جلسه پنجم از دور چهارم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی علی عصارزاده با نگهبانی مسافر حبیب، استادی راهنما محترم مسافر هادی دبیری مسافر یوسف با دستور جلسه «وادی هفتم و تاثیر آن روی من» تاریخ سهشنبه بیست چهارم شهریورماه ماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، هادی هستم، مسافر.
خدا را شاکر و سپاسگزارم بابت توفیق حضور و خدمت.
دستور جلسه امروز «وادی هفتم و تأثیر آن روی من» است که به نظر من خودش یک دستور جلسه چالشبرانگیز است. بخش دیگر جلسه هم مربوط به تولد آقا مرتضی، مسئول صدور کارت نمایندگیمان است. امیدوارم با مدیریت زمان و مشارکت حداکثری، جلسه خوبی در کنار هم داشته باشیم.
به نظر من وادیها به شکلی چیده شدهاند که انسان را به سمت رشد و تعالی هدایت میکنند. قطعاً انسانهایی که وادیها را مطالعه میکنند و در زندگی کاربردی میکنند، به تعادل بیشتری میرسند و میتوانند خوشبختی را در همین دنیا تجربه کنند.
در وادی هفتم چند نکته و کلیدواژه وجود دارد که اگر درست به آنها فکر کنیم و مفهومشان را دریافت کنیم، میتوانیم به نتایج خوبی برسیم.

موضوع اصلی این وادی، پیدا کردن راه و چیزی است که از این مسیر برداشت میکنیم. خود «رمز و راز» هم برای من خیلی قابل تأمل است. وقتی چیزی باارزش باشد، معمولاً برای رسیدن به آن باید رمز را پیدا کنیم و بعد به آن چیزی که درونش نهفته است برسیم. حالا اینجا صحبت از کشف حقیقت است؛ یعنی پیدا کردن چیزی که واقعاً وجود دارد و باید آن را دریافت کنیم.
ما در کنگره هم دقیقاً با چنین مسئلهای روبهرو هستیم. ما وارد یک مسیر میشویم و به دنبال یک حقیقت هستیم؛ حقیقتی که برای ما میتواند سلامتی، آرامش و گوهر وجودی خودمان باشد.
خیلی وقتها به دلیل ناآگاهی، اشتباهات و انتخابهای نادرست، از مسیر درست فاصله گرفتهایم و خودمان را در اختیار نیروهایی قرار دادهایم که نتیجه خوبی برایمان نداشته است. حالا در کنگره میآییم تا دوباره راه را پیدا کنیم و آن چیزی را که از دست دادهایم، به دست بیاوریم.
اما یک نکته خیلی مهم وجود دارد؛ اینکه فقط پیدا کردن راه کافی نیست. همیشه باید بدانیم در این مسیر چه چیزی برداشت میکنیم.
در تمام این سالهایی که بهعنوان راهنما خدمت کردهام، این موضوع را بهوضوح دیدهام. خیلی از بچهها در ابتدای مسیر با قدرت و صلابت حرکت میکنند، اما بعد از چند ماه انگار فراموش میکنند که کجا هستند و برای چه هدفی وارد این مسیر شدهاند. نگاهشان از هدف اصلی منحرف میشود و دوباره به سمت لذتها و مسائل حاشیهای زندگی میرود.
پس خیلی مهم است که وقتی وارد یک مسیر میشوم، شناخت درستی از آن داشته باشم. اگر شناخت نسبی و درستی از راهی که در آن قرار گرفتهام داشته باشم، کمتر متزلزل میشوم و کمتر از مسیر خارج میشوم.
در وادی گفته میشود که انسانهای زیادی تصور کردهاند راه خوبی را پیدا کردهاند، اما در نهایت مسیرشان به جای دیگری ختم شده است. دلیلش میتواند این باشد که شناخت درستی از مسیر نداشتهاند.
شناخت به من کمک میکند در مسیر، خطرها را ببینم. همانطور که در یک جاده گاردریل وجود دارد تا از سقوط در پرتگاه جلوگیری کند، من هم باید خطرهای مسیر خودم را بشناسم و حواسم باشد که از مسیر درست خارج نشوم.
اینجا دوباره یک ارتباط مهم با وادی اول پیدا میکنم. در وادی اول متوجه میشویم که فقط تصمیم و اراده برای انجام یک کار کافی نیست؛ باید ابزار و مهارت لازم را هم داشته باشیم.
