چهارمین جلسه از دوره نود و دوم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ ویژه مسافران و همسفران نمایندگی شادآباد با استادی راهنمای محترم مسافر حسن، نگهبانی مسافر احمد و دبیری مسافر صابر با دستور جلسه «وادی هشتم و تاثیر آن روی من» روز شنبه 11 مهرماه ماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان، حسن هستم، مسافر.
در ابتدا خداوند را شاکر و سپاسگزارم که یک بار دیگر این فرصت را به من داد تا این جایگاه را تجربه کنم، از تکتک شما عزیزان آموزش بگیرم و بتوانم خدمتگزار باشم.
از خداوند سپاسگزارم که بزرگانی همچون جناب مهندس دژاکام و خانواده محترمشان را در مسیر زندگی ما قرار دادهاند؛ بزرگانی که با آموزشهای ارزشمند خود، جهانبینی ناب و شناخت درست را به ما آموزش میدهند و باعث ایجاد فهم و آگاهی در ما میشوند.
دستور جلسه امروز، طبق روال روزهای شنبه، دو بخش دارد بخش اول، «وادی هشتم و تأثیر آن روی من» با عنوان «با حرکت، راه نمایان میشود» و بخش دوم نیز جشن اولین سال رهایی محسن عزیز.
اگر بخواهم یک پله به عقب برگردم، در وادی هفتم میخوانیم:
«رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است: یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت مینماییم.»
به نظر من، پیدا کردن راه همیشه کار سادهای نیست. بعضی از راهها بسیار دشوار هستند و ممکن است انسان سالها به دنبال مسیر درست بگردد. اما در کنگره ۶۰، راه پیدا شده و مسیر مشخص است. جناب مهندس این مسیر را برای ما ترسیم کردهاند و همین موضوع کار منِ مسافر را بسیار آسانتر میکند.
گاهی انسان با مسئلهای روبهرو میشود و میخواهد آن را حل کند، اما راه حل آن را نمیداند. در کنگره، روش درمان مشخص است؛ روش DST و استفاده صحیح از داروی OT برای ما تعریف شده است. در واقع، یک مسیر مشخص و ایمن پیش روی ما قرار گرفته که علائم و قوانین آن نیز مشخص است. حالا وظیفه من این است که از این مسیر چگونه برداشت کنم و چگونه حرکت کنم.
در وادی هشتم دوباره با کلمه «راه» روبهرو میشویم:
«با حرکت، راه نمایان میشود.»
در این وادی شعری زیبا از عطار آمده است:
«گر مرد رهی، میان خون باید رفت
از پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت»
البته این شعر یک تمثیل است. وقتی گفته میشود «میان خون باید رفت»، منظور مشکلات و سختیهای مسیر است. اگر یک سفر اولی واقعاً مرد راه باشد، باید بتواند از مشکلات عبور کند و در مقابل سختیها تسلیم نشود.
وقتی میگوید «از پای فتاده، سرنگون باید رفت»، یعنی حتی اگر شرایط بسیار سخت شود، باز هم باید ایمان و فرمانبرداری خود را حفظ کنیم.
گاهی یک سفر اولی از پنج و نیم به چهار و نیم میآید و میگوید: «یک سیسی کم شده، زندگی من به هم ریخته است.» در حالی که نباید یک مشکل کوچک را بزرگ کنیم. این اتفاق بخشی از مسیر است و باید با صبر و آموزش از آن عبور کرد.
در یکی از مطالب جناب مهندس نیز درباره نیروهای بازدارنده صحبت شده است. زمانی که انسان در مسیر نادرست حرکت میکند، شاید نیروهای بازدارنده چندان مانعی ایجاد نکنند؛ اما وقتی تصمیم میگیرد مسیر خود را تغییر دهد و وارد مسیر درست شود، ممکن است مشکلات و موانع بیشتری ظاهر شوند.
به همین دلیل است که در مسیر درمان باید صبر و استقامت داشته باشیم و اجازه ندهیم مشکلات ما را از مسیر خارج کنند.
