English Version
This Site Is Available In English

در وادی هفتم، تمام بخش‌های وادی را به نوعی دارم در زندگی‌ام لمس می‌کنم.

در وادی هفتم، تمام بخش‌های وادی را به نوعی دارم در زندگی‌ام لمس می‌کنم.

دهمین جلسه از دوره پنجم سری جلسات خصوصی لژیون سردار همسفران آقا، نمایندگی پرستار به استادی پهلوان مسافر جلال ، نگهبانی  همسفر علیرضا و دبیری  همسفر علی با دستور جلسه «وادی هفتم و تاثیر آن روی من » پنجشنبه 26شهریور 1405، ساعت ۱6:۳۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

 

به نام خدا؛
سلام دوستان، جلال هستم یک مسافر.

خیلی ممنونم از آقا علیرضا، نگهبان محترم جلسه که این فرصت را در اختیار من گذاشتند تا در جمع شما اساتید بزرگ باشم.

بعد از این مدتی که به کنگره آمده‌ام، به این نتیجه رسیدم که باید برای زندگی‌ام آمادگی داشته باشم و مانند سابق نباشم که بدون تفکر همه‌کارها را انجام می‌دادم. داشتم فکر می‌کردم، دیدم که من خودم، در وادی هفتم، تمام بخش‌های وادی را به نوعی دارم در زندگی‌ام لمس می‌کنم. حالا شاید یک بخش‌هایی از آن را توانسته‌ام به طور مثبت استفاده کنم، اما وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر در صراط مستقیم قرار نگرفته بودم؛ و اگر هم گاهی در صراط مستقیم قرار می‌گرفتم، قرار نبود حتماً این راهی که می‌روم، به هدف ختم شود؛ چون اصلاً هدف را پیدا نکرده بودم و آن را گم کرده بودم.

هیچ‌گاه یادم نمی‌رود روزی که شخصی مرا به کنگره آورد؛ او خودش سه سال بود که به درمان رسیده بود. در خیابان کفایی به من می‌گفت: «بیا برویم اینجا، جای خیلی خوبی است؛ هم مواد مصرف می‌کنی و هم مداوا می‌شوی.» واقعاً همان‌طور که گفتم، این کار بدون تفکر بود. با خودم می‌گفتم: «خب، جای خیلی خوبی است؛ می‌روم، آنجا چهل، پنجاه نفر نشسته‌اند، با هم می‌نشینیم، هم از تنهایی درمی‌آیم، هم موادم را مصرف می‌کنم و هم درمان و مداوا می‌شوم؛ مگر این‌گونه نمی‌شود؟ خب، همین است دیگر!» اصلاً به این فکر نمی‌کردم که آن شخص، مجهولات و حقیقت را رفته و پیدا کرده است، اما فکر من هنوز به آنجا نرسیده بود.

چرا زندگی من متلاشی شد؟ اصلاً بعد از اینکه به کنگره آمدم و از آموزش‌های شما استفاده کردم، فهمیدم تخریب‌هایی که به بار آوردم، فقط و فقط به این دلیل بود که همیشه زبانم دراز بود؛ حرفی را می‌خواستم بزنم فکر نمی‌کردم و کاری را می‌خواستم انجام دهم باز هم فکر نمی‌کردم. همین‌ها باعث شد که دوازده سال به صورت تک‌والدین (یا تنها) زندگی کنم؛ نه تنها من، بلکه بچه‌هایم درست است که پدر و مادر داشتند، اما اصلاً تفکری پشت وجودمان نبود.

خدا را بسیار شاکرم. می‌ترسم بخواهم حرف‌ها و خاطرات را دوان‌دوان بگویم و چیزی از قلم بیفتد. دیشب که آقای فرخی زحمت کشیدند و اطلاع دادند، گفتم حتماً می‌آیم و انجام وظیفه می‌کنم؛ به این دلیل که روز تولدم، هر دو فرزندم اینجا آمدند و این باعث شد بگویم: «خدایا شکرت که مدتی است به کنگره آمده‌ام و دیگر دارم با تفکر کارها را انجام می‌دهم.»

