English Version
This Site Is Available In English

گفتگوی صمیمانه در مورد صورت مسئله اعتیاد

گفتگوی صمیمانه در مورد صورت مسئله اعتیاد

به نام قدرت مطلق الله

به رسم کنگره خودتان را معرفی کنید.

سلام دوستان، محمد هستم یک مسافر.
با چندین سال تخریب وارد کنگره شدم. آخرین آنتی‌ایکس مصرفی من تریاک بود و به مدت ۱۲ ماه و ۳ روز سفر کردم، به راهنمایی استاد عزیزم، آقای اقبال امامی. امروز هم یک سال و هفت ماه است که آزاد و رها هستم.


وقتی فهمیدی اجازه پهلوانی گرفتی، اولین حسی که داشتی چی بود؟

واقعاً حس خیلی جذابی بود. انگار روی زمین و هوا معلق بودم. خیلی خوشحال شدم و احساس کردم اتفاق بزرگی برایم افتاده.


سخت‌ترین قسمت مسیرت تا رسیدن به این جایگاه چی بود؟

من از ۱۶ سالگی روی پای خودم ایستادم و در زندگی سختی‌های زیادی کشیدم. اما پهلوانی همیشه برایم یک آرزو بود. سفر سیگار برای من یک سد بزرگ بود که خدا را شکر دارم از آن عبور می‌کنم. در کنگره یاد گرفتم که برای خدمت کردن باید از این مرحله هم عبور کنم و امروز خوشحالم که دارم این مسیر را ادامه می‌دهم.


در این مسیر، کدام حرف یا رفتار راهنما بیشترین تأثیر را روی تو گذاشت؟

راهنمای خوبم آقای اقبال و آقای هاشم، این دو عزیز بزرگوار، خیلی به من آموزش دادند و من هم همیشه سعی کردم دنباله‌رو این عزیزان باشم. اولین باری که با آقای اقبال صحبت کردم، خیلی خوب از من استقبال کردند و همیشه به من می‌گفتند که این راه را تجربه کنم. همین اعتماد و حمایت برای من خیلی ارزشمند بود.


اگر بخواهی به کسی که تازه وارد این مسیر شده یک جمله بگویی، چه می‌گویی؟

می‌گویم فقط صبر، استقامت و مهم‌تر از همه اطاعت و فرمانبرداری داشته باش. اگر این‌ها را رعایت کنی، در پایان سفر می‌توانی طعم حال خوب و لذت رهایی را بچشی.


پهلوانی برای خودت چه معنایی دارد؟

به نظر من پهلوانی تازه اول راه است. من تازه دارم می‌فهمم که باید راه بیفتم، حرکت کنم و خدمت کنم. این عنوان برای من پایان مسیر نیست؛ بلکه شروع یک مرحله جدید است.


فکر می‌کنی بعد از گرفتن اجازه پهلوانی، چه مسئولیت جدیدی روی دوشت آمده؟

خیلی به این موضوع فکر می‌کنم. مخصوصاً از نظر مالی، مسئولیت زیادی برای خودم احساس می‌کنم. همیشه با خودم می‌گویم باید قدر این جایگاه را بدانم و اجازه بدهم باعث رشدم شود تا بتوانم خدمت‌های بیشتری بگیرم و آن‌ها را به بهترین شکل انجام بدهم.


در مسیرت چه چیزی درباره خودت کشف کردی که قبل از آن نمی‌دانستی؟

من خیلی کار می‌کردم و پول زیادی هم به دست می‌آوردم، ولی به‌راحتی از دستش می‌دادم و نمی‌توانستم کار بزرگی با آن انجام بدهم. اما از زمانی که اولین دنوری را انجام دادم تا امروز که این اجازه پهلوانی را از دستان پرمهر آقای مهندس گرفتم، یک احساس خیلی قشنگ در من به وجود آمده. الان بیشتر فکر می‌کنم و امیدوارم بتوانم در ادامه کارهای بزرگی انجام بدهم.


اگر به روزهای اولت برگردی، به خودت چه حرفی می‌زنی؟

به خودم می‌گویم فقط بگو: «چشم، چشم، چشم.» اطاعت و فرمانبرداری کن و به حرف‌های راهنما و اساتید بزرگوار گوش بده؛ تا حداقل شش سال درجا نزنی و زودتر به حال خوب برسی.


چه چیزی باعث شد در روزهای سخت ادامه بدهی و تسلیم نشوی؟

به نظرم امید.

یک روز در برف با موتور در یک جای خلوت زمین خوردم. پاهایم خیلی آسیب دیده بود و موتور روی پاهایم افتاده بود و نمی‌توانستم تکان بخورم. نگاهم افتاد به آسمان و چند دقیقه در سکوت، با وجود آن همه درد، فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که باید بلند شوم.

حدود نیم ساعت طول کشید تا توانستم خودم را به اولین انسان برسانم و به بیمارستان بروم. بعد از آن هم مدتی نمی‌توانستم راه بروم. اما آن اتفاق برای من یک درس بزرگ داشت؛ فهمیدم درد و رنج همیشگی نیست و تا خودم تلاش نکنم، هیچ اتفاقی برایم نمی‌افتد.


دوست داری از این به بعد چه اثری روی رهجوها و اطرافیانت بگذاری؟

دوست دارم بتوانم با حال خوب و انرژی‌ای که به دست آورده‌ام، به دیگران امید بدهم. دوست دارم هرچند الگوی کوچکی باشم و نشان بدهم که انسان می‌تواند از آن همه تاریکی عبور کند و به این حال خوب برسد. امیدوارم بتوانم در ادامه، با خدمت و رفتارم این امید را به دیگران منتقل کنم.

 

مصاحبه کننده : پهلوان محترم مسافر جواد

بارگزاری : مسافر بهروز

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...