موضوع دیگری که برای من بسیار قابل تأمل است، تفاوت کار ضد ارزش و کار ارزشی است.
کار ضد ارزشی معمولاً در ابتدا لذت دارد، اما نتیجه آن حال خرابی است. مثلاً خوابیدن تا ظهر شاید در همان لحظه لذتبخش باشد، اما نتیجه خوبی ندارد. خوردن بیش از اندازه، گرفتن ربا یا رشوه و انجام هر کار ضد ارزشی ممکن است در لحظه لذت داشته باشد، اما در ادامه اثرات نامطلوب خودش را نشان میدهد.
در مقابل، کار ارزشی ممکن است در ابتدا سخت باشد. بهموقع نوشتن سیدی، صبح زود بیدار شدن، دارو را در ساعت مشخص مصرف کردن، فرمان راهنما را اجرا کردن و درست زندگی کردن، شاید در لحظه سخت باشد؛ اما نتیجه آن آرامش و حال خوب است.
برای یک سفر اولی، فرمانبرداری از راهنما ممکن است در ابتدا دشوار باشد، اما اگر آن را درست انجام دهد، نتیجه خوبی خواهد گرفت.
سفر سخت است؛ کم کردن پله سخت است، پالایش سخت است و تغییر کردن سخت است. اما پاداش این سختی چیست؟
به نظر من، یکی از زیباترین پاداشهای این مسیر، ایجاد یک حس سالم و پالایششده در وجود انسان است؛ حسی که باعث میشود خانوادهام را دوست داشته باشم، راهنمایم را دوست داشته باشم و حتی نسبت به انسانهایی که شاید رفتار مناسبی با من نداشتهاند، کینه و نفرت نداشته باشم.
این همان پاداشی است که در اثر حرکت در مسیر درست و پالایش درونی به دست میآید.
در ادامه، میخواهم به بخش دوم دستور جلسه، یعنی جشن اولین سال رهایی محسن عزیز، بپردازم.
اولین سال رهایی محسن عزیز را از صمیم قلب تبریک میگویم؛ در رأس به بنیان کنگره ۶۰، جناب مهندس دژاکام و خانواده محترمشان، همچنین ایجنت محترم نمایندگی شادآباد، خدمتگزاران و تمام اعضای کنگره ۶۰.
این تولد را به محسن عزیز، همسفر محترمشان و راهنمای همسفرشان، سرکار خانم منصور فلاح، تبریک میگویم. همچنین به دو گل زندگیشان، کاین و کایا، تبریک میگویم و امیدوارم در ادامه مسیر، خانوادهای موفق و خدمتگزار برای کنگره باشند.
محسن در گذشته نزد راهنمای محترمش، آقای محسن اسدی، سفر خود را آغاز کرد. بخش اصلی درمان او در همان دوره انجام شد. آنتیایکس او تریاک و سپس داروی OT بود و در گذشته نیز تجربه مصرف قرصهای مختلف و درمانهای غیراصولی را داشت که متأسفانه شرایط سختی برای او ایجاد کرده بود.
من و محسن هم دوست بودیم و هم همکار. در ابتدا اجازه نمیدادم وارد این مسیر شود، چون تصور میکردم ممکن است حرمتهای کنگره بین رابطه کاری و رفاقت ما دچار مشکل شود. اما محسن اصرار داشت که میخواهد سفر کند و قول داد که حرمتها را رعایت کند.
او پای قول خودش ایستاد.
راهنمای محترمش، آقای محسن اسدی، داروهای قبلی او را کنار گذاشت و سفر درمانی او را آغاز کرد. محسن سفر سختی داشت، اما در نهایت توانست رهایی خود را به دست بیاورد.
مدتی بعد محسن با من تماس گرفت و گفت که عذاب وجدان دارد. گفت در این فاصله دو بار شراب و یکی دو بار گل مصرف کرده، اما به سمت قرصها و مواد قبلی نرفته است.
از من پرسید چه کار کند.
