جلسه چهاردهم از دور دهم سری کارگاه های آموزشی کنگره ۶۰ ویژه مسافرین نمایندگی پرند با دستور جلسه " صورت مسأله اعتیاد " با ٱستادی راهنمای محترم تازه واردین مسافر مهرداد و نگهبانی مسافر میلاد و دبیری مسافر محسن در روز چهارشنبه مورخه ۱۴۰۵/۰۷/۰۸ رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، مهرداد هستم، مسافر.

من در این هفته مشارکت کردم، اما آقا فرهاد من را دعوت کردند و ما هم اطاعت کردیم. گفتم امروز کمی از تجربه خودم از دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد» بگویم.
آقای مهندس در کنگره میگویند همهچیز سه ضلع دارد. نمیتوانی هر دیدگاهی که داری، نسبت به هر مسئلهای فقط روی یک ضلع تمرکز کنی. باید همه اضلاع را در نظر بگیری. وقتی میگوییم صورت مسئله اعتیاد، یک صورت هست، یک مسئله هست و یک حل مسئله.
وقتی آقای مهندس ۲۷، ۲۸ سال پیش صورت مسئله اعتیاد را مطرح کردند، یعنی نسبت به انسان و سیستم فیزیولوژی شناخت پیدا کردند.
آقای مهندس همیشه در سیدیها توضیح میدهند که اگر بخواهیم یک ماشین را تعمیر کنیم، باید آن ماشین را بشناسیم. باید بدانیم گیربکس چگونه کار میکند، دیفرانسیلها چگونه کار میکنند، موتور چگونه کار میکند؛ همه اینها را باید بشناسیم تا بتوانیم آن را تعمیر کنیم و آن شناخت خیلی مهم است.
شما الان بیرون را میبینید؛ هزار تا قرص معرفی میکنند، در ماهواره تبلیغ میکنند، در عطاری دارو میفروشند، با همین شربت تریاک هزار جور برنامه برای خودشان ارائه میدهند، ولی آقای مهندس آمدند سیستم انسان را شناختند.
باید سیستم را کاملاً شناخت. آقای مهندس آمدند و آن را درمان کردند؛ در صورت فیزیکی و در فیزیولوژی آمدند و گفتند غدد درونریز، غدد برونریز و خیلی چیزهای دیگر مشکل دارند. در روان هم همینطور، آمدند و شناخت پیدا کردند و آن را حل کردند. در جهانبینی هم همینطور.
شما نگاه کنید، اگر بخواهیم یک ساختمانی بسازیم، باید فونداسیونش درست باشد. دکتر امین میگویند اگر بهترین مصالح دنیا را داشته باشیم، بهترین تیرآهن را داشته باشیم، وقتی فونداسیون درست نگذاریم، آن به درد نمیخورد. ساختمان کج بالا میآید و ساختمان مهندسیشده بالا نمیآید.
آقای مهندس آمدند در مورد صورت مسئله اعتیاد این کار را کردند؛ انسان را شناختند و صورت مسئله اعتیاد را هم حل کردند. این ناآگاهی در جامعه باید تبدیل به آگاهی شود. این وظیفه من است.
یک روز با چند تا از دوستان قدیمیام که در انجمن دیگری بودند، ایستاده بودیم. یک خاطره برایتان بگویم، حمل بر خودستایی نباشد، ولی چنین چیزی اتفاق افتاد.
یک پسری آمد که خیلی هم حال خرابی داشت. هر کسی یک راه به او معرفی میکرد، کمپ و این چیزها. خود یکی از آن بچهها که در همان انجمن هم فعالیت میکرد، گفت شما راه مهرداد را بروید. گفت این به آرامش رسیده، این تغییر کرده.»
من یک موقعهایی خودم باورم نمیشود. یک موقعهایی همیشه مینشینم و با خودم میگویم من آن آدم هستم؟ اصلاً مثلاً یک حرفهایی میزدم، یک کارهایی میکردم، کارهای ضد ارزشی انجام میدادم.
