پنجمین جلسه از دوره ششم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی دانیال اهواز به استادی پهلوان همسفر فاطمه، نگهبانی پهلوان همسفر فروغ و دبیری همسفر فاطمه روز دوشنبه ۱۳مهر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۴:۴۵ با دستور جلسه «وادی هشتم (با حرکت راه نمایان میشود.) و تاثیر آن روی من » آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
از خانم فروغ عزیز و مرزبانان محترم تشکر میکنم که امروز هم هماهنگی لازم را برای برگزاری این جلسه انجام دادند. خیلی خوشحالم که امروز در جمع شما عزیزان هستم.
این اولین جلسهای است که با این شال مقدس شرکت میکنم و حضور راهنمایم برای من قوت قلب بزرگی است. از ایشان بسیار ممنونم و از تمام زحماتشان تشکر میکنم. اگر امروز فاطمه اینجا نشسته، فقط به خاطر زحمات ایشان است.
از بقیه دوستان هم خیلی تشکر میکنم که آمدید و در کنارم هستید. این دومین بار است که به این شعبه میآیم و حس خیلی خوبی دارم. سال گذشته برای کارورزی شال تازهواردین آمده بودم و خوشحالم که دوباره روی تکتک شما عزیزان را میبینم.
من توفیق مضاعفی نصیبم شده است؛ هم در شعبه اروند خدمت میکنم و هم در شعبه ماهشهر. وقتی میخواهم در مورد دستور جلسه صحبت کنم، باید بگویم که وادی هشتم، وادی بسیار زیبایی است: «با حرکت، راه نمایان میشود.»
کلیدیترین موضوعی که این وادی برای من دارد، این است که میگوید: «تفکر کن.» از همان وادی اول، میآموزیم که تفکر خودش یک حرکت درونی است. قطعاً چیزی را که میخواهیم انجام دهیم، ابتدا باید درونمان شکل بگیرد و بعد آن را به مرحله اجرا برسانیم.
از سادهترین و کوچکترین مسائل روزمره گرفته تا بزرگترین تصمیمهای زندگی، همیشه بر سر یک دوراهی قرار میگیریم و براساس خواسته و هدفی که روی آن تمرکز میکنیم، یک راه را انتخاب میکنیم.
به اندازهای که خواسته ما قوی و باارزش باشد، نیروی بازدارنده، که همان نیروی شیطان است، هم بیشتر سر راهمان قرار میگیرد و مانع حرکت ما میشود. اینکه بتوانیم به هدفمان برسیم، بستگی دارد به اینکه من فاطمه چقدر روی هدفم تمرکز کردهام و چقدر خواستهام برایم ارزشمند است.
اگر بخواهیم این موضوع را به لژیون سردار ارتباط بدهیم، آقای مهندس در ابتدای سیدی میگویند: «در سکون هیچ زایشی نیست؛ با حرکت، راه نمایان میشود.»
همه ما که اینجا نشستهایم، به زنجیر عشق و محبت متصل هستیم. روزی با ترس از دست دادن، با این ترس مواجه شدیم و وارد لژیون سردار شدیم.
به نظر من، لژیون سردار، لژیون اندازههاست. ساختار کنگره، بخش مالی هم دارد و این بخش مهم است؛ اما طبق دستاوردهایی که آقای مهندس دارند، اگر بخواهیم یکی از بخشهای مالی را جبران کنیم، در کمترین فرصت ممکن میتوان آن را جبران کرد. ولی لژیون سردار این فرصت را در اختیار من فاطمه قرار میدهد که اندازه خودم را بزرگتر کنم و دیدگاهم تغییر کند.
اگر بخواهم از تجربه خودم بگویم، من با شرایط خیلی بدی وارد کنگره شدم؛ هم از لحاظ مالی، هم جسمی و هم روحی.
مسافر من به واسطه مصرفی که داشت، شیرهای که استفاده کرده بود، به خاطر اینکه مواد سنگینتر شود، در آن سرب ریخته بودند. سرب برای بدن بسیار خطرناک است و در بدن او تجمع پیدا کرده بود و به نوعی سلامتیاش در خطر بود.
یادم هست او را به سه بیمارستان بردیم و هیچکدام پذیرش نمیکردند. آخرین بیمارستانی که قبول کردند، با تعهد بود و گفتند باید یک آقا برای تعهد حضور داشته باشد.
