندگی تأسیس شد و خدا را شکر اولین رهایی نمایندگی ملایر، مسافر من بود. داشتم فکر می‌کردم چقدر خوب است دست‌به‌دست هم بدهیم مثل کسانی‌که قبل از ما بذرش را کاشتند، بکاریم و در اراک، شهر و روستا این کار را انجام دهیم. این فقط برای خود‌مان نیست، می‌کاریم برای نسل‌های بعدی شاید برای بچه‌هایمان و خیلی از کسانی که عزیزان ما هستند و گرفتار شدند. من نباید بذر را خودم برداشت کنم؛ شاید آیندگان از خانواده من باشند که نیاز داشته باشند.

یک فردی در کنگره‌۶۰ می‌گفت: این مکان مقدس زیباست، الان برداشت نمی‌کنیم شاید ۵ یا ۱۰ سال دیگر برداشت کنیم و این جایی که نشستیم و این عمل عظیمی که داریم انجام می‌دهیم، هر فردی نمی‌تواند انجام دهد و هر کس در هر جایگاهی قرار می‌گیرد؛ مطمئناً گره‌اش در آن کار بوده است که گره من در بخشیدن بوده است، نه بخشیدن پول! و خیلی چیزهای دیگر که اول خودم و خانواده‌ام بود. امیدوارم هر کدام ما هر چیزی که داریم تجربه می‌کنیم، از آن آموزش و درس لازم را بگیریم و بتوانیم در زندگی خود‌مان به کار ببریم.

تایپیست: همسفر نصیبه رهجو راهنما همسفر شهلا (لژیون دوم)
عکاس: همسفر فاطمه (ب) رهجو راهنما همسفر سمیه (لژیون هفتم)
ویرایش و ارسال: همسفر محدثه رهجو راهنما همسفر سمیه (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی امیر اراک

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...