English Version
This Site Is Available In English

تجربه، مالکیت شناخت نیست

تجربه، مالکیت شناخت نیست

تجربۀ اعتیاد؛ تنها راه شناخت یا یکی از راه‌های شناخت اعتیاد؟


مقدمه
در گفت‌وگوهای مربوط به اعتیاد، گاهی با این دیدگاه روبه‌رو می‌شویم که چون فردی خودش مصرف‌کننده بوده و تاریکی‌های اعتیاد را تجربه کرده است، بنابراین شناخت بیشتری از اعتیاد دارد؛ و کسی که این تجربه را نداشته، نمی‌تواند دربارۀ اعتیاد صحبت کند.
در نگاه اول، این دیدگاه قابل فهم است؛ چراکه تجربۀ زیسته واقعاً ارزشمند است. کسی که یک پدیده را با تمام وجود زندگی کرده، با ابعاد و احساساتی از آن روبه‌رو شده که ممکن است فردی که فقط دربارۀ آن مطالعه کرده، هرگز به همان شکل تجربه نکرده باشد. اما از اینجا یک پرسش مهم شکل می‌گیرد:
آیا تجربه کردن یک پدیده، تنها راه شناخت است؟ یا تجربه فقط یکی از راه‌های شناخت است؟
به نظر می‌رسد میان این دو گزاره تفاوت مهمی وجود دارد.

تجربه، یک منبع مهم شناخت است؛ اما تنها منبع آن نیست
تجربۀ زیسته می‌تواند اطلاعاتی در اختیار ما بگذارد که از راه مطالعۀ صرف به‌سادگی به دست نمی‌آیند.
فردی که اعتیاد را تجربه کرده است، ممکن است بتواند دربارۀ وسوسه، وابستگی، انکار، فشار روانی، روابط آسیب‌دیده، احساس شکست، دشواری درمان و بسیاری از جزئیات زندگی با اعتیاد سخن بگوید؛ جزئیاتی که برای یک فرد بیرون از این تجربه، شاید فقط در حد یک مفهوم باقی بمانند؛ اما این به معنای آن نیست که تنها راه شناخت اعتیاد، تجربه کردن آن است.
پزشک برای شناخت یک بیماری لازم نیست خودش به آن بیماری مبتلا شده باشد. روان‌شناس برای مطالعۀ اضطراب، افسردگی یا اختلالات رفتاری لازم نیست همۀ آن‌ها را شخصاً تجربه کرده باشد. پژوهشگر اعتیاد نیز برای مطالعۀ وابستگی، مغز، رفتار، عوامل اجتماعی و روش‌های درمان، لزوماً نباید خودش مصرف‌کنندۀ مواد بوده باشد.
بخش بزرگی از دانش بشر دقیقاً از همین راه شکل گرفته است: مشاهده، مطالعه، پژوهش، مقایسه، آزمایش و استفاده از تجربه‌های انسان‌های مختلف. بنابراین می‌توان گفت:
تجربه شناخت می‌آورد؛ اما تنها راه شناخت نیست.

تجربه داشتن با شناختن یک پدیده یکسان نیست
نکتۀ مهم دیگر این است که زیستن یک پدیده و توانایی توضیح و تحلیل آن، دو موضوع متفاوت‌اند.
ممکن است فردی سال‌ها با اضطراب زندگی کرده باشد، اما دربارۀ سازوکار اضطراب اطلاعات علمی چندانی نداشته باشد. ممکن است فردی سال‌ها مواد مصرف کرده باشد، اما دربارۀ سازوکار وابستگی، تغییرات مغزی، اثرات دارویی ماده یا عوامل مؤثر بر برگشت دوباره به مواد، اطلاعات تخصصی محدودی داشته باشد. همان‌طور که ممکن است فردی هیچ‌گاه مصرف‌کنندۀ مواد نبوده باشد، اما سال‌ها دربارۀ اعتیاد مطالعه و پژوهش کرده باشد و شناخت علمی گسترده‌ای از آن داشته باشد.
این به معنای برتری یکی بر دیگری نیست. این‌ها دو نوع متفاوت از شناخت هستند که می‌توانند یکدیگر را کامل کنند.

