English Version
This Site Is Available In English

مسافر من هر بار با شوق از حس خوب کنگره می‌گفت

مسافر من هر بار با شوق از حس خوب کنگره می‌گفت

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید 
تو یکی نه‌ای، هزاری تو چراغ خود برافروز

روزی که مسافر من به رهایی رسید، انگار چراغی در دل همه ما روشن شد، چهره‌اش نورانی‌تر شده بود، نگاهش آرام‌تر و حتی صدای آن دلنشین‌تر، آن‌قدر که دلم می‌خواست ساعت‌ها حرف بزند و من فقط گوش کنم، به خاطر این‌که صدای مسافرم بوی آرامش می‌داد؛ اما دیدن چهره پدر و مادرش، بیش از همیشه دلم را لرزاند، چهره‌هایی که سال‌ها چشم انتظار همین روز بودند. در نگاهشان اشک، لبخند و آرامشی موج می‌زد که مدت‌ها گم کرده بودند. هر روز که تغییرات تازه‌ای در مسافرم می‌دیدم، خوشحالی من بیش‌تر می‌شد از ته دلم می‌خواستم به کنگره بیایم؛ اما انگار هنوز چیزی در وجودم نمی‌گذاشت قدم اول را بردارم و بعدها فهمیدم که هنوز اذن ورودم صادر نشده بود.
مسافرم هر بار با شوق از حس خوب کنگره می‌گفت، سی‌دی‌های آقای مهندس را برای من می‌گذاشت و … . گذشت تا این‌که جرقه آمدن من در همان سفری روشن شد که شاید در ظاهر فقط یک سفر خانوادگی بود، بعد از چند سال که مسافرم اصلاً با ما به سفر نمی‌آمد، بالاخره راهی شمال شدیم و در مسیر بیش‌تر از هر چیز حرف کنگره بود و سی‌دی‌های آقای مهندس جای خود را به موسیقی‌های جاده‌ای داده بودند. آن زمان هنوز سی‌دی وادی اول را گوش نداده بودم؛ اما بعدها که شنیدم، فهمیدم همان چیزی را که آقای مهندس می‌گفتند، در رفتار مسافرم دیده بودم: «با تفکر ساختارها آغاز می‌گردد، بدون تفکر آنچه هست رو به زوال می‌رود» و مسافر من قبل از حرکت گفت باید از وضعیت جاده مطلع شویم.

برای من عجیب بود، شخصی که قبلاً به این چیزها توجه نداشت، حالا به فکر آرامش و امنیت همه بود؛ اما زیباترین بخش سفر برای من صبح‌ها بود، وقتی همه خواب بودند، مسافرم زودتر از همه بیدار می‌شد و برای همه نان تازه می‌گرفت. پشت همین کار ساده، یک دنیا تغییر بود، در سفر شعر می‌گفت، با شوق حرف می‌زد و حال و هوای جمع‌ را عوض کرده بود، همان‌جا با خودم گفتم شاید وقت آن رسیده که من هم قدمی بردارم و ببینم کنگره چه کرده که مسافرم این‌گونه تغییر کرده است.
بالاخره روزی رسید که برای اولین بار وارد کنگره شدم، وقتی همه را با لباس‌های سفید، شبیه لباس احرام دیدم، اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد. آرامشی عمیق تمام وجودم را گرفت انگار دلم جایی را پیدا کرده بود که مدت‌ها دنبالش می‌گشت. امروز خدا را شکر می‌کنم که راهم به کنگره باز شد و چه خوشبختم که همسفر احترام، راهنمای من هستند از ایشان و آموزش‌هایشان صمیمانه سپاسگزارم و اما جناب مهندس دژاکام، هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند حق این همه بزرگی را ادا کند، ایشان تنها راهی برای رهایی مسافران پیدا نکردند، راهی ساختند که به هزاران خانواده فرصت زندگی دوباره داد. از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان از صمیم قلب سپاسگزارم و دست و دل پاکشان را می‌بوسم و از خدا می‌خواهم سایه پرمهرشان سال‌های سال بر سر این جمع مستدام باشد.

نویسنده: همسفر غزاله رهجو راهنما همسفر احترام (لژیون هجدهم)
رابط خبری: همسفر زهره رهجو راهنما همسفر احترام (لژیون هجدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سمیه(لژیون چهارم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی خواجو

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...