دومین جلسه از دور هشتم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی امیر اراک با استادی ایجنت محترم مسافر حامد ، نگهبانی مسافر رضا و دبیری مسافر محسن با دستور جلسه : 《وادی هشتم و تاثیر آن روی من》روز یکشنبه ۱۴۰۵/۷/۱۲ راس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، حامد هستم، یک مسافر.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم بابت فرصتی که به من داد برای ادامه حیات، تجربه و خدمت.
از آقای مهندس و خانوادهشان تشکر میکنم بابت روش و راهی که نمایان شد و این مسیر را در اختیار من و دیگر دوستانم قرار دادند.
تشکر ویژه میکنم از راهنمای عزیزم، آقا رضا. هر حال خوبی که دارم، اگر امروز خوشحالم، اگر میخندم و اگر نفس میکشم، مدیون آقا رضا هستم. هیچوقت زحماتشان را فراموش نکردهام و نمیکنم.
یک تبریک هم میگویم به حسین عزیز بابت رهایی روز جمعه. انشاءالله که منشأ خیر باشد. خدا قوت میگویم به ایشان.
تشکر میکنم از آقا ابراهیم که این فرصت را در اختیار من قرار داد. واقعیتش دلم برای جایگاه استادی تنگ شده بود. هر موقع که این جایگاه را تجربه میکنم، عین همان سری اول، نمیدانم اسمش استرس است یا دلهره، ولی حال خوبی است. وقتی این موارد را تجربه میکنی، یک حس و حال خوبی ایجاد میشود؛ من این حس را خیلی دوست دارم.
اما راجع به وادی هشتم؛ برداشتی که من از وادی هشتم دارم و تأثیری که روی من گذاشته، این است که این وادی در کتاب «شصت درجه» تحت عنوان قانون سوم آمده است.
چیزی که برای من جالب بود، این بود که در صفحه سیوهشت کتاب «شصت درجه»، اولین جایی که مهندس از اساتیدشان مطلبی را مینویسند، مربوط به همین وادی است. آنجا آقای مهندس اشاره میکنند که تنها یک روزنه وجود داشت برای خارج شدن از این مسیر، از این گرفتاری و از آن چالشها و آن روزنه، وجود استادشان بوده است. این اهمیت راهنما، استاد و مربی را نشان میدهد.
اولین مطلبی هم که در کتاب «شصت درجه» آمده، تحت عنوان «لنگر کشتی را بکشید»، به نظر من حجت را تمام میکند راجع به این وادی و راجع به مطلب «با حرکت، راه نمایان میشود».
مهندس میگوید که بعد از اینکه من تصمیم گرفتم به مصرف خودم سر و سامانی بدهم، اصلاً برنامه و هدفی برای ترک یا درمان یا چیز خاصی نداشتم؛ فقط میخواستم سر و سامانی بدهم. علیرغم اینکه استادم، استاد سردار، میدانست که من درگیر چه تاریکیای هستم، ولی هیچوقت به من چیزی نگفت.
این برای خود من خیلی جالب است. خیلی از ماها وقتی میآییم توی لژیون، وقتی میآییم توی راه، راهنما میداند من چه شرایطی دارم و میداند من چه حالی دارم، ولی تا موقعی که خودم نخواهم و دست نیاز دراز نکنم، هیچ اتفاقی نمیافتد.
گرچه ممکن است گاهی یک نشانه هم به من بدهند.
ولی چیزی که هست، مهندس میگوید اول من یک گامی برداشتم برای سر و سامان دادن، بعد استادم آمد و گفت: حالا این کار را کن، و ادامه راه.
و بعدش آن عنوانی که همه عزیزان گوش دادند و احتمالاً نوشتند: «لنگر کشتی را بکشید.»
بهروزترین کشتی، بهترین کشتی، اگر مدت زیادی را لنگر انداخته باشد و درگیر امواج و تلاطم باشد، آرامآرام مستهلک میشود، سوختش تمام میشود، نیروهایش خسته میشوند، خدمه آسیب میبینند، نیاز به آذوقه دارند و خیلی مسائل دیگر.
هرچقدر هم دریا طوفانی باشد و هرچقدر هم شرایط جوی بد باشد، این اتفاقات بدتر و بدتر میشود.
این همان روزهایی است که من در مصرف مواد مخدر بودم و گیر کرده بودم و لنگر انداخته بودم. به قول عزیزان، بالشی هم گذاشته بودم زیر دست خودم و میگفتم: «انشاءالله درست می شود!»
ولی این وادی به من میگوید: نه، شما باید گام برداری، باید حرکت کنی؛ حتی اگر مسیر درست و خیلی مطمئن نباشد، حتی اگر مسیر مهآلود باشد، شما باید گام بردارید.
آن لنگر باید کشیده شود تا آن کشتی یک مسیری را شروع کند به رفتن. بعد حالا رادار روشن میشود. من رادار را میگویم راهنما، یا حالا آن قدرت برتر؛ رادار روشن میشود و به من مسیر میدهد.
