جلسه ششم از دوره شانزدهم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی شمس به استادی دنور راهنما همسفر کتی، نگهبانی پهلوان همسفر زهرا و دبیری همسفر زهرا با دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد» روز سهشنبه ۷مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۰۰ آغاز به کار کرد.
.jpeg)
خلاصه سخنان استاد:
با اجازه ایجنت محترم و نگهبان لژیون سردار که به من فرصت خدمتگزاری دادند تا آموزش بگیرم.
دستور جلسه امروز صورت مسئله اعتیاد است و خیلی خوشحالم که در خدمت شما عزیزان هستم. به یمن دانش آقای مهندس و تلاشهای بی شائبه ایشان کماکان همه ما میدانیم صورت مسئله اعتیاد چیست؛ ولی حالا ما یکبار مرور کرده و از صورت مسئله اعتیاد الگو برداری میکنیم و انشاءالله به زندگی خودمان میرسیم. سوال این است که اصلا صورت مسئله اعتیاد چیست؟ ما وقتی در زندگی خودمان برای اولین بار با موضوع اعتیاد برخورد کردیم، احساس کردیم مشکلی وجود دارد یا طرف مقابلمان که الان به او میگوییم مسافر مشکلی دارد. کلمه مشکل یعنی بنبست، ما احساس میکردیم که کل دنیا به آخر رسیده، هیچ راهی نداریم و الان همه دنیا سیاه است. انگار که همه دنیا به ما نگاه میکنند و یا اینکه ما چه گناهی کردهایم که این اتفاق برای ما افتاده است.
تا وقتی که ما به این موضوع به عنوان مشکل نگاه میکنیم هیچ راهحلی برای آن وجود ندارد، اعتیاد باشد یا هر مسئله دیگری که در زندگی ما هست. اگر ما کمی اطلاعاتمان را افزایش بدهیم متوجه میشویم تمام چیزهایی که اینجا آموزش گرفتهایم پایه علمی دارد؛ ولی تمام آنها را با اصطلاحات خیلی ساده، نکتهبهنکته ایشان به ما آموزش میدهند .مسئله یعنی اینکه یک مبدا دارد؛ یعنی ما میدانیم که موضوع چیست. طرح موضوع میکنیم؛ پس از مشکل خارج شدهایم و از آن بنبستی که فکر میکردیم هیچ کاری نمیتوانستیم انجام دهیم یک قدم اینطرفتر میآییم. مسئله یعنی اینکه بعد از مبدا یک مقصدی هم وجود دارد؛ یعنی الان حال من کتی خوب نیست و باید به حال خوب تبدیل شود.
حالا چه چیزهایی باعث شده که حال من بد شود؛ باید آنها را پیدا کنیم. مسئله یعنی این که ۳ تا ۴ تا آیتم کم باشند، نه بینهایت! دقیقاً شبیه همان مثلث درمان که آقای مهندس مطرح کردند که شامل جسم، روان و جهانبینی است. حالا ما میدانیم که در اعتیاد با چه چیزی طرف هستیم و باید چه چیزهایی را درست کنیم. جسم، روان و جهانبینی. قبل از این کسانی که برای اعتیاد به روانپزشک و یا پزشکان مراجعه میکردند؛ چون اطلاعاتشان کافی نبود، اصلاً نمیدانستند موضوع چیست؟ کجای این آدم مشکل پیدا کرده یا اصلاً کجای او را باید درست کنند. اصلاً به مفاهیمی چون جسم، روان و جهانبینی عقیدهای نداشتند و یا به آن توجهی نمیکردند.