من نه خانواده خودم در خوزستان بودند و نه خانواده همسرم در کنارم بودند. با خودم میگفتم: «چه کنم؟ خدایا چه به روزم میآید؟»
به یکی از عموهایم زنگ زدم و گفتم: «خودت را به بیمارستان برسان؛ تعهد میخواهند و باید یک آقا امضا کند.» قرار بود او را برای جراحی ببرند و شاید بتوانند جانش را نجات بدهند.
اینجاست که فکر میکنم لژیون سردار به ما یاد میدهد که از مالمان ببخشیم. آقای مهندس میگویند: «آن مال، مال کسی است که بتواند از آن ببخشد؛ وگرنه فقط یک امانتدار است.»
اما به نظر من، یکسری چیزها با پول خریدنی نیست. سلامتی خریدنی نیست. خوشبختی خریدنی نیست. احساس آرامش خریدنی نیست.
ما با چه حال خرابی وارد کنگره شدیم؛ دنیایمان تیره و تار بود. اما امروز روی این صندلیها نشستهایم و کمک میکنیم تا آن تازهواردی که وارد کنگره میشود، کمی حالش بهتر شود.اینکه توفیق پیدا کردم هر خدمتی که از دستم برمیآید انجام بدهم، برکتهای زیادی را وارد زندگیام کرده است.
همیشه دوست داشتم در گلریزان شرکت کنم. در ابتدا احساس دین و بدهکاری داشتم و بارها هم در مشارکتها گفتهام که من و مسافرم تا ابد به خاطر سلامتی مسافرم و به خاطر چیزهایی که در زندگیمان به وجود آمده، خودمان را مدیون کنگره میدانیم.
اما سالهای بعد، دیگر آن حس برایم فقط احساس دین و بدهکاری نبود؛ عشق و محبت هم در کنار آن قرار گرفت و خواستم خالصانه و عاشقانه خدمت کنم.
برکتهای زیادی وارد زندگیام شده و از نظر شرایط مالی هم، خدا را شکر، تغییرات زیادی در زندگیام اتفاق افتاده است. اما بزرگترین نعمتی که نصیبم شده، این است که تازه شال پهلوانی را گرفتهام.
خیلی هم احساساتی هستم؛ عذرخواهی میکنم اگر گاهی نتوانم خودم را کنترل کنم. مدام با خودم فکر میکردم که این خدمتی که انجام دادهام، چه تغییری در من به وجود آورده است؟
من از دوران نوجوانی با چالشهای زیادی روبهرو شدم. مشکلاتی در زندگی وجود داشت که حتی پدر و مادرم و افراد فامیل هم نمیتوانستند کمکی به من بکنند و من در آن مشکلات مانده بودم.
خیلی به چالش کشیده شدم و گاهی احساس میکردم دنیا دیگر تمام شده است و زندگیام سیاه شده.
یک پیام از استاد سردار هست که میگوید: «جهان تاریک نیست، ما چشمهایمان را بستهایم. لازمه حرکت از ظلمت به نور، فهمیدن، پذیرفتن و تغییر دادن خویش است.»
گاهی از یکسری خواستههایمان میگذریم تا بتوانیم کاری انجام دهیم و در نتیجه، تغییر و تحولاتی در ما به وجود میآید.
لازمه رسیدن به آن حس خوب این است که بتوانیم خودمان را پالایش کنیم و این بخشش چیزی است که در لژیون سردار یاد میگیریم و خیلی به ما کمک میکند.
اگر به حس و حالی که امروز داریم نگاه کنیم، میبینیم که حضور هیچکدام از ما در اینجا اتفاقی نیست. همه ما سفیر سردار هستیم و همه ما سفیر کنگره ۶۰ هستیم.
ما باید صدای کنگره ۶۰ را به کسانی برسانیم که منتظرند و دنبال راه نجات میگردند؛ نه فقط به خاطر اینکه کسی بیاید و واریزی انجام بدهد، بلکه به خاطر اینکه بتوانیم به آن حس قوی برسیم و به زنجیر عشق متصل شویم.
من خیلی برای حضور در لژیون سردار شوق داشتم، اما در تمام مشکلاتی که از دوران نوجوانی برایم پیش آمده بود، اینجا بود که خودم را پیدا کردم.
