English Version
This Site Is Available In English

تجلیِ حرکت در مسیرِ بخشش

تجلیِ حرکت در مسیرِ بخشش

جلسهٔ پنجم از دورهٔ دوم لژیون سردار کنگرهٔ ۶۰ نمایندگی بوئین‌زهرا، با استادیِ دنور راهنما همسفر معصومه، نگهبانیِ دنور راهنما همسفر محبوبه و دبیریِ دنور همسفر هاجر با دستور جلسهٔ «وادی هشتم و تأثیر آن روی من (با حرکت راه نمایان می‌شود)»، در روز یکشنبه ۱۲ مهرماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:

خداوند را شاکرم که بار دیگر توفیق حضور در جمع شما خوبان را در شعبه بوئین‌زهرا به من داد. از نگهبان، دبیر و خزانه‌دار خوبم و همچنین گروه مرزبانی و ایجنت همسفر اعظم، بابت اجازه خدمت سپاسگزارم.

در مسیری که به سمت شعبه حرکت می‌کردیم تا در جایگاه استادی لژیون سردار خدمت کنم و آموزش بگیرم، با خودم زمزمه می‌کردم:«من کجا و باران کجا؟باران کجا و راهِ بی‌پایان کجا؟»

اگر امروز از فاصله‌های دور و نزدیک کنار هم نشسته‌ایم، همه به‌خاطر وجود ذرات عشق و محبتی است که بین ما و اعضای کنگره ۶۰ وجود دارد. ما سال‌ها، روزها و هفته‌ها فکر می‌کنیم اما نمی‌توانیم حرکت کنیم. کشتی در ساحل، امن است؛ اما برای ساحل ساخته نشده است. باید وارد دریا شود؛ دریا گاهی طوفانی است و گاهی آرام. گاهی می‌ترسیم که حرکت کنیم، ولی باید بدانیم که در سکون، هیچ‌گونه زایشی حاصل نمی‌شود. همه چیز در حرکت است که ساخته می‌شود.

ما حرکت می‌کنیم؛ از یک نقطه‌ای به نقاط دیگر می‌توانیم سفر کنیم. زندگی انسان‌ها در مسیر حرکت شکل می‌گیرد و این حرکت، خودِ سیرکردن است.

امروز می‌خواهم به کلمه «سردار» بپردازم؛ می‌خواهم وارد جزءبه‌جزء این کلمه شوم. در ذهن من، «دار» در کلمه سردار، ابتدا «دارِ محاکمه» بود؛ داری که قرار است جبران خسارت کند؛ جبران خسارت از خودم، از خانواده‌ام، از عزیزانم و از جامعه. اما اگر حس‌هایم کمی پالایش شود و کمی بیشتر وارد وادی تفکر شوم، می‌بینم که «دار» در زبان فارسی به معنای «درخت» است.

سال اولی که وارد لژیون سردار شدم، این لژیون را مانند یک باغ حاصلخیز و سرسبز دیدم. از اینکه به من اجازه دادند در این باغ حضور داشته باشم تا از میوه این درختان استفاده کنم و برای مسیرم قوت قلب بگیرم، از خداوند بسیار سپاسگزارم. اما دوست داشتم حالا که این اجازه را داشتم تا سهم کوچکی در این بازی داشته باشم، درختی بکارم و ریشه‌اش را مستحکم کنم؛ پس خودم را «سرداری» کردم تا از خودم جبران خسارت کنم.

جلوتر که آمدم، دیدم که به خانواده‌ام هم آسیب زده‌ام. آقای مهندس اجازه دادند که اعضای خانواده‌ام را هم سرداری کنم. یک‌بار دیگر و یک درخت دیگر به‌پاس زحمتی که مادرم برایم کشیده بود، به اسم ایشان ثبت کردم و مادرم را سرداری کردم؛ در ادامه، همسرم را سرداری کردم. این درخت‌ها مسیرشان را به سمت نور پیدا کردند و شروع کردند به حرکت‌کردن.

تصور نمی‌کردم که روزی بتوانم «دنور» شوم، اما «باوری بود در ناباوری». مسیر حرکت؛ با حرکت راه نمایان شد. در ابتدای وادی هشتم و در پیام پیمان می‌گوید: «امواج چون گردباد بر زمین فرود می‌آیند و آنچه با خود برداشتنی باشد به امانت می‌برند و این جز فرمان حاصل نمی‌گردد.» انتهای وادی هشتم و انتهای پیام لژیون سردار می‌گوید: «خداوند به که رخصت دهد؟» این باعث شد که من دنور شوم؛ حرکت کردم و راه نمایان شد.

حالا در ذهنم تصویرهای دیگری می‌سازم؛ برای «پهلوانی» تصویر می‌سازم، برای «نشانی در بی‌نشانی» تصویر می‌سازم. امیدوارم که خداوند رخصت دهد و من حرکت کنم.

چهارشنبه هفته پیش در جلسه هماهنگی لژیون سردار بودم، خانمی صحبت می‌کرد که می‌گفت: «تمام بار فندقِ باغم را وقف کنگره و لژیون سردار کرده‌ام.» گریه می‌کرد و می‌گفت: «باور نمی‌کنید، هر باری که مبلغ فروش فندق‌ها پرداخت می‌شود، سردار را پرداخت می‌کنم. فکر می‌کنم که باغم خالی می‌شود، اما این باغ روزبه‌روز پرمحصول‌تر می‌شود و بار بیشتری سالیانه به من می‌دهد.»

در پایان باید بگویم، اینکه ما قله را فتح کنیم چندان ارزش و اهمیت ندارد؛ آنچه مهم است، این است که چه نشانی از خودمان در آن قله به‌جا می‌گذاریم.

عکاس:راهنمای تازه‌واردین همسفر سمیه

تایپ: همسفر اعظم شریف، رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون اول)

ویراستاری و ارسال: همسفر فریبا، رهجوی راهنما همسفر محبوبه(لژیون سوم)دبیر سایت

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...