برداشت از سیدی «عالم غیب»
گاهی یک آموزش، فقط اطلاعاتی را به انسان اضافه نمیکند، بلکه زاویه نگاه او به زندگی را تغییر میدهد. برای من، سیدی «عالم غیب» از همین جنس بود. در ابتدا شاید تصور کنیم موضوع صحبت، فقط درباره جهانی فراتر از جهان مادی است، اما هرچه بیشتر به مطالب آن فکر میکنم، میبینم که بخش مهمی از این آموزش به خود زندگی، ارتباط انسان با هستی، محبت، خدمت، شکرگزاری و مسئولیتی که در برابر دیگران و آیندگان دارد، مربوط میشود.
یکی از مفاهیمی که در این آموزش برای من برجسته شد، محبت است. ما معمولاً محبت را در حد یک احساس قلبی یا علاقه به یک انسان میشناسیم، اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، میبینیم محبت میتواند نیرویی برای حرکت باشد. انسان برای چیزی که دوست دارد، انرژی میگذارد، از راحتی خود میگذرد، سختی تحمل میکند و گاهی مسیری را ادامه میدهد که اگر علاقه و عشق در آن وجود نداشت، تحملش بسیار دشوار بود.
به همین دلیل، محبت واقعی را نمیتوان فقط در کلمات جستوجو کرد. محبت زمانی قابل مشاهده میشود که به رفتار تبدیل شود. ممکن است کسی بارها از دوست داشتن صحبت کند، اما آنچه حقیقت این احساس را نشان میدهد، کاری است که برای دیگری انجام میدهد. شاید بتوان گفت فاصله میان «دوست داشتن» و «محبت کردن» همان فاصله میان احساس و عمل است.
وقتی این موضوع را در کنگره ۶۰ میبینم، معنای آن برایم روشنتر میشود. خدمتگزارانی که ساعتها از وقت خود را در اختیار دیگران قرار میدهند، راهنماهایی که برای آموزش و رهایی یک مسافر صبر و انرژی صرف میکنند و مرزبانان و دیگر خدمتگزارانی که بخشی از زندگی خود را برای بهتر شدن شرایط دیگران اختصاص میدهند، نمونههایی هستند که نشان میدهند محبت میتواند از یک احساس درونی به یک حرکت اجتماعی تبدیل شود.
در چنین شرایطی، خدمت دیگر فقط انجام یک مسئولیت نیست. وقتی انسان بدون انتظار دریافت چیزی در برابر کاری که انجام میدهد، برای دیگری وقت میگذارد، به نظرم پای یک نیروی عمیقتر در میان است. همان نیرویی که باعث میشود انسان خسته شود، اما از مسیر خارج نشود؛ سختی ببیند، اما ادامه دهد؛ و گاهی کیلومترها راه را طی کند تا شاید بتواند دست انسانی را بگیرد که در شرایط دشواری قرار دارد.
از این زاویه، آموزش و انتقال دانش نیز شکل دیگری از محبت است. انسانهایی در طول تاریخ آمدهاند، تحقیق کردهاند، تجربه کردهاند، شکست خوردهاند و دوباره تلاش کردهاند تا چیزی را کشف کنند که شاید خودشان فرصت استفاده از آن را نداشته باشند. بسیاری از آنها امروز در میان ما نیستند، اما حاصل تفکر و تلاششان همچنان در زندگی ما جریان دارد.
ما امروز از دانش کسانی استفاده میکنیم که سالها پیش برای انسانهای آینده قدم برداشتهاند. این موضوع برای من یک سؤال ایجاد میکند: اگر نسلهای گذشته فقط به زندگی و منافع خودشان فکر میکردند، امروز چه چیزی برای ما باقی مانده بود؟
بنابراین، زندگی فقط دریافت کردن نیست. همانطور که ما از تلاش دیگران بهره بردهایم، باید چیزی نیز برای بعد از خود باقی بگذاریم. شاید یک آموزش، یک تجربه، یک خدمت، یک درخت، یک ساختار سالم یا حتی یک رفتار درست، سالها بعد به دست انسانی برسد که ما هیچگاه او را نخواهیم دید.