تجربۀ یک نفر، تجربۀ همه نیست
حتی اگر بپذیریم که تجربۀ مستقیم، شناخت عمیقی ایجاد می‌کند، باز هم باید مراقب یک خطای دیگر باشیم: تبدیل تجربۀ شخصی به یک حکم عمومی.
دو نفر ممکن است هر دو مصرف‌کنندۀ مواد باشند، اما تجربۀ زیستۀ آن‌ها از اعتیاد کاملاً متفاوت باشد. فرض کنیم یک نفر در خانواده‌ای مرفه زندگی کرده، مواد همیشه در دسترس او بوده، وضعیت اقتصادی مناسبی داشته و به دلیل شرایط اجتماعی خود، بخش زیادی از پیامدهای بیرونی اعتیاد را تجربه نکرده است. در مقابل، فرد دیگری ممکن است در نتیجۀ مصرف، خانواده، شغل، سرمایه، روابط اجتماعی و حتی شأن و ظاهر خود را از دست داده باشد و بارها با طرد، تحقیر و فشار اجتماعی روبه‌رو شده باشد. هر دو مصرف‌کننده بوده‌اند؛ اما تجربۀ زیستۀ آن‌ها یکسان نیست. نوع ماده، مدت مصرف، شرایط خانوادگی، وضعیت اقتصادی، محیط زندگی، وضعیت روانی، روابط اجتماعی و عوامل بسیار دیگری می‌توانند تجربۀ افراد را تغییر دهند.
بنابراین وقتی کسی می‌گوید:
«من این‌طور تجربه کردم.»
این یک دادۀ مهم و ارزشمند دربارۀ تجربۀ اوست.
اما اگر از آن نتیجه بگیرد:
«پس اعتیاد برای همه همین است.»
دیگر از یک تجربۀ شخصی، یک حکم عمومی ساخته است. اینجاست که روش علمی اهمیت پیدا می‌کند؛ زیرا تلاش می‌کند تجربه‌های افراد مختلف را کنار هم قرار دهد، تفاوت‌ها را ببیند، عوامل مؤثر را بررسی کند و مشخص کند کدام یافته‌ها قابلیت تعمیم دارند.

تجربه هم می‌تواند سرچشمۀ شناخت باشد و هم منشأ سوگیری
تجربۀ زیسته، مانند هر منبع دیگری، لزوماً ما را از خطا مصون نمی‌کند.
انسان ممکن است یک اتفاق را کاملاً واقعی تجربه کرده باشد، اما علت آن را اشتباه تفسیر کند. ممکن است تجربه‌ای خاص داشته باشد و تصور کند همان تجربه در مورد همۀ افراد صدق می‌کند. ممکن است یک روش درمانی برای خودش نتیجۀ خوبی داشته باشد و به همین دلیل تصور کند همان روش برای همه بهترین روش است.
بنابراین میان این دو جمله تفاوت وجود دارد:
«من این را تجربه کرده‌ام.»
«تجربۀ من یک واقعیت دربارۀ همۀ انسان‌هاست.»
اولی گزارش تجربۀ شخصی است؛ دومی یک ادعای عمومی است و برای اثبات آن به شواهد بیشتری نیاز داریم. بنابراین شاید پرسش درست این نباشد که:
«چه کسی حق دارد دربارۀ اعتیاد صحبت کند؟»
بلکه بهتر است بپرسیم:
«این فرد دربارۀ چه چیزی صحبت می‌کند و شناخت او از آن موضوع بر چه اساسی شکل گرفته است؟»
این پرسش، هم برای تجربۀ زیسته ارزش قائل می‌شود و هم از تبدیل تجربه به انحصار شناخت جلوگیری می‌کند.

از اعتیاد تا جهان‌بینی
گاهی استدلال یک قدم فراتر می‌رود و گفته می‌شود: «ما چون تاریکی‌های اعتیاد را تجربه کرده‌ایم، بنابراین در مسائل جهان‌بینی و شناخت انسان نیز شناخت بیشتری داریم.»
اینجا نیز لازم است میان تجربه و نتیجه‌ای که از آن می‌گیریم تفاوت بگذاریم. تجربۀ اعتیاد بدون شک می‌تواند انسان را با بخش‌هایی از وجود خودش روبه‌رو کند؛ با ترس، خشم، انکار، خودفریبی، وابستگی، رنج، احساس فقدان، مسئولیت‌پذیری و بسیاری از مسائل دیگر؛ اما این موضوعات فقط متعلق به افراد مبتلا به اعتیاد نیستند. ترس، خشم، حسادت، خودفریبی، منیت، رنج، مسئولیت، بخشش و معنا، بخشی از تجربۀ انسانی‌اند.
برای شناخت خشم، لازم نیست معتاد باشیم.
برای شناخت حسادت، لازم نیست مواد مصرف کرده باشیم.
برای روبه‌رو شدن با خودفریبی یا منیت نیز اعتیاد شرط لازم نیست.
تجربۀ اعتیاد می‌تواند یک پنجرۀ عمیق برای شناخت برخی از ابعاد انسان باشد؛ اما تنها پنجره نیست.