در وادی هفتم هم همین مسئله وجود دارد. ممکن است یک انسان اراده بسیار زیادی داشته باشد، اما اگر راه درست را پیدا نکند، ممکن است نتیجهای که میخواهد به دست نیاورد.
حتی در مورد انسانهایی که به مرحله خودکشی میرسند، نمیتوانیم صرفاً بگوییم انسان ضعیفی بودهاند. اتفاقاً عبور از آن خط قرمز برای یک انسان، نشاندهنده شرایط بسیار سخت و پیچیدهای است که در آن قرار گرفته. اما چون راه درست را پیدا نکرده، ممکن است تصمیمی بسیار اشتباه بگیرد.
به نظر من این وادی انسانها را از نظر نوع حرکت، به دو گروه تقسیم میکند؛ انسانهای خردمند و انسانهایی که بدون تفکر حرکت میکنند.
انسان خردمند قبل از اینکه حرکتی انجام دهد، فکر میکند، مسیر را بررسی میکند و نتیجه کارش را میسنجد. اما گاهی انسان ابتدا حرکت میکند یا سخنی میگوید و بعد تازه متوجه میشود چه کاری انجام داده و چه مسیری را انتخاب کرده است.

این وادی به من کمک میکند که قبل از حرکت، راه را پیدا کنم، آن را بشناسم و بدانم قرار است از این مسیر چه چیزی برداشت کنم.
اما قسمت مهم دیگر برای من، «تأثیر وادی هفتم روی من» است.
من باید خودم را بررسی کنم. مثلاً منِ هادی که حدود ده سال است در کنگره خدمتگزار هستم، باید ببینم از این وادیها چه چیزی در زندگیام به دست آوردهام؟ چه تغییری در من ایجاد شده؟ آیا توانستهام آموزشها را در زندگیام کاربردی کنم؟
به نظر من این خیلی مهم است که در دستور جلسات مربوط به وادیها فقط درباره خود وادی صحبت نکنیم؛ بلکه ببینیم تأثیر آن وادی روی خودمان چه بوده است.
ما باید با وادیها زندگی کنیم و با آنها حرکت کنیم تا بتوانیم به رشد و تعالی برسیم.
در ادامه تولد مسافر مرتضی برگزار گردید .
در مورد آقا مرتضی، مسئول صدور کارت نمایندگیمان، هم یک اشاره داشته باشم. آقا مرتضی، لطفاً یکلحظه بلند شوید تا عزیزان ببینند.
خیلی ممنونم.
عزیزانی که میخواهند در مورد ایشان مشارکت کنند، حالا میدانند درباره چه کسی صحبت میکنند.
امیدوارم جلسه پرانرژی و خوبی داشته باشیم و حتماً مشارکت کنید؛ حتی اگر در حد تبریک گفتن به کسی باشد که به یک سال رهایی رسیده است.
یک سال رهایی واقعاً اتفاق ارزشمندی است. کسانی که در سفر دوم هستند، بهتر متوجه میشوند که حفظ رهایی چقدر اهمیت دارد. رسیدن به رهایی مهم است، اما حفظ آن اهمیت بسیار زیادی دارد.
به نظر من رسیدن به قله شاید یک بخش کار باشد، اما ماندن در قله و حفظ جایگاه، کار بسیار مهمتری است.
این یک سال رهایی، خودش یک نشانه و یک دستاورد ارزشمند است.
امیدوارم آقا مرتضی و همه عزیزان موفق و پیروز باشند.
بهافتخار خودتان دست بزنید.
اعلام سفر مسافر:
سلام دوستان مرتضی هستم مسافر
آنتی ایکس مخدر محرک
دارو شربت اوتی
مدت سفر ۱۰ ماه ۲۵ روز
راهنما هادی آقا لژیون یکم
ورزش فوتبال
رهایی یک سال و هفت روز
آرزوی مسافر :
آرزویی که از صمیم قلب دارم، برای تکتک بچههایی که الان در سفر اول هستند و هنوز به این مسیر پایبند نشدهاند، رهایی محقق شود.
حقیقت را پیدا کنند و امیدوارم بتوانند از آن برداشت خوبی داشته باشند.

سخنان راهنما مسافر:
سلام دوستان، هادی هستم، مسافر.
خدا را شکر میکنم که امروز در این جایگاه هستم.