این نگاه، مفهوم «دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما میکاریم تا دیگران بخورند» را برای من عمیقتر میکند. کاشتن همیشه به معنای انجام یک کار بزرگ نیست. گاهی یک رفتار درست، یک آموزش صحیح یا یک خدمت کوچک میتواند بذری باشد که اثر آن بسیار دیرتر از زمان انجامش ظاهر شود.
از طرف دیگر، بحث عالم غیب باعث میشود انسان نگاه خود را به زندگی محدود به آنچه با چشم میبیند نکند. شاید ما بخش کوچکی از هستی را تجربه میکنیم و بسیاری از واقعیتها خارج از محدوده حواس ما قرار دارند. خواب و رؤیا، پرسش درباره مرگ و زندگی و آموزههایی که از پیامبران و انسانهای حقیقتجو به ما رسیدهاند، همگی انسان را با این سؤال روبهرو میکنند که آیا آنچه میبینیم تمام واقعیت است؟
پذیرش این موضوع میتواند نگاه انسان به زندگی را تغییر دهد. اگر زندگی را فقط همین چند سال و همین جسم بدانیم، ممکن است بسیاری از مسائل را فقط از زاویه منافع کوتاهمدت ببینیم. اما اگر حیات را جریانی گستردهتر بدانیم، رفتار و انتخابهای ما معنای دیگری پیدا میکنند و مسئولیت ما در برابر آینده نیز بیشتر میشود.
حتی مفهوم مرگ نیز در این نگاه، پایان مطلق نیست. مرگ بخشی از چرخه حیات است و امکان آمدن نسلهای جدید، تجربههای تازه و ادامه مسیر را فراهم میکند. همانطور که انسانها میآیند و میروند، دانش، تجربه و اثر اعمالشان میتواند در این جهان باقی بماند و به نسلهای بعد منتقل شود.
یکی دیگر از برداشتهای من، ارتباط محبت با طبیعت بود. اگر انسان واقعاً به هستی احساس تعلق داشته باشد، نمیتواند فقط نسبت به انسانها احساس مسئولیت کند و نسبت به محیط اطراف خود بیتفاوت باشد. درختی که قطع میشود، آبی که آلوده میشود، رودخانهای که خشک میشود و زمینی که تخریب میگردد، همه بخشی از همان بستری هستند که حیات ما نیز در آن جریان دارد.
محبت به طبیعت شاید در ظاهر کار بسیار سادهای باشد؛ یک درخت بکاریم، زبالهای روی زمین نریزیم، آب را آلوده نکنیم یا مانع تخریب محیط اطراف خود شویم. اما همین رفتارهای ساده، اگر در یک مجموعه و جامعه گسترش پیدا کنند، میتوانند آثار بزرگی داشته باشند.
موضوع دیگری که در این آموزش برای من قابل تأمل بود، ضرورت تشخیص و مراقبت از محیط فکری و انسانی است. همانطور که هر چیزی را نمیتوان وارد یک رودخانه زلال کرد، هر فکر و رفتاری نیز نباید بدون شناخت وارد زندگی انسان شود. انسان باید قدرت تشخیص داشته باشد؛ بداند چه چیزی را بپذیرد، از چه چیزی فاصله بگیرد و چگونه از سلامت فکری و ساختار سالمی که به دست آورده محافظت کند.
البته این موضوع نباید بهانهای برای قضاوت عجولانه درباره دیگران باشد. انسان ممکن است به دلیل ناآگاهی، آموزش ندیدن یا قرار گرفتن در شرایط نامناسب، رفتاری نادرست داشته باشد. بنابراین ابتدا باید فرصت آموزش و تغییر را فراهم کرد. اگر فردی آموزش بگیرد و مسیر درست را بشناسد، امکان تغییر وجود دارد. شناخت واقعی زمانی شکل میگیرد که فرصت آموزش، تجربه و مشاهده عملکرد فرد وجود داشته باشد.