دخترم گفت: «بابا، شما قرار نبود امروز بیایید؟» گفتم: «فردا برای جلسه لژیون دعوت شده‌ام تا به عنوان استاد جلسه حضور داشته باشم.» به جون خودش قسم، دخترم از من بیشتر ذوق‌زده شد و گفت: «بابا، منم می‌توانم بیایم؟» گفتم: «نه، این جلسه فرق می‌کند.» گفت: «بابا، خواهشاً روز شنبه برای من یک راهنما پیدا کن، می‌خواهم بیایم کنگره.» او واقعاً تأثیرات کنگره را دیده بود و گفت: «اصلاً موقعی که وارد شعبه شدم، یک انرژی عجیب‌وغریبی آنجا جریان داشت.» من هر سال او را یک هفته به مشهد می‌برم؛ جایی در مشهد هست که وقتی آنجا می‌رویم، دخترم می‌گوید: «بابا، اینجا یک انرژی خاصی برای من دارد.» به همین خاطر من هر سال این کار را می‌کنم؛ شاید این تنها کار مثبتی بوده که مثل آدم درست‌وحسابی در عمرم برای بچه‌هایم انجام داده‌ام.

دخترم گفت: «بابا، وقتی توی شعبه آمدم، نگاه کردم و دیدم یک چیزی باعث شد شما به درمان برسی؛ یک چیزی بود که باعث شد شما بداخلاقی‌ها را بگذاری کنار.»
من آدم بدی نبودم؛ در مشارکت روز تولدم هم گفتم، مغزم کار نمی‌کرد و بدون تفکر عمل می‌کردم. چیزهایی را که الان نشستم و حسرت و غبطه می‌خورم، این است که چرا فلان کار را نکردم، چرا با زندگی‌ام این‌گونه رفتار کردم؟

من به همسرم می‌گفتم: «من صبح که می‌خواهم برم سر کار...» این حرف‌ها واقعاً بی‌اساس بود؛ با اینکه درس خوانده‌ام، لیسانس دارم و مثلاً تحصیل‌کرده هستم، اما اصلاً فکر نمی‌کردم؛ به این دلیل که مواد مخدر با افکارم جوری بازی کرده بود که هیچ چیزی از تفکر سالم باقی نمانده بود. به او می‌گفتم: «موقعی که من صبح می‌خواهم برم سر کار، نیا بگو به من هزار تومان، ده هزار تومان یا فلان‌قدر پول بده؛ پول صبح و شب و ظهر نمی‌شناسد!» او اگر صبح می‌خواست برود دم نونوایی و پول نداشت، حالش بد می‌شد و با خود می‌گفت: «خب جهنم، گشنگی می‌کشیم!» من هیچ‌گاه به این چیزها فکر نمی‌کردم.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی به کنگره بیایم و این‌قدر آرام و رها باشم که دخترم با این اشتیاق بیاید و بگوید: «بابا، شنبه حتماً کار مرا پیگیری کن، من می‌خواهم از همین هفته بیایشم کنگره.»