وقتی ما آمدیم و موضوع را مطرح کردیم، دیدیم که چه چیزی باعث شده الان مصرفکنندهای که مقابل من است حوصله مهمانی آمدن ندارد، چرا آنقدر دروغ میگوید یا خیانت میکند و… اینها همه به جسمش برمیگردد. متوجه شدیم که روانش از جسمش تبعیت میکند؛ یعنی موضوع اصلی در اعتیاد جسم است یک سری مواد شبهافیونی در بدن ما است که باعث میشود من کتی بتوانم خوب بخوابم، تعادل داشته باشم، خوب غذا بخورم و در شکستها و از دست دادنها رفتار مناسبی نشان بدهم. وقتی یک مصرفکننده این مواد را از بیرون به بدن وارد میکند، این مثال همیشگی من است که سلولها به راحتی دستشان را زیر سر میگذارند و میگویند که مواد آماده از بیرون میآید و دیگر نیازی نیست ما چیزی تولید کنیم.
پس از مدتی یک سری از پیامرسانهای ما از کار میافتند و دیگر آن مواد بیرونی پاسخگو نیست. مضاف بر اینکه چیزی که در بدن ما تولید میشد؛ چون از اول خالق مهربان ما آن را طوری ساخته بود که دستگاههای دیگر با آن سازگار بودند، الان شما دارویی که استفاده میکنید اگر بخواهید تاثیرگذار باشد و تجزیه شود، کبد و کلیه بسیار آسیب میبیند؛ ولی اندروفین، دینورفین و مواد دیگر که در بدن ما تولید میشوند، این مشکلات را برای بدن به وجود نمیآورند. به تبع آن یک سری مشکلات جسمی دیگر هم برای مصرفکننده ایجاد میشود. برای اینکه مصرفکننده ما دوباره به روزهایی که تمام اندامش درست کار میکرد برگردد، زمانی که با ما خوشاخلاق بود، سر کارش میرفت، درسش را میخواند و کلاً آدم نرمالی بود یا هر آدم دیگری، ما مصرفکننده را مثال میزنیم؛ چون دستورجلسه صورت مسئله اعتیاد است، بعد میرسیم به قسمتهای دیگر اگر وقت داشته باشیم هدف چیست هدف سلامت است.
سلامت آن ارگانهایی که آسیب دیدهاند، دوباره ترشح شدن آن مواد شبهافیونی در بدن به طور طبیعی، راهش چیست روشDST با داروی اپیوم(OT) که آقای مهندس برای ما آن را کامل توضیح دادهاند، سیستمX را که حتماً همگی میشناسید. از اینجا دیگر میخواهم برگردم به سمت زندگی خودمان همسفران و آدمهای عادی که آقای مهندس میفرمایند همه انسانها میتوانند از این کتابها و نوشتارها استفاده کنند؛ حتماً نباید موضوع اعتیاد باشد. وقتی ما با یک نفر در زندگی به مشکل برمیخوریم، میبینیم که دیگر از دیدن آن آدم حسمان خوب نیست، دوستمان، مادرمان، همسرمان، فرزندمان میگوید من با این فرد مشکل دارم و از دیدن او حس بد میگیرم.
اگر به این حس رسیدیم نهایت باید این فرد را از زندگی خودمان حذف کنیم، حالا هر کسی که میخواهد باشد. اگر یک قدم جلوتر آمدیم و این مشکل را به مسئله تبدیل کردیم و ببینیم چه چیزهایی باعث شده که حس من بد شود، چه اتفاقهایی وجود دارد، هم در طرف مقابل و هم در من که او آلارمهایی را در من روشن میکند که من الان حالم خوب نیست، اگر آن چند گزینه را پیدا کردیم و بعد دانستیم که از این حال بد میخواهیم به چه حال خوبی برسیم و چه اتفاقی در ما بیفتد؛ باید به راههایش فکر کنیم. چه راههایی داریم برای اینکه این موضوع را حل کنیم، این مسیر چیست، روشDST و اپیوم را که گفتیم؛ باید معادل آن را در روابطمان هم پیدا کنیم.