در مورد مرتضی باید بگویم که روز اولی که وارد لژیون من شد، بسیار بسیار منزوی، گوشهگیر و خیلی ساکت بود. یعنی شاید باید به زور از او حرف میکشیدیم. البته این یکی از خصوصیاتش بود؛ آدمی خیلی مؤدب و ماخوذ به حیا بود.
مرتضی، امیدوارم در این مسیری که هستی، با وجود سختیهایش، واقعاً به رشد کافی برسی.
شاید بعضی از بچهها ندانند که وقتی من مرتضی را مسئول صدور کارت گذاشتم، با او صحبت کردم و قرار شد ماهی یک بار به تهران برود. مسئول صدور کارت و مسئول نشریات، ماهی یک بار باید به تهران بروند و این عزیزان دارند این کار را انجام میدهند.
شاید از بیرون که نگاه کنیم بگوییم «خب، ماهی یک بار است»، اما واقعاً این کار زحمت دارد. هزینههای خودش را دارد و گرفتاریهای خاص خودش را دارد. باید به این موضوع توجه داشته باشید که یک نفر دارد برای شعبه زحمت میکشد.
مرتضی هم در یک مقطعی به خاطر بیماری مادربزرگش و چند عمل جراحی که داشتند، گرفتار آن قضیه بود؛ ولی با این وجود واقعاً دارد خدمت میکند.
شاید عزیزان به این موضوع توجه نداشته باشند، ولی همین که یک نفر میرود تهران و برمیگردد، خودش یک خدمت است. من با خودم پیمانی بستهام که یک عده را برای رهایی ببرم و برگردانم و وظیفهام را انجام بدهم. تهران رفتن برای من مسیری است که انتخاب کردهام و دارم در آن حرکت میکنم.
اما برای یک مسافر سفر دوم که خودش مملو از گرفتاری و مشکلات است، قبول اینکه ماهی یک بار به تهران برود، کار سادهای نیست. هزینه رفتوبرگشت هم هست و خیلی از این هزینهها را هم از کسی نمیگیرد. اینها خدمتهای دلی است و حتماً باید مورد توجه بچههای شعبه قرار بگیرد، تقدیر شود و از این عزیزان تشکر شود.
من از مرتضی تشکر میکنم. از همان روز اولی که این شعبه افتتاح شد و شروع به کار کردیم، ماهی یک بار دارد به تهران میرود. این واقعاً برای من قابل ستایش است.
امیدوارم در این مسیری که هستی، بهترین برداشت را داشته باشی و بتوانی از آموزشها و خدمتها استفاده کنی.
همانطور که عزیزان گفتند، دستور جلسات با افراد پیوند میخورد. افرادی که در کنگره هستند، این موضوع را بهخوبی لمس میکنند. غیرممکن است دستور جلسه با حال و وضعیت آن فرد پیوند نخورد. انتخابی هم نیست.
ما دستور جلسات را تازه دریافت میکنیم؛ مثلاً هفته گذشته دستور جلسه مشخص شد، در صورتی که ما ماه قبل تولد مرتضی را مشخص کرده بودیم که چه هفتهای و چه روزی باشد.
امیدوارم مرتضی نهایت استفاده را از این تولد ببرد، آموزشها را کاربردی کند و در ادامه هم خدمتگزاری برای خودش، خانوادهاش و کنگره را به بهترین شکل ادامه بدهد.
ممنونم.

سخنان مسافر:
سلام دوستان، مرتضی هستم، مسافر.
سلام عرض میکنم و اول از همه تشکر میکنم از جناب آقای مهندس که باعث شدند چنین بستری برای منِ مسافر فراهم شود.
تشکر ویژه میکنم از راهنمای عزیز و بزرگوارم، آقای هادی. واقعاً برای ما زحمت کشیدید.
اگر بخواهم یک چکیده کلی از این مسیر تا امروز بگویم، باید برگردم به روزهایی که با یک حال خراب وارد کنگره شدم. روز اولی که پایم را در کنگره گذاشتم، آدمی منزوی و ساکت بودم و از همه فاصله گرفته بودم. اعتمادبهنفس نداشتم.
یک بار فکر کنم حتی نامه هم نگرفته بودم، ولی به هر شکلی بود دو سه هفته سر جلسه میآمدیم، ولی داروی نمیگرفتم و مصرفمان هم سر جایش بود.
من با هیچکس صحبت نمیکردم و کسی هم با ما صحبت نمیکرد. جلسه که تمام شد، هادی آقا داشت بیرون میرفت. چند نفر هم داشتند بیرون میرفتند. برگشتند و به من نگاه کردند و گفتند: «از امشب گل هم نکش.»
