English Version
This Site Is Available In English

از بی‌راهه تا مسیر رهایی

از بی‌راهه تا مسیر رهایی

جلسه هفتم از دوره دوازدهم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، زاهدان، به استادی مسافر آقای حمید، نگهبانی مسافر آقای محمد و دبیری مسافر آقای حسینعلی با دستور جلسه «وادی هشتم: با حرکت راه نمایان می‌شود» یکشنبه 12 مهر 1405 ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، حمید هستم، مسافر. خدا را شکر می‌کنم که امروز در جمع شما هستم. از مهندس دژاکام و خانواده محترمشان، از آقا جواد، راهنمای عزیزم، و همچنین از همه کسانی که از ابتدا برای ما خدمت کردند، صمیمانه تشکر می‌کنم.

وادی هشتم می‌گوید: «با حرکت، راه نمایان می‌شود.»

ما از بدو تولد در حرکت بوده‌ایم. با چهار دست و پا راه رفتیم، به مدرسه رفتیم، الفبا را یاد گرفتیم و بعضی از ما وارد دانشگاه شدیم. اما در بحث مواد مخدر، راه را بلد نبودیم و به بیراهه رفتیم. فکر می‌کردیم راه همان مسیری است که در آن حرکت می‌کنیم، اما این‌طور نبود. مانند کسی بودیم که در باتلاق گرفتار شده است و هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زند، بیشتر فرو می‌رود.

تا اینکه وارد کنگره شدم. همان روز اول، راه برایم نمایان شد. خواسته من، درمان اعتیاد بود.

اما داشتن خواسته به‌تنهایی کافی نیست. مانند کسی هستیم که می‌خواهد به مشهد برود، اما ماشین را بنزین نزده و روغن آن را نیز تعویض نکرده است. خواسته دارد، اما توشه ندارد. توشه ما چیست؟ به‌موقع آمدن به جلسات، حضور در کارگاه‌های عمومی و خصوصی، آموزش گرفتن، مصرف دارو در زمان مقرر و خدمت کردن.

قطع مواد شاید آسان به نظر برسد. یازده ماه سفر می‌کنی، دارو را به‌موقع مصرف می‌کنی، آموزش می‌گیری و به رهایی می‌رسی. اما مهم‌تر از آن، این است که بتوانی رهایی خود را حفظ کنی و در مسیر باقی بمانی. این همان توشه‌ای است که برای ادامه مسیر به آن نیاز داریم.

تأثیر وادی هشتم روی من این بود که فهمیدم تا زمانی که حرکت نکنم، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. سال‌ها منتظر معجزه بودم، در حالی که راه همان‌جا بود و این من بودم که باید قدم برمی‌داشتم. وقتی حرکت کردم، راه برایم باز شد.

وقتی در مسیر قرار می‌گیری، اگر شعور و درک لازم را نداشته باشی، تفاوت چندانی با کسی که سرش را به دیوار می‌زند و متوجه مسیر نیست، نخواهی داشت. ممکن است در مسیر باشی، گل و بلبل ببینی و بخواهی به سمت دیگری حرکت کنی. گاهی یک حرف، یک برخورد یا یک حس ناخوشایند می‌تواند همان نقطه‌ای باشد که مشکلات دوباره از آنجا آغاز می‌شوند و انسان را به خانه اول برمی‌گردانند.

البته این به معنای آن نیست که دیگر نمی‌توان کاری کرد. هزار بار هم که برگردیم، می‌توانیم دوباره مسیر را اصلاح کنیم، اما چیزی که از دست می‌رود، زمان است.

من، حمید، اگر ۲۰ سال پیش با کنگره آشنا شده بودم، امروز ۲۰ سال جلوتر بودم و قطعاً حال بهتری داشتم. برای جوانی که امروز وارد کنگره می‌شود، این یک فرصت بسیار ارزشمند است. او بهترین زمان را برای تغییر انتخاب کرده است.

به نظر من، تنها جایی که می‌توانیم تجربه حس خوب، حال خوب و درمان واقعی را داشته باشیم، همین کنگره است.

من شاهد حال‌خرابی‌های زیادی بوده‌ام، به تمام معنا. اما به خدا، خانواده‌ام می‌خندیدند و من نمی‌دیدم. من برای خودم مانند برج زهرمار بودم و متوجه حال و رفتار خودم نبودم.

نگارش و عکس: مسافر مجتبی، لژیون چهارم، راهنما آقای سعید

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...