اگر لژیون سردار یا هر جای دیگری نیاز به کمک دارد، چرا من نمیتوانم کمک کنم؟ چرا هر وقت که موضوع مالی پیش میآید حس من بد میشود؟ این یک مشکل است. من اصلاً گاهی اوقات میخواهم از آن فضا خارج شوم. وقتی که میبینم باید کمکی انجام دهم که مالی یا حتی جانی باشد، قدمی باید بردارم سعی میکنم در آن محیط وارد نشوم و اصلاً کسی هم به من یادآوری نکند، بگردیم در خودمان و ببینیم موضوع چیست؟ ما الان کجا قرار داریم و آن چیزهایی که باعث میشود من بترسم، ترسم از چیست؟ آیا اتفاقی در زندگی من افتاده؟ آیا من پسانداز کردن را بلد نیستم؟ آیا خوب خرج کردن را بلد نیستم؟ یا اصلاً شاید درآمد کسب کردن را بلد نیستم؟ شاید نمیدانم چطور ورودی باید داشته باشم که حالا خروجی داشته باشم؟
اگر بدانم که آمدن ما به زمین خودش یک صورت مسئله است و ما برای چه چیزی به زمین آمدهایم، آمدهایم که چه حالی پیدا کنیم؟ یا اگر یک مسئلهای پیش میآید و ما را در جهت هدفی که قرار بوده به آن برسیم پیش ببرد و ما آن را زود مشکل ببینیم، در بهترین حالت از کنارش رد میشویم و هیچ عکسالعملی نداریم؛ ولی وقتی آگاهی پیدا میکنیم این دفعه ممکن است سکوت کنیم؛ ولی این سکوت از سر آگاهی است یا در قبال این اتفاقی که میافتد عکس العمل داریم. بداخلاقی یک نفر، دزدی یک نفر، پرداختکردن پولی کمک کردن به یک نفر است، به ما اجازه دادهاند گفتهاند شما امضای خودتان را این زیر بزنید، اسم خودتان را بنویسید، در این اتفاقی که در خلقت میافتد گاهی اوقات من خودم را پنهان میکنم و اسم خودم را این زیر نمینویسم.
حکایت همان خانم پیری است زمانی که حضرت یوسف را برای فروش به بازار آورده بودند به او گفتند که یوسف وجاهت و کمال بسیاری دارد، سران برای خریداری او آمدهاند تو چه چیزی برای خریدنش داری؟ پیرزن گفت من یک خروس دارم، گفتند به خروس که یوسف را نمیدهند، پیرزن گفت میدانم که به من نمیدهند، فقط میخواهم اسم من در زیر این سیاهه باشد، بگویند انقدر این زن شعور داشت که بداند یوسف ارزشمند است و همه آن چیزی را که دارد میخواهد در قبالش بدهد.
من فکر میکنم لژیون سردار هم قسمتی از کل آن چیزی که در دنیا وجود دارد میباشد، تعهدی هست که ما نسبت به یکدیگر در کل جهان داریم، برای همیاری یکدیگر، برای روزی که پردهها بیفتد میفهمیم که هیچ کدام ما از هم جدا نیستیم و عملاً همه ما یک چیز بودیم. اگر دعا را قبول داریم که بدان جایی برگردیم که از آنجا انشعاب یافتهایم؛ بنابراین همه ما یکی هستیم و تکثر پیدا کردهایم. وقتی به همدیگر کمک میکنیم؛ یعنی داریم به خودمان کمک میکنیم. امیدوارم امروز بعد از برگشتن از شعبه با خودمان فکر کنیم که صورت مسئله بودن ما در خانواده چیست؟ در محل کار و یا بین دوستان و اصلاً برای چه آمدهایم، بعد هدف را پیدا کنیم و راه حل رسیدن به آن هدف را.

عکاس: مرزبان خبری همسفر معصومه
تایپیست: همسفر ربابه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون هشتم)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر معصومه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شمس
- تعداد بازدید از این مطلب :
97