دکتر امین دژاکام در فایل صوتی «که چی؟» به این موضوع اشاره میکنند که انسان در حالت طبیعی برای خیلی از کارها یک حسی دارد، مثلاً از بودن در کنار خانواده، دیدن یک منظره زیبا، انجام دادن کاری که دوست دارد، یاد گرفتن یک چیز جدید یا حتی کمک کردن به یک نفر میتواند احساس خوبی پیدا کند، همین حس است که باعث میشود انسان حرکت کند و برای انجام کارها انگیزه داشته باشد؛ اما زمانی که این حسها در انسان کمرنگ یا بسته میشوند، همان کارهایی که قبلاً برای او معنا و لذت داشتند، دیگر جذابیتی ندارند، ممکن است به او بگویی بیا این کار را انجام بده؛ اما در ذهن او فقط یک سؤال شکل گیرد که چی؟ یعنی چه فایدهای دارد؟ چرا باید این کار را انجام دهم؟ چه چیزی قرار است تغییر کند؟
همیشه برای من سؤال بود که چرا چنین اتفاقی برای انسان رخ میدهد، تا اینکه در این فایل صوتی به جواب سؤال خود رسیدم، دکتر امین دژاکام میفرمایند: «وقتی قدرت نیروی تاریکی با قدرت حس خوب و علاقهای که نسبت به یک موضوع داریم برابر میشود، نتیجه این است که آن حس خوب دیگر خود را نشان نمیدهد؛ یعنی ممکن است نسبت به چیزی که قبلاً برایمان لذتبخش بوده، بیتفاوت شویم، هیچ حسی نداشته باشیم یا حتی نسبت به آن حس بد پیدا کنیم.»
عبارت که چی؟ فقط یک جمله نیست، پشت این جمله یک حالت درونی قرار دارد، ممکن است آن کار از بیرون هیچ تغییری نکرده باشد؛ اما دریافت انسان از آن تغییر کرده باشد؛ وقتی ساختارهای منفی در انسان شدت میگیرند، انگار یک دیوار بین انسان و حسهای خوب او ایجاد میکنند، زیبایی، محبت، خانواده، دوستان و فرصتها همچنان وجود دارند؛ اما انسان نمیتواند آنها را آنطور که باید دریافت کند، مثل این است که نور خورشید وجود دارد؛ اما مانعی جلوی پنجره قرار گرفته و اجازه نمیدهد نور وارد اتاق شود، نمیتوان گفت چون من نور را نمیبینم، پس خورشیدی وجود ندارد، شاید مشکل از نور نباشد، مشکل از مانعی باشد که بین من و آن نور قرار گرفته است.
من یک دوره دقیقاً چنین حالتی را تجربه کرده بودم، نسبت به خیلی از چیزهای اطرافم حس خوبی نداشتم و اتفاقهایی که در حالت عادی میتوانستند مرا خوشحال کنند، دیگر برای من لذتبخش نبودند؛ حتی وقتی مسافرم میگفت بیا به گردش برویم، به جای اینکه خوشحال شوم، احساس میکردم قرار است کاری سخت و آزاردهنده انجام دهم از گشتوگذار، رفتوآمد با دیگران، تفریح و بیرون رفتن لذت نمیبردم، این وضعیت برای خودم هم عجیب و ترسناک بود؛ چون اصلاً انتخاب نکرده بودم که اینطور باشم، اتفاقاً دوست داشتم حالم خوب باشد، خوشحال باشم و از زندگی لذت ببرم؛ اما نمیتوانستم، گاهی احساس میکردم فقط جسم من در حال زندگی کردن است و ذهن و روحم جای دیگری است؛ انگار فقط حضور فیزیکی داشتم؛ ولی از درون ارتباطی با زندگی نداشتم در کنار این شرایط، مدام خود را سرزنش میکردم با خود میگفتم من آدم بدی هستم، ناشکر هستم، چرا زیباییهای زندگی را نمیبینم؟ چرا از چیزهایی که دیگران از آنها لذت میبرند، من لذت نمیبرم؟ آن زمان فکر میکردم مشکل از شخصیت من است؛ در حالی که خودم هم دلیل این وضعیت را نمیدانستم.
