جلسه هفتم از دوره ششم جلسات آموزشی خصوصی لژیون سردار همسفران نمایندگی ستارخان به استادی پهلوان همسفر رها، نگهبانی دنور همسفر معصومه و دبیری همسفر لیلا با دستورجلسه «صورتمسئله اعتیاد» روز سهشنبه ۷ مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۴:۴۵ آغاز بهکار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
خدای مهربان را سپاس و شکر برای فرصت و اجازه خدمت و بودن در کنار شما. از آقای مهندس و خانواده ایشان متشکرم که به ما همسفران اجازه میدهند که احساس خدمتکردن و بودن در اینجا را تجربه کنیم. از ایجنت، نگهبان، دبیر و خزانهدار متشکرم که این فرصت را به من دادند. از همسفر شیما، راهنمای همیشگی و چراغ راهم که دلیل شروع خدمت من بودند، سپاسگزارم. دستورجلسه امروز «صورتمسئله اعتیاد» است. بعد از صحبتهای روز چهارشنبه آقای مهندس، به این فکر کردم که هر مشکلی که در زندگی برای من پیش آمده است، ابتدا تصور کردم که راهی وجود ندارد؛ اما کمی که جلوتر رفتم، نشانهها را دنبال کردم و به حرف دیگران گوش کردم، مسیر باز شد. وقتی به دستور جلسه امروز فکر میکردم با خودم گفتم شاید شبیه داستان «گوهر شبچراغ» باشد که آقای مهندس گفتند. چه کسی فکر میکرد که از دل تاریکی این اتفاقات پدید آید و گوهر شبچراغ که سالها و قرنها و هنوز هم در جستجوی آن هستند، با افتخار میگوییم تنها جایی که وجود دارد، در کنگره۶۰ است. ما به روش DST و داروی OT باور داریم و مایه مباهات ماست.
من بهعنوان یک همسفر، سالها در زندگی خود بهدنبال گوهر شبچراغ بودم؛ کلاس آمدم، راهنما داشتم، جهانبینی خواندم ، خدمت کردم، تمام تلاشم را کردم و راههای زیادی را رفتم؛ اما یکبار که صحبتهای دیدهبان محترم سردار، آقای زرکش را میخواندم؛ به این جمله رسیدم «تا زمانیکه بخشش اتفاق نیفتد هیچ چیز دگرگون نخواهد شد». من آن لحظه خود را آدم بخشندهای تصور میکردم؛ چون میتوانستم دیگران را به راحتی ببخشم؛ ولی آیا این واقعیت داشت؟ وقتی به خودم رجوع کردم دیدم نه! شاید میخواهم که بخشنده باشم، مهربان باشم، دوست داشته بشوم، اما آیا توانستهام از دل تاریکیها، گوهر شبچراغ را پیدا کنم؟ من فکر میکنم؛ زمانی توانستم تصویر و نوری از این گوهر را ببینم که قدم در لژیون سردار گذاشتم. حضور در لژیون سردار حال و هوای متفاوتی داشت. گذشتن از چیزی که برای ماست، کار آسانی نیست. ما همسفران مدعی هستیم که از سالهای عمرمان و جوانی خود گذشتهایم و از خیلی سختیها عبور کردهایم؛ اما آیا واقعاً عبور کردهایم؟ وقتی به خودم نگاه میکنم، میبینم نه! هنوز نگذشتهام و آن مثلث اتفاق نیفتاده است.
من فکر میکنم؛ زمانی که ما به لژیون سردار میآییم، صورتمسئله زندگی خود را حل میکنیم. من تا الان چه کردهام و میخواهم چهکاری انجام بدهم؟ کجا بودهام و میخواهم به کجا بروم؟ کلامم، حضورم و خودم برای خودم، مهم میشود. این پله هربار جلوتر میرود. وقتی سردار میشوم، بعد دنور میشوم و انگشتر دنوری میگیرم، پهلوان میشوم و شال پهلوانی میگیرم، نشانی در بی نشانی را میگیرم و فقط خودم میدانم، پلهها را یکی یکی جلو میروم و برای خودم مهمتر میشوم و گوهر وجودی خودم را بیشتر پیدا میکنم. بیشتر افراد تصور میکنند، کسانی که در لژیون سردار خدمت میکنند، افراد بسیار ثروتمندی هستند. بله ثروتمند هستند؛ ولی بهگونهای دیگر. اول عددی به ذهنشان میآید که با ترس و ناباوری همراه است؛ ولی بعد که آن پله را رد کردند، دیگر به عقب بر نمیگردند و به جلو میروند. احساس و حال پهلوانها، دنورها و سردارها گفتنی نیست. الهی پلهپله این احساس را تجربه کنید. آقای مهندس هم در سیدی خوشبختی میگویند: خوشبختی را نمیتوان تعریف کرد؛ چون هر کس حس و حال خاص خود را دارد. زمانیکه من شال گرفتم، دکتر مسعود گفتند که از حس و حال خود بگویید. من گفتم: شما میتوانید لرزش قلب مرا ببینید؟ شما میتوانید استرس و سنگینی که از انداختن این شال بر گردنم است را احساس کنید؟ گفتند: نه! گفتم: من نمیتوانم از حس و حالم بگویم. الهی که تجربه کنید.
تولد من در روز گلریزان است. وقتی در روز گلریزان کارت کشیدم، رها به دنیا آمد و تولد من شد روز گلریزان. این روز را برای خودمان جشن بگیریم و هرکس این خدمت مالی را به خودش هدیه بدهد. خداوند به هرکسی رخصت نمیدهد. این خدمت، بینهایت برکات، نعمات و اتفاقات خوش دارد. پلههایی که شاید بخواهید یکییکی بالا بروید؛ یکباره با آسانسور یا پلهبرقی بالا میروید. سرعت پیشرفت زندگی شما بیشتر میشود و زندگی روی دور تند میافتد. اگر خواستهاش را دارید، اگر دلتان میخواهد، اگر توانستید آن را به ذهن بیاورید؛ الهی آمین. آرزو میکنم هر همسفری که خواستهاش را دارد، به آن برسد.
.jpg)


عکاس: همسفر مهسا مرزبان خبری
تایپیست: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم)
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون نهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
262