در کنار همه این موضوعات، شکرگزاری برای من جایگاه ویژهای پیدا کرد. ما گاهی آنقدر به داشتهها و حضور آدمهای اطرافمان عادت میکنیم که ارزش آنها را فراموش میکنیم. حضور یک راهنما، خدمت یک مرزبان، آموزش یک استاد، زحمت یک ایجنت یا حتی کاری که یک راننده، نانوا یا کارگر برای ما انجام میدهد، ممکن است به مرور برایمان عادی شود؛ در حالی که پشت هرکدام از این خدمات، زمانی از زندگی یک انسان قرار گرفته است.
شکرگزاری واقعی فقط یک جمله نیست. ممکن است زبان ما بگوید «متشکرم»، اما اگر رفتارمان نشاندهنده احترام و قدردانی نباشد، هنوز معنای کامل شکر را درک نکردهایم. شکرگزاری زمانی ارزشمندتر میشود که در نگاه، رفتار و عمل ما دیده شود.
به نظرم یکی از زیباییهای آموزش در کنگره همین است که انسان را متوجه چیزهایی میکند که شاید پیش از آن به سادگی از کنارشان عبور میکرد. وقتی انسان میآموزد که خدمت دیگران را ببیند، قدر آن را بداند و در جایگاه خودش خدمت کند، ارتباط میان افراد عمیقتر میشود.
از این منظر، محبت و شکرگزاری به یکدیگر متصل هستند. وقتی محبت در وجود انسان بیشتر میشود، قدر دیگران را بیشتر میداند و وقتی قدرشناسی افزایش پیدا میکند، محبت نیز در وجود انسان رشد میکند. این دو میتوانند انسان را از یک زندگی صرفاً فردی خارج کنند و به سمت ارتباط، مسئولیت و خدمت هدایت نمایند.
شاید یکی از نشانههای رشد انسان این باشد که فقط به این فکر نکند «من چه چیزی به دست میآورم؟» بلکه گاهی از خودش بپرسد «من چه چیزی میتوانم به دیگران اضافه کنم؟» این تغییر سؤال، میتواند تغییر بزرگی در مسیر زندگی ایجاد کند.
در نهایت، برداشت من از «عالم غیب» این است که زندگی را نباید فقط در محدوده امروز و منافع شخصی دید. ما در زنجیرهای قرار گرفتهایم که پیش از ما آغاز شده و پس از ما نیز ادامه خواهد داشت. آنچه امروز در اختیار داریم، حاصل تلاش انسانهایی است که شاید هرگز آنها را ندیده باشیم و آنچه ما امروز انجام میدهیم، ممکن است روزی به دست انسانی برسد که حتی نام ما را هم نداند.
پس شاید معنای واقعی محبت همین باشد که فقط برای خودمان زندگی نکنیم؛ چیزی بیاموزیم و منتقل کنیم، خدمتی انجام دهیم، طبیعت را حفظ کنیم، قدر انسانهای مؤثر در زندگیمان را بدانیم و در حد توان، سهمی در بهتر شدن زندگی دیگران داشته باشیم.
اگر محبت از قلب شروع شود و به عمل برسد، اگر شکرگزاری از زبان عبور کند و در رفتار ما دیده شود و اگر آموزش فقط برای دانستن نباشد و به خدمت تبدیل شود، آن زمان انسان از «بودن» به سمت «شدن» حرکت میکند.
شاید در نهایت، آنچه از انسان باقی میماند، نه مقدار دارایی او و نه مدت حضورش در این دنیا، بلکه اثری باشد که در مسیر زندگی دیگران گذاشته است؛ اثری که ممکن است سالها بعد، در جایی دور از نگاه ما، به شکل یک آموزش، یک خدمت، یک انسان رهاشده یا حتی یک درخت سبز، ادامه پیدا کند.
نگارش : مسافر رامین (لژیون یکم راهنما آقای جواد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
592