به نظر من این موضوع خیلی مهم است که انسان بین نخواستن و نتوانستن تفاوت بگذارد، ممکن است کسی از بیرون بگوید خب برو گردش، خوش بگذران، مثبت فکر کن، شاد باش؛ اما وقتی حس انسان بسته است، این حرفها به این سادگی قابل اجرا نیست؛ چون مشکل فقط تصمیم گرفتن نیست انسان ممکن است واقعاً بخواهد حالش خوب شود؛ اما نتواند آن حس را در خود ایجاد کند، در این شرایط یک ساختار درونی باید تغییر کند تا دوباره انسان بتواند زیباییها و لذتهای طبیعی زندگی را دریافت کند، از طرفی من از گذشته افکار و اتفاقات منفی زیادی را با خود حمل میکردم، بارها اتفاقات گذشته را در ذهنم مرور میکردم، حرفها و اتفاقات ناراحتکننده را دوباره و دوباره به یاد میآوردم و به آنها فکر میکردم، حالا اینطور برایم قابل فهم شده که این افکار فقط چند فکر ساده نبودند، هر بار که آنها را مرور میکردم و به آنها توجه و انرژی میدادم، انگار داشتم به ساختارهای منفی خود غذا میدادم.
ساختارهای منفی میتوانند با طرح سؤالهای مختلف در ذهن انسان از او انرژی دریافت کنند، گاهی سؤالهایی در ذهن انسان ایجاد میشود که انگار نیرویی او را وادار میکند مدام به آنها فکر کند و دنبال جواب بگردد؛ در حالی که هدف این سؤالها لزوماً رسیدن به پاسخ نیست، بلکه درگیر کردن ذهن و گرفتن انرژی انسان است.
این قسمت از فایل صوتی برای من خیلی قابل تأمل بود؛ چون فهمیدم من هم فکر میکردم برای هر چیزی باید یک جواب پیدا کنم، مدام از خود میپرسیدم چرا این اتفاق افتاد؟ چرا من اینطور شدم؟ چرا نمیتوانم خوشحال باشم؟ چرا از زندگی لذت نمیبرم؟ تصور میکردم اگر بیشتر فکر کنم و جواب این سؤالها را پیدا کنم، حالم بهتر میشود؛ اما در واقع همین جستوجوی مداوم باعث میشد بیشتر درگیر شوم و انرژی بیشتری از من گرفته شود.
حالا که این موضوع را کنار مرور مداوم گذشته میگذارم، ارتباطشان را بهتر میفهمم، من از یک طرف اتفاقات منفی گذشته را بارها مرور میکردم و از طرف دیگر مدام دنبال جواب برای سؤالهایی بودم که در ذهنم شکل میگرفت، انگار هر بار به گذشته برمیگشتم یا وارد یک سؤال و جواب بیپایان میشدم، دوباره به همان موضوع انرژی میدادم و در همان میدان جاذبه باقی میماندم، مثل کسی که در یک باتلاق افتاده است، هرچه بیشتر دستوپا میزند تا خودش را بیرون بکشد، بیشتر فرو میرود، من هم هرچه بیشتر تلاش میکردم با فکر کردن و پیدا کردن جواب حال خود را بهتر کنم، بیشتر درگیر میشدم.
حالا من میدانم همیشه لازم نیست به هر سؤالی که وارد ذهنم میشود پاسخ دهم، گاهی همین که درگیر آن سؤال نشوم و اجازه ندهم ذهنم مدام آن را دنبال کند، یعنی از آن میدان جاذبه عبور کردهام در آن لحظه، انگار به نیروی منفی اجازه ندادهام انرژی بیشتری از من بگیرد و همین باعث میشود قدرتش کمتر شود.
این فایل صوتی باعث شد متوجه شوم شاید در آن دوره، مشکل این نبود که من نمیخواستم از زندگی لذت ببرم، بلکه انرژی زیادی را صرف افکار منفی، مرور گذشته، سؤالهای بیپایان و سرزنش خود میکردم و همین باعث شده بود از حسهای خوب و زیباییهای زندگی فاصله بگیرم.
امروز برای من مهم است که اگر دوباره با چنین افکاری روبهرو شدم، قبل از اینکه خودم را قضاوت کنم، ببینم چه فکری وارد ذهنم شده و آیا واقعاً لازم است آن را دنبال کنم یا نه، شاید همه سؤالها نیاز به جواب ندارند و گاهی جواب ندادن و عبور کردن، خودش یک قدرت است.
منبع: فایل صوتی که چی
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر وجیهه (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر طیبه رهجوی راهنما همسفر وجیهه (لژیون دوم )
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر وجیهه (لژیون دوم) دبیر اول سایت
همسفران نمایندگی سیرجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
14