وقتی صورت مسئله اعتیاد روی جسم حل شد، در ادامه آقای مهندس آمدند روی روان من و گفتند حل میشود، روی قسمتهای روان من شناخت پیدا کردند و آمدند آن را حل کردند. روی جهانبینی هم همینطور.
حالا من میخواهم بیایم در کنگره ۶۰ درمان بشوم. سه ماه، چهار ماه میگذرد، میخواهم بروم و میگویم من خوب شدهام. به یک حال خوبی هم میرسم، نسبی است، شاید حالم هم خوب بشود، یک مقدار بگویم من اوکی هستم، ردیف هستم.
ولی در سؤالهایی که بچههایی که میآیند پیش من مشاوره میشوند، میپرسم، میگویم آقا نمیشود، سه چهار ماهه نمیشود.
آقای مهندس حلش کردهاند. دوره درمانش یازده ماهه است، ده الی یازده ماهه است. یعنی یک روز قبل از پایان دوره، راهنما اجازه ندارد شما را ببرد.
اصلاً راهنمای اینجا به تنهایی کار نمیکند؛ قوانین کار میکنند. من اگر آنجا نشستهام، به همه میگویم من کارهای نیستم. یک برگه جلوی من است و قوانین به من میگویند چه کار کنم.
من که چیزی از خودم نداشتم. من که اصلاً بلد نبودم؛ اگر بلد بودم که اینجا نمیآمدم. پس وقتی من از در میآیم تو، باید تسلیم بشوم.
آقای مهندس تسلیم را خوب معنی کردند؛ تسلیم قوانین الهی. حالا توی کنگره میآیی، تسلیم قوانین کنگره هستی.
آقا، من وقتی یک ربع دیر بیایم، درمان نمیشوم. در جلسه کارگاهی جزو درمان است. سر ساعت آمدن جزو درمان است.
آقای مهندس شناخت پیدا کردند و گفتند اولین چیزی که اعتیاد از ما گرفت، نظم را گرفت. خب، اولین چیزی هم که باید برگردد، نظم است.
حالا من میخواهم سر ساعت نیایم. اینها همه در صورت مسئله اعتیاد به مرور زمان به آن اضافه شده است. مهندسی شده است، علم است.
شما الان بروید از راهنما سؤال کنید. بگویید آقای راهنما، من فلان چیز مشکل دارم. اصلاً به صورت علمی برایتان توضیح میدهد. نمیتواند بگوید بیا کنگره، جای خوبی است، اینجا انقدر حال میدهد و من خوب شدم.
باید بیاید برایتان بشکافد؛ سلولها، رگها، مویرگها. علم را قبول میکنند.
وقتی تازهوارد میآید پیش من، من علمی با او صحبت میکنم. جایگزینی که در اعتیاد برایش ایجاد شده، برایش میشکافم. میگویم این اتفاق برایت افتاده است.
حالا بیا بگویم اینجا جای خوبی است، انقدر حس ما خوب است؟ سلولهای انسان علم را میپذیرند. حتی اگر در باغ هم نباشی، آن را میپذیرد. علم را میپذیرد، چون از روز اول تولد انسان، علم با او بوده است.
پس من باید این را در نظر داشته باشم که هر چیزی که این قوانین کنگره میگوید، جزو درمان من است. صورت مسئله اعتیاد است که حل شده است.
امیدوارم سفر اولیها بیایند و به خوبی درمان بشوند، متوجه باشند. امیدوارم خودم هم بفهمم و هر روز بهتر متوجه بشوم کجا آمدهام.