به او گفتم: «تو در سفرت یک چیز را جا گذاشتهای و باید برگردی و آن را پیدا و اصلاح کنی.»
محسن دوباره آمد و سفر خود را به شکل استاندارد ادامه داد. البته این مسیر برایش بسیار سخت بود، اما چیزی که من از محسن یاد گرفتم، صبر و استقامت بود.
از نظر اقتصادی و شغلی نیز شرایط بسیار سختی داشت. راهنمای قبلیاش به او فرمان داده بود که شغلش را تغییر دهد. محسن این فرمان را اجرا کرد؛ حتی اگر شغل جدید از نظر جایگاه و درآمد، بسیار پایینتر از کار قبلی بود.
اما فرمانبرداری کرد.
بعد از مدتی، من نیز به او گفتم که فعلاً در همان شرایط بماند و باز هم فرمان را اجرا کرد.
در اینجا یک جمله بسیار زیبا وجود دارد:
«آنهایی که اقدام به حل مسائل مینمایند، مورد حمایت الله قرار میگیرند.»
من این موضوع را در زندگی محسن بهوضوح دیدم. او از نظرهای مختلف شرایط سختی داشت، اما درست عمل کرد و صبر کرد.
در آن زمان که شرایط مالی محسن بسیار سخت بود، یک روز دیدم خسته است و با تأخیر سر کار آمده است. از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده است.
گفت: «پول نداشتم برای بچهام شیرخشک بخرم، مجبور شدم شب تا حدود یک یا دو بامداد کار کنم تا بتوانم پول شیرخشک را تهیه کنم.»
وقتی از او پرسیدم چرا به من نگفته، گفت: «گرفتن پول در کنگره جزو حرمتهاست و نمیخواستم این کار را انجام بدهم.»
این حرف برای من بسیار قابل احترام بود. چون حتی در سختترین شرایط، حرمتهای کنگره را رعایت کرد.
در ادامه، شرایط زندگی او تغییر کرد. من خودم از دیدن این تغییرات در مدت حدود یک سال و نیم متعجب شدم. اینجا همان جایی است که معنای واقعی حرکت در مسیر صراط مستقیم را میتوان دید.
جناب مهندس میفرمایند که در مسیر درست، ممکن است غیرممکنها ممکن شوند.
محسن عزیز، اولین سال رهاییات را از صمیم قلب تبریک میگویم. امیدوارم در ادامه مسیر، درمانت را با خدمت و آموزش کاملتر کنی و روزی بتوانی به عنوان راهنما، خدمتگزار انسانهای دردمند باشی.
از همه شما سپاسگزارم.

سلام دوستان، محسن هستم، یک مسافر.
گاهی خدا را صدا بزن نه بخاطر اما و اگر و ای کاش ، گاهی خدا را صدا بزن نه بخاطر اینکه هر مشکلی بر میخوریم ربطش میدیم به خدا ، گاهی خدا را صدا بزن چون او میخواد لفظ خدا جنبیده شود بر روی لب های تو، گاهی خدا را فقط به خاطر خدا صدا بزن نه چیز دیگری
قبل از جلسه با دوستم در مورد استرس صحبت میکردم ، همین موضوع باعث شد به استرسی فکر کنم که قبل از ورود به کنگره داشتم. آن زمان حدود هفده، هجده نوع قرص اعصاب و انواع مواد مخدر مصرف میکردم و امروز که به آن دوران نگاه میکنم، واقعاً فکر میکنم یک معجزه بوده که من امروز اینجا نشستهام و زنده هستم.
به من گفته میشد که دچار بیماری دوقطبی هستم و ثبات اخلاقی ندارم؛ گاهی در شرایط بسیار بد و گاهی در شرایط خوب قرار داشتم. آن استرس و شرایطی که آن روزها داشتم، تمام توان و انرژی من را گرفته بود؛ اما امروز همان چیزی که زمانی برای من استرس بود، تبدیل به هیجان شده است.