گفتم: «چشم، آقا.»
بعد همه سوار موتور شدیم و رفتیم. با خودم گفتم: «خب، آمدهایم اینجا که چه کار کنیم؟» گفتند گل نکش. ما هم گفتیم چشم.
یک ماه گذشت و دیدم حالم چقدر خوب شده. بعد گفتند برو لژیون ویلیام. گفتم چشم، هادیآقا.
حالا این چیزهایی که گفتم، برای این بود که بگویم آن روز اولی که پایم را در کنگره گذاشتم، چه شرایطی داشتم.
از زمانی که نوجوان بودم، یکسری مسائل و رفتارها با من بود. از مدرسه و دوران نوجوانی گرفته تا شبهایی که همه ساعت ده یا یازده شب خانه بودند و من تازه ساعت چهار صبح به خانه میآمدم. هر زمان که میتوانستم روز یا شب، اگر روز نمیرفتم، شب میرفتم و دنبال مواد میگشتم.
خدمت هم که رفتیم، همان داستانها ادامه داشت. هر جا رفتیم، مشکلات و مصرف هم با ما بود.
ولی واقعیت این بود که یک عهد با خودم بستم؛ روزی که آمدم کنگره، با خودم گفتم هر چیزی که هادی آقا گفت، به آن «چشم» یبگویم.
یعنی اگر گفت خودت را بینداز توی چاه، خودت را میاندازی توی چاه. دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنی.
تفاوتش این بود که ته آن چاه، دیگر آن سیاهی نبود. حقیقتش این است که زندگی من خیلی تغییر کرد و اتفاقات زیادی برایم افتاد.
حتی همین الان هم مشکلاتی که در زندگی برایم پیش میآید، همه را به نیکی یاد میکنم. با خودم میگویم حتماً یک قسمتی در آن هست، یک داستانی در آن هست و همینطور هم اتفاق میافتد.
ولی خب، یک اتفاقهایی که الان نصفش برای من قابل برداشت است، اگر دو سال پیش اتفاق میافتاد، همچین برداشتی از آن نداشتم.
راجع به دستور جلسه «وادی هفتم» خیلی فکر کردم. از موقعی که آمدم، نشستم و در مشارکت بچهها هم گوش کردم و خیلی راجع به آن فکر کردم.
هادی آقا، همیشه میگفتند که بچهها، تولد یکسالگی را تصویرسازی کنید؛ یعنی در ذهنتان ببینید که قرار است به یکسالگی برسید.
ما یک روز بدون مواد را اصلاً باور نمیکردیم.
به خاطر جشن دیدهبان و این داستانها، شما هم خدای ناکرده فکر نکنید که یک سالگی چیز سادهای است. برای من که واقعاً چیز سختی بود، انگار کار بزرگی انجام دادهام.
خودم احساس میکنم که توانستم یک کار بزرگ انجام بدهم.
همین تازگیها هم وقتی آزادشدهها را میبینم، مثل حامد آقا و رحیم آقا، وقتی میبینم دارند در سالهای بعدی حرکت میکنند، در ذهنم بچهها را تصویرسازی میکنم.
واقعاً دوست ندارم روزی برسد که حتی یک درصد از چیزی را که تا دو سال پیش تجربه کردم، دوباره تجربه کنم.
آن نوع نگاه و آن نوع صحبت کردن با دیگران را نمیخواهم دوباره داشته باشم.
یکی از دلایلی که در کنگره امیدوار شدم، این بود که واقعاً از «مرتضیِ مصرفکننده» وحشت دارم. حتی وقتی به آن فکر میکنم، خدا شاهد است دست و پایم میلرزد که ما چه زندگیای داشتیم و چه کارهایی میکردیم.
هادی آقا، ما همیشه در خدمت شما هستیم. خیلی برای ما زحمت کشیدید. جلوی جمع دستبوس شما هستیم.
واقعاً شما و بقیه عزیزان، خیلی مخلصانه و خالصانه خدمت کردید، بدون هیچ چشمداشتی.
از شما تشکر میکنم.
ممنونم.
در ادامه هدایای مهندس دژاکام از طرف نگهبان جلسه به مسافر اهدادشد .

تصویر بردار:مسافر احمد
تایپ و ویرایش:مسافر امیرعلی
ارسال خبر مسافر :مصظفی
نمایندگی علی عصارزاده
- تعداد بازدید از این مطلب :
0