من هشت سال پیش آمدم کنگره، روزی که قرار بود لژیون انتخاب کنم، نشستم، یک سیگار کشیدم. زنگ زدم به خانواده گفتم: «میخواهم یک انتخابی بکنم، دعا کنید یک گام درست بردارم.»
و الان اینجا و در این جایگاه حضور دارم.
اگر آن روز به من میگفتند یک روزی این شکلی میشود، سکته میکردم؛ همان روز جان به جانآفرین تسلیم میشد!
ولی آرامآرام مسیر روشن شد؛ آرامآرام، یک قدم، یک قدم، ولی شد.
این خیلی برای من جالب بود که قانون سوم کتاب «شصت درجه» به این موضوع پرداخته و اولین مطلبش هم هست.
اما در کتاب عشق، حالا آن اوایلش میگوید: «در سکون هیچ اتفاقی نمیافتد و همه چیز باید با حرکت آغاز شود.»
یعنی من حرکت میکنم توی مسیر، یکسری اتفاقات خوب میافتد.
این تأثیری بود که این وادی روی من گذاشت که شما باید حرکت کنید.
و اینکه میگوید این یک قانون است: «با حرکت، راه نمایان میشود.» این را همه، در هر زمینهای، باید انجام بدهیم.
همه ما نشسته بودیم خانه، هزار تا لایو از کنگره را تماشا کرده بودیم، هیچکدام حال خوب نداشتیم. خیلیها آمدند و رفتند، این اتفاق نیفتاد.
و نکتهای که توی وادی میگوید و خیلی برای من تأثیرگذار بود اینکه یک جایی یک نفر نافرمانی کرد و رانده شد و گفت: «من میروم و ثابت میکنم این انسانی که تو میگویی، آنقدر هم کار درست نیست، آنقدر هم ارزش ندارد، آنقدر هم قیمتی نیست.»
از آنور هم انسان رانده شد که درست کند.
و آنجا این کلمه که: «ای انسان، برو زمین؛ آنجا با حرکت راه نمایان میشود.»
ولی گاهی وقتها من میآیم و مسیرم میشود سمت آن یکی که قسم خورده بود که من این را از مسیر خارج میکنم.
امیدوارم که این وادی را بیشتر درک کنم.
و قسمت دوم وادی اینکه اگر من میخواهم به صلح، آرامش، امنیت و همچین خواستههایی برسم، توی این وادی باید یکسری کارها کنم. باید تسویهحساب کنم؛ اول با خودم، خانواده و جامعه.
مدتهای زیادی یقه خودم را گرفته بودم و رها نمیکردم. تازگی ولش کردم. بیشتر دارم حالا به خانواده اهمیت میدهم. بعد از سالها، جامعه هم نمیدانم در چه شرایطیام، ولی سعی میکنم آسیب نزنم.
ولی جایی که جا ماندم، قسمت دوم وادی و انجام پیمان است.
من خودم با اجبار، یعنی هی شانه خالی میکردم. این یعنی تجربه من از این وادی. به دوستان پیشنهاد میکنم مسیری که من رفتم را نروید.
راهنما هم همان اوایل به من گفت: «هر موقع شرایطش را داشتی، بیا پیمان و کارهایش را انجام بده.»
من به واسطه ضد ارزشهایی که داشتم و تصویری که از خودم داشتم، میگفتم: «من اینقدر بدهکارم، رویم نمیشود بروم بگویم ببخشید. من چی بگم؟ یک ذره حسابم مثلاً نزدیک به صفر بشه، بعد میآیم میگم حالا مثلاً یک ذره صاف کردم، میشه شما مثلاً لطف کنی کنار بیای، ببخشی من را؟»
ولی اشتباه بود.
بعدها فهمیدم که این حلقه شیطان است. ولی حالا بعدش که دیگر میخواستم ایجنت بشوم، گفتند باید حتماً بروی پیمان ببندی.
فکر میکردم این پیمان را وقتی میبندی، دیگر علیهالسلام میشوی و حالا خیلی مسائل...
ولی کمک میکند که خیلی اتفاقات نیفتد و واقعاً برای من اینجوری بود.
دوستانی که شرایطش را دارند، حالا به عنوان یک عضو میگویم، تأخیر نیندازند در این زمینه؛
من هفت سال پشت وادی هشتم گیر کرده بودم و علت اینکه امروز اینجا نشستهام، فکر میکنم این بود که این را بگویم
چون راجع به وادی خیلی چیزها نمیدانم. فقط پیشنهادی که میتوانم بکنم این است: این را خیلی به تأخیر نیندازیم.
مرسی که توجه داشتید. متشکرم.

نگارش: مسافر محسن
عکاس: مسافر عباس
تنظیم: مسافر مهدی
- تعداد بازدید از این مطلب :
171