امروز برای حضور در این جایگاه هیجان داشتم و با خودم میگفتم چقدر زیباست، چقدر لذتبخش است و چقدر برای رسیدن به این لحظه، لحظهشماری کردهام. خدا را شکر میکنم که امروز اینجا هستم و میتوانم این تجربه را با شما عزیزان در میان بگذارم.
اگر بخواهم از تاریکیهای گذشته بگویم، شاید یکی از سختترین قسمتهای زندگیام را بتوانم به زمانی نسبت بدهم که همسرم را همراه خودم به کلینیک برده بودم. از زمانی که قرار بود برگردم، حدود یک ساعت و نیم تا دو ساعت فرصت داشتم، اما در آن فاصله دوباره به محل مصرف رفتم. وقتی برگشتم، تقریباً یک ساعت دیر شده بود و کلینیک تعطیل شده بود.
همسرم زیر باران منتظر من مانده بود. بارانی که امروز آمد، من را یاد همان روز انداخت؛ اما تفاوت این دو باران برای من بسیار زیاد بود. آن روز باران، بخشی از تاریکیهای زندگی من بود و امروز همین باران را میبینم که انگار همه آن تاریکیها را میشوید و با خودش میبرد.
خدا را شکر میکنم که امروز دیگر در آن تاریکیها نیستم. البته هنوز مسائل و مشکلاتی در زندگی وجود دارد، اما آموزشهایی که در کنگره دریافت میکنم، به من یاد داده است که چگونه با آنها روبهرو شوم.
در ابتدا از آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان تشکر میکنم که چنین بستر و جایگاهی را فراهم کردند تا انسانها بتوانند آموزش ببینند، حرکت کنند و زندگی خودشان را تغییر دهند.
از استاد امین نیز تشکر ویژه دارم. آموزشهایی که در زمینه جهانبینی به ما میدهند، برای من بسیار ارزشمند است. من در سال ۱۳۸۸ دانشجو بودم و در همان دوران با ترامادول آشنا شدم. شش سال در دانشگاه درس خواندم، اما اگر بخواهم نتیجه آن دوران را با امروز مقایسه کنم، میبینم چیزی که در کنگره آموزش میگیرم، با آنچه در دانشگاه تجربه کردم، قابل مقایسه نیست.
امروز خیلیها کنگره را دانشگاه میدانند و من هم اینجا را دانشگاه زندگی میبینم؛ دانشگاهی که در آن فقط دانش نظری یاد نمیگیریم، بلکه یاد میگیریم چگونه زندگی کنیم.
از آقای محسن اسدی هم تشکر ویژه دارم. زمانی که برای درمان و رهایی از قرصها اقدام کردم، ایشان با آغوشی گرم من را پذیرفتند و کمک کردند تا بتوانم قرصهایم را به صورت پلکانی کاهش دهم.
آخرین پزشکی که به او مراجعه کرده بودم، برای من نامه بستری در بیمارستان روانی نوشته بود و واقعاً دیگر امیدی به ادامه زندگی نداشتم. حتی تصور بستری شدن طولانیمدت را داشتم. روزهایی بود که مادرم و همسرم فقط برایم دارو و قرص میآوردند و شرایطی داشتم که خودم را از زندگی جدا میدیدم.
حتی چندین بار در شرایطی قرار گرفتم که افکار خودکشی به سراغم میآمد و احساس میکردم دیگر توان ادامه دادن ندارم.
امروز وقتی به آن گذشته نگاه میکنم، فقط خدا را شکر میکنم که آن مسیر تمام شده است.
از آقای محسن اسدی واقعاً ممنونم و خودم را مدیون کمکهای ایشان در سفر اول میدانم.
همچنین تشکر ویژهای از آقای حسن اسدی دارم. در تمام لحظات سخت و شادیهای زندگی، از ایشان مشورت گرفتهام. آموزش کنگره به من یاد داده که برای برداشتن قدمهای مهم در زندگی، بدون مشورت و بدون فکر حرکت نکنم.
