خیلی وقت بود که ایستاده بودم. ایستادن برای من امنترین جای دنیا بود. فکر میکردم اگر تکان نخورم، امنترم؛ اگر قدم برندارم، کمتر آسیب میبینم.
همیشه منتظر بودم کسی، یا چیزی، یا تقدیری، تمام مسیر را برایم روشن کند. میخواستم مقصد را ببینم؛ میخواستم تمام پیچوخمها و سنگلاخها را از همان نقطه شروع، با چشم دل ببینم تا بتوانم با خیالی راحت گام بردارم.
و انگار نوری از عمق تاریکی، همانند روزنهای، بر زندگی من تابید و مرا با خودِ حقیقیام آشنا کرد.آن مسیر، کنگره ۶۰ بود،مسیری که زیباییهای زیادی را برایم رقم زد و زندگیام را دگرگون کرد.
یکی از روشنایی که برای من چراغ راه زندگیم شد،کتاب چهارده وادی بود، کتابی که به من کمک کرد پلهپله زندگیام را بسازم و به سوی نور حرکت کنم.
وادی هشتم، برای منِ خسته، یک اعتراف بزرگ بود: من از «ندانستن» میترسیدم. از اینکه در میانه راه باشم و ندانم چه خواهد شد، وحشت داشتم.امروز، بالاخره به خودم اجازه دادم که با ترسم کنار بیایم و اما حرکت کنم.
این سختترین کاری بود که تا به حال انجام دادهام. پاهایم از ترس چاه و از ترس پرتگاه به زمین چسبیده بود. ولی دیگر نمیتوانستم بایستم. ایستادن دیگر برایم امن نبود؛ ایستادن داشت روحم را از درون میخورد.
فهمیدم که قرار نیست، چراغی قبل از حرکت من روشن شود. قرار نیست وقتی هنوز پاهایم سر جای خود هستند،مقصد برایم نمایان شود. نور درست در همان لحظهای میتابد که من، با تمام لرزشهای دلم و با تمام اضطراب وجودم، یک قدم به جلو برمیدارم.
حالا وقتی به تاریکی پیش رو نگاه میکنم، دیگر آنقدرها هم هراسان نیستم. میدانم که این تاریکی فقط تا زمانی تاریک است که من در سکون هستم. به محض اینکه قدم بردارم، به محض اینکه تصمیم بگیرم دیگر آن آدم ثابت سابق نباشم، نوری که باید به همان اندازهای که لازم دارم، به همان چند قدمی که پیش رو دارم میتابد.
فهمیدم که راه، یک مقصد دور و دستنیافتنی در انتهای افق نیست،که روزی به آن برسم راه همین ردی است که کف پاهای زخمیام بر خاک میگذارند.
وقتی میترسم و قدم برمیدارم، وقتی میلرزم و جلو میروم، در واقع دارم تمام سایههایی را که دور خودم بافته بودم، پس میزنم.من دیگر راه را «پیدا» نمیکنم، من دارم آن را «میسازم.»
هر قدمی که برمیدارم، در همان لحظه، نور میشود.
هر قدمی که برمیدارم، مه غلیظ ترس را کنار میزند و جاده درست همانقدر که نیاز دارم، زیر پایم سبز میشود.من دیگر تسلیم مقصد نیستم. من حالا «عاشق مسیر» شدهام.
حالا فهمیدهام که حتی اگر تمام دنیا تاریک باشد،کافی است من در حال «حرکت» باشم تا روشنایی درست از زیر پای خودم متولد شود.
من، خودم شدهام همان نوری که مدتها برای پیدا کردنش در بیراههها میگشتم.دیگر نه منتظرم و نه متوقف خواهم شد.من،همان راه هستم.
نویسنده:همسفر زهرا (الف)رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون یکم)
رابط خبری:همسفر مینا رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون یکم)
ارسال:همسفر زهرا (خ)رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون دوم)نگهبان سایت
نمایندگی همسفران زاهدان
- تعداد بازدید از این مطلب :
5