امیدوارم بچههای همسفر که برای بنیان خانواده تلاش میکنند، برای تعادل بنیان خانواده، آن هم ثابتقدم باشد و بیاید. آن هم قضیه را گرفته است. همین آقا فرهاد و بچههای همسفر متوجه شدهاند که آقا، اگر پدرم مصرفکننده بوده، صرفاً روی بیغیرتی و روی بیارادگی نبوده، بیمار بوده. الان راه پیدا شده، الان آمده و دارند کمکش میکنند.
من یک چیزی هم بهعنوان والی یا همان نگهبان لژیون سردار عرض کنم. من میگویم بازی را جدی بگیریم.
اگر سفر اول هستم، بازی را در جایگاهم جدی بگیرم. جدی نگیرم، جدی نمیگیرند. کنگره ۶۰ را باید جدی بگیرم. جدی نگیرم، جدی نمیگیردت. الکی داری میآیی و میروی.
من قول میدهم در سفر دوم هم همینطور باید بازی را جدی بگیری. باید بیایی خدمت کنی. این نباشد که «این را به من کردند، آن را به من کردند.» هر کسی در هر جایگاهی که هست، باید بازی خودش را جدی بگیرد.
از حاشیه به دور باشی؛ اینها به من کمک نمیکند. من هر روز آن صور پنهانم، نیروی منفی من، با من رشد میکند و بزرگ میشود. من هر روز باید قدرتمندتر بشوم که بتوانم این را کنار بزنم و بر آن نیروی منفی غالب بشوم.
حالا من میآیم؛ ده سال میآیم، پنج سال میآیم، هفت سال میآیم، چهارده سال میآیم، بیست سال میآیم، اینجا میآیم، لژیون سردار هم هستم، جدی نمیگیرم. تازه بعد از ده سال دارم میروم دنبال پایههای مالی را قوی کنم. این واقعیت است.
آقای مهندس میگویند دنبال بازپس گرفتن پولی که میدهید نباشید، ولی اینجا لژیون فقره. آن روز آقا مجید گفت باید در این رژیم بازی کنید. نباید پنج سال، ده سال دیگر تازه ول کنید و بروید، بعد بخواهید قضیه مالیتان را ردیف کنید.
من خودم کنگره را تجربه کردهام. آقای مهندس میگویند، دکتر امین میگویند، آقای زرکش میگویند؛ کنگره، تکرار و تکرار است.
من هزار بار این جمله را تکرار میکنم. من نان نداشتم برای خوردن، روز اولی که آمدم. همه من را طرد کرده بودند. من با آن حال و اوضاع آمدم و بزرگ شدم.
من صحبت کردم در لژیون سردار. دو نفر آمدند پیش من. یکی آمد به من گفت که حالت خوب نیست، توهم زدهای، تو نان نداری بخوری.
من گذشتم. این تجربه شخصی من است. تو باید داشته باشی که بگویی، ولی من گذشتم. من بخشش نکردم، من گذشتم.
من دو سال خیلی سخت زندگی کردم، ولی الان حالم خوب است. به آن چیزهایی هم که میخواستم، نسبی، نه به همه چیز، رسیدم.
بازی کردم. در لژیون سردار خوب بازی کردم. تا جایگاه سفر اولم هم بازی کردم.
الان در سفر دوم، هر کسی هر چیزی به من میگوید، شال دارد، بچههای سفر دوم جایگاه دارند، من میگویم چشم. حرفی ندارم که بزنم. دنبال حاشیه هم نیستم.
آنها هم من را میشناسند. میدانم من این کارها را کردم، موفق شدم، تجربهاش را دارم و دارم تجربهام را میگویم.
پس بازی کنیم. در سفر اول درست بازی کنیم، در سفر دوم بازی کنیم، در لژیون سردار بازی کنیم که از آن حالت فقر بیرون بیایم.
خیلی متشکرم که به صحبتهای من گوش دادید.



تایپ و تنظیم و بارگزاری:مسافر میلاد و مسافر یوسف (لژیون دوم)
مرزبان خبری:مسافر مجید
- تعداد بازدید از این مطلب :
219