آقای مهندس همیشه بر اهمیت داشتن راهنما و مشورت تأکید دارند و من امروز این موضوع را با تمام وجود لمس کردهام. کسی که در مسیر زندگی یک راهنما و یک انسان باتجربه برای مشورت داشته باشد، مسیر متفاوتی را طی میکند.
از حسن آقا ممنونم که همیشه یار و یاور من بودهاند.
همچنین باید از همسرم تشکر کنم. شاید خودش نداند که در این سالها چقدر سختی کشیده است. ما یازده سال است که با هم زندگی میکنیم و بسیاری از اتفاقاتی که در این سالها افتاد، شاید حتی خانواده خودش هم از آنها باخبر نشدند.
این میزان صبوری برای من واقعاً قابل ستایش است. اینکه یک انسان بتواند این همه سختی، بدخلقی و مشکلات را تحمل کند و بسیاری از آنها را با دیگران مطرح نکند، برای من بسیار ارزشمند است.
اگر خدا در اینجا حضور داشت، بابت اینکه چنین انسانی را در مسیر زندگی من قرار داده، دست او را میبوسیدم و از او تشکر میکردم.
از تمام راهنماها عزیز تشکر میکنم. من واقعاً از دیدن آنها انرژی میگیرم. خودم بارها گفتهام که وقتی وارد سالن میشوم، انرژی میگیرم و حال خوبی پیدا میکنم؛ مشکلات و مسائل بیرون را برای مدتی فراموش میکنم.
اگر بخواهم در پایان یک تجربه را با شما در میان بگذارم، میگویم که من با «حضور» توانستم به جایگاهی برسم که امروز خداوند به من داده است.
بیرون از کنگره، بهانهها و مسائل مختلف زیادی وجود داشت که میتوانستند من را از مسیرم دور کنند؛ اما حضور در کنگره به من کمک کرد که در مسیر بمانم.
خدا را شکر میکنم که حضور دارم، آموزش میگیرم و میتوانم از تکتک شما عزیزان درس بگیرم.از همه عزیزان تشکر میکنم

سلام دوستان، مونا هستم، یک همسفر.
خدا را شکر میکنم که یک بار دیگر در کنگره ۶۰، مخصوصاً در شعبه شادآباد، شاهد چنین تولد زیبایی هستیم.
این تولد را به جناب آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان، همچنین به آقای اسدی، آقای محسن و فاطمه عزیز تبریک عرض میکنم و امیدوارم برکات این تولد همیشه در زندگیشان جاری باشد.
من جملهای دارم که همیشه برایم معنا داشته است:
«با حرکت، راه نمایان میشود.»
انسان وقتی وارد این دنیا میشود، حرکتش آغاز میشود و سفرش را شروع میکند. در این سفر، فراز و نشیبها و مشکلات زیادی وجود دارد و همه اینها میتواند برای ما آموزش باشد.
هر بار که میخواهیم حرکت کنیم، باید قدمهایمان محکم باشد. آقای مهندس میفرمایند که با قدم اول است که میتوانیم هزاران فرسنگ را طی کنیم. مهم این است که قدم اول را بدون ترس برداریم.
نیروهای الهی همیشه همراه ما هستند و اگر انسان در مسیر ارزشها حرکت کند، این نیروها او را حمایت میکنند. حتی در مسیر ضد ارزشها نیز نیروهای منفی انسان را همراهی میکنند، اما انسان با آموزش و آگاهی میتواند در برابر آنها مقاومت کند.
باید قدرت تحمل خودمان را بالا ببریم و به نفس خود آموزش بدهیم تا بتوانیم در برابر مشکلات و نیروهای منفی ایستادگی کنیم.
فاطمه عزیز در تاریخ ۱۱/۹/۱۴۰۴ وارد کنگره شد. زمانی که همسرو همراهانش از کنگره رفتند، او ماند و مسیر خودش را ادامه داد.
او انسانی بسیار مهربان و دلسوز است؛ البته کمی زودرنج است و سریع ناراحت میشود، اما همیشه به او گفتهام که باید روی این نقطهضعف خودش کار کند.