فهمیدم دنیا آنقدر که من فکر میکردم تیره و تار نیست. به داشتههایم فکر کردم و فهمیدم خیلی چیزهایی که دارم و خیلی چیزهایی که شاید ندارم، با هیچ پولی قابل خریدن نیستند.
مشکلاتم هنوز وجود دارند و سر جای خودشان هستند، اما من دیگر آن فاطمه قبلی نیستم. فهمیدم بعضی چیزها را نمیتوانم تغییر بدهم، ولی میتوانم آنها را بپذیرم. فهمیدم برای اینکه به حال خوب برسم، باید خودم را تغییر بدهم و در این مسیر، خودم را پیدا کردم.
با وجود تمام مشکلات، امروز اینجا نشستهام و خوشحالم؛ چون به آن حال خوب رسیدهام. گاهی فکر میکنیم اگر بخواهیم بخششی انجام دهیم، حتما باید شرایط خیلی خوبی داشته باشیم. اما تجربه شخصی من چیز دیگری به من نشان داد.
سال گذشته، وقتی برای کسب اجازه نزد آقای مهندس رفتیم، من و مسافرم با هم رفته بودیم تا دوتایی اجازه بگیریم. آقای مهندس با توجه به شرایطی که صلاح دانستند، گفتند فقط یک نفر حق انتخاب دارد.
مسافرم بدون کوچکترین تردیدی و حتی بدون اینکه لحظهای مکث کند، گفت: «همسفرم.» او از خودش گذشت و من همیشه قدردان این محبتش هستم.
یک تجربه دیگر هم برایم پیش آمد. من پسانداز زندگیام را برای بخش سردار، جداگانه و به صورت طلا پسانداز میکردم. وقتی آمدیم و اعلام پهلوانی کردیم، کاندید پهلوانی شدم. مسافرم به من پیشنهاد داد که این طلایی را که برای این قسمت کنار گذاشتهام، نفروشم.
همه خانمها میدانند که قیمت طلا بالا میرود. به جای اینکه مثلاً ده گرم طلا بفروشم، میتوانستم با هفت یا هشت گرم، تعهدم را انجام دهم. مدتی به حرفش گوش کردم، اما آن حس خوب را دریافت نمیکردم.
در یک سیدی، اتفاقی پیامی به من رسید که فهمیدم باید عاقلانه حساب کنم و جلو بروم و خالصانه عمل کنم. به محض اینکه آن پیام را دریافت کردم، رفتم، طلاها را فروختم و تعهدم را انجام دادم و آن حس خوب را دریافت کردم.
اینکه من میآیم و تعهد میدهم و از بخشی از داشتهام میگذرم، شاید کار راحتی نباشد؛ مخصوصاً برای خانمهایی که بسیاری از آنها شاغل نیستند یا درآمد مستقلی ندارند.از آن ترس از دست دادن گذشتن، کار راحتی نیست.
اما یک بخش ماجرا این است که ببخشی و یک بخش دیگر این است که خالصانه ببخشی؛ اینکه مدام دو دو تا چهارتا نکنی و حسابگرانه با موضوع برخورد نکنی، بحث دیگری است.
وقتی از دل و با عشق میبخشی، آن حس خوب خودش به سمتت میآید. خیلی خوشحالم که امروز در جمع شما عزیزان بودم.
میخواهم باز هم از راهنمای خوبم تشکر کنم که من را از هیچ به همه چیز رساندند. امیدوارم همه ما قدر جایگاهی را که داریم بدانیم.
یک روزی من فاطمه فکر میکردم هیچ ارزشی در این دنیا ندارم، اما امروز به قدری خودم را پیدا کردهام که حتی با تمام مشکلات و بالا و پایینهای زندگی، باز هم آن حس خوب را دارم.
آرزو میکنم تمام کسانی که نیاز دارند، به کنگره دست پیدا کنند و بتوانند مسیر خودشان را پیدا کنند و به حال خوب برسند.

مرزبان کشیک: همسفر شراره و مسافر محمدرضا
عکاس: همسفر آرزو رهجو راهنما همسفر ندا(لژیون پانزدهم)
تاپیست:همسفر کبری رهجو راهنما همسفر الهام(لژیون شانزدهم)
ویراستاری و ارسال: همسفر مهشید نگهبان سایت
همسفران دانیال اهواز
- تعداد بازدید از این مطلب :
87