پسر من هم چند وقتی است جلوتر از من، شاهد گریه‌های عجیب‌وغریبش بودم. شیشه ماشین را پایین گذاشته بودم و ظرف غذای نیمه‌کاره‌ای هم داخل ماشین مانده بود؛ گربه رفته بود داخل ماشین. دیدم پسرم زارزار گریه می‌کند! گفتم: «بابا، برای چی گریه می‌کنی؟» گفت: «بابا، شیشه ماشین را باز گذاشته بودی، نصف غذایت هم داخلش مانده بود، گربه رفته داخل ماشین! با گربه دعوا کنم؟ بابا، ماشین دست آدم می‌آید، نباید این‌قدر بی‌احتیاطی کنی!»
الان نگاه می‌کنم و می‌بینم هر موقع می‌خواهم ماشین را از او بگیرم یا به او بدهم (خدا گواه است این صحبت مال یک هفته پیش است)، می‌گوید: «بابا، آدمی که ماشین دستش می‌دی، موقعی که می‌خواهد پس بدهد، اول باید از تو بپرسد و بگوید: بابا، مطمئن شو دو تا بچه گربه زیر صندلی‌ها نرفته باشد!»
خب، این‌ها همه به این خاطر بود که من هیچ‌کاره‌ای را با تفکر انجام نمی‌دادم؛ فکر نمی‌کردم این وسیله نقلیه‌ای که هم دست من است و هم دست او، پس همان‌قدر که او رعایت می‌کند، من هم باید رعایت کنم. اما واقعاً همه‌چیز یک‌طرفه بود.

 

در زندگی‌ام هم همین‌طور بود. شاید یک مصرف‌کننده کارتن‌خواب نبودم، اما مصرف‌کننده بدی بودم. ای کاش اصلاً در خانه اجازه مصرف نداشتم؛ در خانه مواد مصرف می‌کردم و دیگران می‌آمدند و می‌گفتند: «به خدا قسم پرده‌ها بو گرفته است!» به خدا قسم وقتی کسی به خانه می‌آمد آدم خجالت می‌کید، اما من همه چیز را فقط با قلدری جواب می‌دادم و فکر نمی‌کردم که دارم مانند یک آدم بی‌خرد عمل می‌کنم.

خیلی خدا را شکر می‌کنم که به جمع این افراد خردمند آمدم؛ از همه شما آموزش دیدم، از مشارکت‌ها استفاده کردم و از این بابت بسیار خوشحالم. خیلی دوست دارم این مسیر همین‌طور ادامه پیدا کند، چون دیدم که «می‌شود»؛ چون دیدم که «شد».

پسرعمویم که مرا به اینجا آورد، خودم با خودم می‌گفتم: «خب، او خودش صبح که از خواب بیدار می‌شد تا سه و چهار بعدازظهر مواد مصرف می‌کرد؛ حالا آمده به من می‌گوید بیا ببرمت یک‌جایی که این‌طوری و آن‌طوری است.» اختلاف سنی هم نداشتیم که بخواهم بحث کوچک‌تر و بزرگ‌تری را مطرح کنم. اما بعد از اینکه آمدم و سفرم را شروع کردم، با خودم عهد کردم؛ مثالی برای خودم زدم و آن را به مسواک زدن تشبیه کردم. با خودم گفتم: «یک ماه مرتب مسواک بزن.» وقتی مسواک زدن را مرتب تکرار کردم، دیدم جلسه آمدنم هم مرتب شد؛ دیدم همه‌چیز بر اساس متد DST روی غلتک افتاد و زندگی بر وفق مراد شد. دیگر هیچ حاشیه‌ای وجود نداشت.

 

با خودم گفتم: پسرعمویم که از صبح تا ۴ بعدازظهر آن کارها را انجام می‌داد، اگر او تونسته، چطور من نمی‌توانم؟ بعد دیدم او یک «کنگره‌ای» است؛ پس به این فکر رسیدم که اگر او توانسته، حتماً من هم می‌توانم.

خدا را بسیار شاکرم که امروز این را یاد گرفتم که حداقل از این به بعد، هر کاری را که خواستم انجام دهم و هر حرفی را که خواستم بزنم، اول درباره‌اش فکر کنم؛ هر جایی را که خواستم بروم، کمی بیندیشم. اگر امروز هم به اینجا آمده‌ام و خوا نشسته‌ام، حداقل می‌دانم حرفی می‌زنم که باعث رنجش کسی نشود.

تایپ، ویراستاری و بارگذاری: خدمت‌گزاران سایت همسفران آقا، شعبه پرستار

 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...