هر قدمی که برای کنگره برداشت، با عشق برداشت و فرمانبرداری را به خوبی انجام داد.
امروز تولدشان با وادی هشتم شروع شد و نشانهای که امروز دریافت کردند، برای من یک آموزش بزرگ است؛ اینکه وقتی انسان با دل و عشق در کنگره قدم برمیدارد و در صراط مستقیم حرکت میکند، خداوند نشانههایش را سر راه او قرار میدهد.
تنها کاری که باید انجام دهیم این است که دین خودمان را به کنگره ادا کنیم و با عشق خدمتگزار واقعی باشیم ممنوم
.jpg)
سلام دوستان، فاطمه هستم، یک همسفر.
من در سال ۱۴۰۰ وارد کنگره شدم و در این پنج سال، بارها و بارها امروز را در ذهن خودم تصور کرده بودم. برای این روز رویاپردازی کرده بودم، گریه کرده بودم و خوشحال شده بودم.
وقتی امروز فرا رسید، هرچه فکر کردم که چه چیزی باید بگویم، چیزی به ذهنم نمیرسید؛ چون آنقدر در این پنج سال با خودم صحبت کرده و خاطراتم را مرور کرده بودم که نمیدانستم از کجا شروع کنم.
اما مسافر عزیزم مثل همیشه به من کمک کرد و باعث شد به یکی از آموزشهای بزرگ کنگره برسم:
«صفت گذشته در انسان صادق نیست، چون جاری است.»
وقتی آقای اسدی درباره بخشی از زندگی مسافر من صحبت کردند، متوجه شدم که خودم بسیاری از آن روزها را فراموش کردهام؛ حتی بعضی از داروها، سختیها و شرایطی را که در گذشته داشتیم، دیگر به خاطر نمیآوردم.
همین موضوع باعث شد مفهوم «صفت گذشته در انسان صادق نیست» را بیشتر درک کنم.
از مسافر عزیزم تشکر میکنم که اجازه داد در کنار او باشم و آموزش بگیرم.
روزهای اولی که وارد کنگره شده بودم، بعضیها درباره شرایط مسافرم و مصرف او صحبت میکردند و من شاید آن زمان خیلی از مسائل را درک نمیکردم، اما امروز معنای بسیاری از آن اتفاقات را بهتر میفهمم.
حتی شبهایی که او دیر به خانه میآمد و من نگرانی و ترس زیادی داشتم، امروز میبینم که همان اتفاقات نیز برای من آموزش داشته است.
از آقای مهندس دژاکام بسیار تشکر میکنم که چنین بستری را برای رشد انسانها فراهم کردند.
از آقای امین نیز تشکر میکنم که آموزشهایشان باعث رشد و آگاهی من شد.
از خانم مونای عزیزکه در این مسیر کنار من بودند، تشکر میکنم.
از آقای محسن اسدی بسیار تشکر میکنم؛ ایشان را مانند یک برادر دوست دارم.
از آقای حسن اسدی هم تشکر میکنم که برای مسافر من زحمات زیادی کشیدند.
از مرزبانهای عزیز وایجنت محترم مرزبانهای دوره قبل تشکر میکنم.
از خانم پوران عزیز که راهنمای تازهواردین من بودند و از خانم زهرا که راهنمای سفر اول من بودند، صمیمانه تشکر میکنم.
از آقا محمدرضا موسوی نیز تشکر میکنم. اولین جلسهای که من روز شنبه وارد کنگره شدم، جمعه تولد ایشان بود و من در شرایط بسیار نامناسبی قرار داشتم. دیدن ایشان و تولدشان برای من امیدبخش بود و از آن روز خاطره بسیار خوبی در ذهنم باقی مانده است.
در پایان از همه شما عزیزان تشکر میکنم که امروز در کنار ما بودید و در این روز زیبا ما را همراهی کردید.
از همه شما سپاسگزارم.

تهیه تنظیم و ارسال : خدمتگزاران سایت شاد آباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
277