امواج چون گردباد بر زمین فرود میآیند و آنچه برداشتنی باشد با خود به امانت میبرند و این جز با فرمان حاصل نمیگردد؛ پس شما که پیمان میبندید، در اندیشه آن باشید که از زمین برخاسته و به همان مکانی که فرمان صادر است، رهسپار شوید.
وادی هشتم از من حرکت و عمل میخواهد و میگوید اگر حرکت کنی، بدان که ناممکنترین راهها به رویت باز میشوند و تو را به هدفت میرسانند و این وعده وادی هشتم است، اگر در مسیر متوقف نشوی و از اتفاقات پیشرو غافل نمانی، قطعاً به هدف خواهی رسید؛ اما پیش از شروع حرکت باید خود را آماده کنم، برای رسیدن به مقصد لازم است از نظر روحی و جسمی به صلح و آرامش برسم؛ باید ذهن و قلبم را از آلودگیها پاک کنم تا در ادامه راه دچار گمراهی نشوم.
گاهی دانسته یا ندانسته باعث رنجش خانواده و جامعه شدهام و به خود نیز آسیب زدهام. پس پیش از حرکت، باید حساب خود را با خود، خانواده و جامعه تسویه کنم و خسارتها را جبران نمایم. قبل از مطالعه وادی هشتم، فکر میکردم کار از کار گذشته و فرصتم تمام شده است؛ اما این وادی میگوید هنوز فرصت وجود دارد. هر وقت ماهی را از آب بگیری، تازه است. این جمله به من امید داد که میتوانم سیاهیها را پاک کنم و همه چیز را از نو بسازم و در کل، این وادی وادی امید است، مژدهای که میگوید: حرکت کن، تو میتوانی دوباره از نو شروع کنی. این وادی یعنی حرکت با دانایی کامل به سمت توبه و بازگشت از خطاها؛ یعنی من هنوز فرصت بخشش دارم.
وقتی با کنگره آشنا شدم، در تاریکی مطلق بودم. دنیا برای من تیره و تار بود و در گوشهای با درد، رنج و ناامیدی زندگی میکردم. حتی سالها در کنگره بودم؛ اما آموزشها و وادیها برای من معنایی نداشت و فقط از کنارشان عبور میکردم. صفحات دفتر من با خودکار رنگ شده بود؛ اما درکی از مطالب نداشتم دو دستی به تاریکیها و غمهایم چسبیده بودم. اصولاً اگر در مسیر صراط مستقیم باشی؛ اما خلوص نداشته باشی و حرکت نکنی، از مسیر به بیرون پرت میشوی. من درک درستی از این موضوع نداشتم و بدون حرکت بودم و مدام درجا میزدم و یک روز فهمیدم که از کنگره دور شدهام؛ چرا که از برکت و ارتباط محروم شده بودم و همین محرومیت من را به خود آورد. در آن سه سال دوری، تازه فهمیدم چه بلایی بر سرم آورده بودم و داستان من مثل شخصی است که دیر به ایستگاه رسیده و اتوبوس رفته است؛ اما این بار ناامید نشدم. منتظر ماندم تا اتوبوس بعدی برسد و من هم سوار شوم و به سوی هدفم حرکت کنم، این بار پرقدرت شروع کردم و باور کردم که کجا هستم، قلب و ذهنم را آرام کردم، بندهای غم و تاریکی را گسستم و دستم را در دست روشنایی گذاشتم، اکنون بلند شدهام و به سوی نور پرواز میکنم. از خداوند شاکرم که به آن حال خوشی که آرزویش را داشتم رسیدهام. دیگر احساس سنگینی نمیکنم، دیگر پاهایم در زنجیر نیست و روزبهروز پرواز کردن را تمرین میکنم تا به اوج برسم و ایمان دارم که با حرکت، راه نمایان میشود.
نویسنده: همسفر عاطفه رهجوی راهنما همسفر پروین (لژیون ششم)
رابط خبری: همسفر معصومه رهجوی همسفر پروین (لژیون ششم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی همسفر سمیه (لژیون چهارم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی خواجو
- تعداد بازدید از این مطلب :
220