تجربۀ زیسته و علم، رقیب یکدیگر نیستند
شاید بهتر باشد تجربه و دانش علمی را در مقابل یکدیگر قرار ندهیم.
تجربۀ زیسته به ما می‌گوید:
«من چه چیزی را زندگی کردم؟»
علم تلاش می‌کند بررسی کند:
«آنچه من تجربه کردم، چگونه و چرا رخ داده است و آیا در افراد دیگر نیز به همین شکل اتفاق می‌افتد؟»
تجربه می‌تواند پرسش ایجاد کند و علم می‌تواند آن پرسش را بررسی کند. تجربه می‌تواند جنبه‌هایی از یک پدیده را آشکار کند که در داده‌های خشک دیده نمی‌شوند. پژوهش می‌تواند نشان دهد که آیا آن تجربۀ خاص، یک تجربۀ فردی است یا بخشی از الگویی گسترده‌تر. از این منظر، تجربه و علم نه رقیب، بلکه در بسیاری از موارد مکمل یکدیگرند.

جمع‌بندی
مسئله انتخاب میان «تجربه» و «علم» نیست. فردی که اعتیاد را تجربه کرده، چیزی برای گفتن دارد که ارزش شنیدن دارد. فردی که اعتیاد را مطالعه و پژوهش کرده نیز چیزی برای گفتن دارد که ارزش بررسی دارد. فردی که هر دو را در کنار هم دارد، ممکن است بتواند از زوایای بیشتری به موضوع نگاه کند. بنابراین بهتر است تجربه را نه کوچک کنیم و نه به آن انحصار بدهیم.
تجربه، یکی از راه‌های شناخت است؛ نه مالکیت شناخت.
اگر معیار این باشد که «فقط دربارۀ چیزی حق صحبت داریم که شخصاً تجربه‌اش کرده باشیم»، این معیار باید دربارۀ همۀ موضوعات یکسان اجرا شود. وقتی دربارۀ ژن‌ها، انتقال‌دهنده‌های عصبی، آلکالوئیدهای تریاک، گیرنده‌های مغزی یا سازوکارهای سلولی صحبت می‌کنیم، شناخت ما از این موضوعات عمدتاً از راه مطالعه، مشاهده، آزمایش و پژوهش دیگران به دست آمده است، نه از راه تجربۀ زیستۀ مستقیم. ما بسیاری از واقعیت‌های جهان را می‌شناسیم، بدون آنکه شخصاً آن‌ها را زندگی کرده باشیم.
پس شاید پرسش مهم این نباشد که:
«آیا تو این را تجربه کرده‌ای؟»
بلکه این باشد:
«آنچه می‌گویی را از کجا می‌دانی؟»
تجربه، مطالعه، مشاهده، پژوهش و تفکر انتقادی، هر کدام می‌توانند بخشی از شناخت ما را بسازند و شاید بلوغ فکری دقیقاً از جایی آغاز شود که به جای انحصاری کردن یکی از این راه‌ها، بتوانیم ارزش هر کدام را ببینیم و محدودیت هر کدام را نیز بپذیریم.

در نهایت، اگر بخواهیم تمام بحث را در یک جمله خلاصه کنیم:
«تجربه می‌تواند به شناخت عمق بدهد؛ اما تجربه به‌تنهایی مالکیت حقیقت یا تضمین درستی شناخت نیست.»
و شاید بتوان آن را کمی شاعرانه‌تر این‌گونه تمام کرد:
«اگر قرار بود انسان فقط دربارۀ چیزهایی سخن بگوید که شخصاً تجربه کرده است، سکوت عظیمی جهان را فرا می‌گرفت.»

نویسنده: راهنمای محترم، همسفر مهدی
بارگذاری: خدمت‌گزاران سایت همسفران آقا، شعبه پرستار

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...